یلدا
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

حمید

بازار شلوغ بود. جای پارک به سختی گیر می آمد. ماشینی از مقابل میوه فروشی شروع به حرکت کرد؛ بابا فورا جای او را گرفت. در که باز شد هوای سرد آخرین روز پاییز مستقیم خورد به صورت و پیشانی حمید. بابا از بین عابران پیاده رو عبور کرد. نگاه حمید از پشت شیشه اورا دنبال تا وارد میوه فروشی شد. قفسه های انار و پرتقال و نارنگی و سیب در یک طرف و هندوانه در طرف دیگر نیمی از پیاده رو را هم اشغال کرده. خورشید هنوز غروب نکرده بود اما همه چراغهای کم مصرف و پر مصرف میوه فروشی بر خلاف روزهای دیگر روشن بودند؛ نور درخشان چراغها همراه با رنگهای قرمز، زرد، قهوه ای و سبز میوه های جلوی میوه فروشی، لوستری زیبا رادر فضای سرد بازار ایجاد کرده بود. روی سیم برق کنار پیاده رو، گنجشک نر پرهای خود را پف داده و آرام نشسته و گنجشک ماده این ور و آن ور می پرد؛ چیزی را با ذوق و شوق تعریف می کند گویی از برنامه جشن شب یلدا برای شوهرش می گوید.

حمید از تماشای حرکات درهم و بر هم جمعیت و صدای همهمه آنها احساس خوشایندی می کرد؛ و شادتر از مهمانی آن شب. مردی هندوانه بزرگی را محکم و با یک دست به شکم چسبانده و به هر انگشت دست دیگرش نایلونی آویزان است. شیراحمد، کفاش افغانی آن طرف تر کنار دکه اش نشسته، دستهای فرزش کفشی را وصله می زند؛ همه شهر او را می شناسند. حمید از بین جمعیت، مجید راهم شناخت، پسر زینت خانم که گاه گداری در خانه برای مامانش کار می کند. چیزی می فروخت. درست روبروی میوه فروشی. با شلوار و کاپشن سبز همیشگی با کلاهی بر سر. درست همسن حمید بود اما چهره تپل حمید چند سالی بزرگتر می زد.

چشم را به داخل مغازه چرخاند. پدر را دید. آقای جعفری هم بود-همسایه دیگرشان- با هم صحبت می کردند. از بابا خداحافظی کرد. با نایلونهای پر میوه به سمت ماشین آمد. از کنار مجید رد شد او را ندید. ماشینش جلوی ماشین آنها پارک بود. با لبخند برای حمید سر تکان داد و چیزی به شوخی گفت، حمید نشنید و دستش را تکان داد. بابا هم آمد اوهم مجید را ندید.

هوای گرم خانه هیچ نشانی از آخرین شب پاییز نداشت. خانه پر بود از رطوبت آشپزی. دکوراسیون برای مهمانی کمی عوض شده بود و مبلمان نو فضای خانه را غریب ولی دل انگیز نشان می داد. کار زینت خانم دیگر تمام شده بود، رفت. غرور در چشمان سارا موج می زد. در لباس نو و گرانقیمت شب یلدایش خیلی خوشگل تر بود. مامان هم در لباس نو چند سالی از دخترش بیشتر نشان نمی داد.

روی سفره شب یلدا جای خالی نبود همین طور دور آن. همه ساکت بودند. پدر بزرگ حافظ را برداشت اولین فال برای سارا بود:

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل انگیز من است

دیدن روی تو را دیده جان بین من است

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

بعد برای همه فال حافظ گرفت و تعبیر کرد حتی برای نوزادان دوقلوی عمو.

ساعت از ده رد نشده بود که چشمهای حمید دیگر همراه او نبود؛ افقی روی کاناپه به اشعار حافظ و فالهای بابا بزرگ گوش می داد تا به خواب رفت. بابا هم بدن نرم و گوشتالودش را بلند کرد و روی تختخواب گذاشت.

مجید

گونی را باز کرد؛ روبروی مغازه، نصفه پهن کرد، دو بسته آدامس را روی آن چید. صاحب میوه فروشی او را دید، این بار چیزی نگفت. مجید متعجب شد. احساس می کرد بازار کمی از روزهای دیگر شلوغتر است میوه فروشی هم از بازار شلوغتر. هوا سرد بود و دستانش از سرما سنگین شده بودند؛ آنها را توی جیب شلوار برد. جیب راست سوراخ بود. یکی از انگشتان را از سوراخ فرو کرد تو، ران گرمش را لمس می کرد، سردی انگشت ران گرم و بدن مجید را به واکنش وا می داشت به این بازی ادامه داد تا انگشتان همگی گرم شدند.میوه های درشت و رنگارنگ قفسه های میوه فروشی هم با روزهای دیگر متفاوت بودند.

همه اهل بازار چهار تا پنج تا لباس گرم پوشیده بودند، حتی مانکنهای ویترین مغازه ها، ولی شیراحمد با پیراهن آبی همیشگی بود. برای او ظهر تابستان یا سرمای زمستان تفاوتی ندارد؛ فرقی نمی کند باران باشد یا تگرگ، او آبی اش را می پوشد. هیکل خشک و استخوانی اش با دیرک فلزی سایه بان میوه فروشی دیگر تفاوت چندانی ندارد، اما پشت این پیراهن یک لا، درون این پوست پر چاله، لابلای استخوان های به هم تنیده شده، دل بزرگ و لطیفی خوابیده که با سوهان افغانستان صیقل یافته. گنجشکها هم جور دیگربودند. سر و صدا راه انداخته اند. جریک پریک می کنند و از این شاخه به آن یکی می پرند.

آقای جعفری از مغازه میوه فروشی خارج شد با دستان پر میوه، از کنار مجید رد، مجید سلام کرد اما مجید را ندید، بعد آقای سالاری آمد او هم مجید را ندید، انگار واقعا شب مهمی است؛ همه می دانستند حتی گنجشکها تنها مجید خبر نداشت.

شب شده بود؛ کرکره مغازه ها پایین می آمدند، چراغهای بازار کم کم خاموش می شدند، خبری از سر و صدای گنجشکها نبود؛ اما میوه فروشی هنوز باز است، قصد تعطیلی ندارد. مجید بسته آدامسها را تک تک توی نایلون نهاد، گونی را تکاند، جمع کرد و روی آنها گذاشت، دستی به نشان خداحافظی برای شیراحمد تکان داد و راه خانه را در پیش گرفت.

خانه گرمتر از بیرون بود؛ کنار فلاسک چای نشست. پدر آن شب نمی آمد، شیفت نگهبانی داشت مستقیم از سر کار رفته بود برای نگهبانی مغازه. علی هم هنوز نرسیده بود ولی مادر خانه بود.

مجید چای ریخت، گفت: امروز جعفری و سالاری را دیده با باری پری از میوه. مادر گفت: شب یلداست آنها هم مهمان دارند. یلدا، به گوش مجید آشنا می آمد، قبلا آن را شنیده بود، مادر ادامه داد: بلندترین شب سال است آن را جشن می گیرند، مجید با خود گفت: پس تا صبح کلی وقت دارد.

علی آمد. خسته بود. نان گرم هم با خود آورده بود. شام خیار ماست ظهر بود.

نان گرم با ماست سرد چنگی به دل مجید نزد اما علی سیر خورد و خوابید.

مجید رفت سر مشق مدرسه؛ سرو ته را کامل نوشت، از وسطها زد، می دانست معلم همه را بررسی نمی کند.

ساعت از دوازده گذشته بود. مجید مثل شبهای دیگر هنوز بیدار بود. در را زدند، مادر در را باز کرد، خانم سالاری بود با کلی غذای آن شب، زیادی مهمانی. همه از رختخواب بلند شدند حتی علی که خواب بود. از همه غذاها خوردند و مادر نگاه کرد. مجید گفت: چه خوشمزه است. چه غذاهایی درست می کند این خانم سالاری. مادر نگاهی به پسرش انداخت، خواست چیزی بگوید، ولی دلش ریخت و هیچ نگفت که این دست پخت من است.

آن شب بلند نبود. حتی از شبهای دیگر کوتاه تر بود.

مجید سیر خورد و راحت خوابید، تا به حال آن اندازه نخورده بود.

برای او هر شب یلدا بود، از گرسنگی که تا آن شب به آن پی نبرده بود.