اول مهر
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳   کلمات کلیدی:

شبی به همراه پدرم به منزل آقای نجفی رفتیم. پسر خاله پدرم. از شیراز بار پوشاک آورده بود که فردا ببرد مغازه. شلوار، پیراهن، کیف، کفش. درمیان بسته های نایلون پیچ شلوار و پیراهن بالا پایین می پریدم، بازی می کردم. بوی نویی لباسها بینی و مغزم را پر کرده بود. آرزو داشتم کسی بگوید بیا این شلوار برای تو، یا این پیراهن برایت خوب است بپوش برای خودت. نه کسی چیزی گفت و نه من به روی خودم آوردم. بچه بودم ولی اهل گله و شکایت و گریه زاری هم نبودم این کار را عیب می دانستم.

آخر شب موقع برگشت، پدرم در میان وسایل، کیف قهوه ای رنگ چرم ای را برداشت و بدستم داد. گفت این هم برای تو. خیلی خوشحال شدم. درون یک پلاستیک بود. دو قفل فلزی فشاری داشت و یک دستگیره. درون آن هم یک بند گذاشته بودند که هیچ وقت نفهمیدم برای چه بوده. آقای نجفی گفت برای مدرسه ات خوب است. دلهره ای وجودم را فرا گرفت. آنجا بود که فهمیدم به اندازه مدرسه رفتن بزرگ شده ام.

آن روزها تابستان و بهار و پاییز و عید و زمستان برایم تفاوتی نداشت. امروز و فردا و پس فردا را از امشب بخوابم فردا بیدار شوم و باز هم بخوابم و باز بیدار شوم برای خودم حلاجی می کردم. زمان به کندی می گذشت. خلاصه آن کیف مدت زیادی مهمان روزهای من بود و هر کسی به خانه ما پای می گذاشت می دانست این کیف من است که وسط هال، توی پذیرایی، کف آشپزخانه ولو شده.

یک شب پدرم گفت اسم مهدی را مدرسه پایینی نوشته ام. شنیده بودم مدرسه باید ثبت نام کرد اسم نویسی کافی نیست. پدرم همه کارها را نیمه تمام به انجام می رساند. مادرم گفت باید ثبت نامش کنی تا مدرسه پر نشده است.

عمو ناصر پوشاکی داشت. روزی یک دست لباس برایم آورد. پوشیدم. پاچه های شلوارش را دو دور تاباندیم و سر آستینهایش را یک دور. اندازه اندازه شد. مادرم قربان صدقه ام می شد. می دانست از ماچ و بوسه متنفرم. گفت پسرم گونی هم بپوشد بتنش زار می زند. خیلی خوشحال شدم. کیفم را در دست گرفتم و موازی با خطوط کاشی های کف خانه تا خوابم برد رژه رفتم و با خودم حرف زدم و شعر های بی سر و ته خواندم.

بالاخره شبی مادرم گفت فردا اول مهر است باید به مدرسه بروی. صبح زود بیدارم کردند. لباسم را پوشیدم، کیفم را بدست گرفتم و تازه پرسیدم حالا چی باید توی کیفم بگذارم. مادرم کیف را از دستم گرفت قفلهایش را باز کرد و لقمه نان و پنیر بهم پیچیده ای را که پشتش قایم کرده بود توی کیف گذاشت. دیوانه شدم. داد و بیداد کردم. با خود فکر کردم همه کتاب دفتر دارند من نان وپنیر. لقمه را بیست متر آن طرفتر پرتاب کردم. پدرم از هیاهو بیدار شد و گفت اول مدرسه کیف نمی خواهد نان و پنیر برای چه است. بیچاره مادرم.

عمو ناصر می خواست به مغازه برود. راهش را عوض کرد و من هم با او همراه شوم. دلم پر بود از دلشوره. ثبت نام باید کنم یا نام نویسی کافی ست. نکند پر شده و جا برای من نیست. تاکید کرده بودند پرسیدند اسمت چیست با صدای بلند بگو هلاکو علمداری. نکند اشتباه کنم. کیف و کتاب هم نداشتم. در راه بچه هایی را دیدم که کیف دارند با خود گفتم خدایا اینها چه چیزی توی کیفشان دارند.

عمو ناصر از همه چیز می گفت. حرفهای خنده دار می زد. بچه هایی را مسخره می کرد که با مادرهایشان می آمدند. ولی من اصلا توجه نمی کردم. تا اینکه به در نرده ای بزرگی رسیدیم و گفت این هم مدرسه تو. دوست نداشتم از او جدا شوم. می ترسیدم ولی باز به روی خودم نیاوردم. رفتم بین بچه ها.

در مدرسه بسته بود. گله ای بچه در را هل می دادند باز شود. فکر کردم هر روز در را باید هل داد. بچه ها به عقب می رفتند هی می کشیدند و محکم خود را به در می کوبیدند. در تکانی می خورد ولی قفل روی آن باز نمی شد. کوچکتر از آنی بودم که کمک کنم. ناگهان درمیان هیاهو و قیل وقال بچه ها، مرد کلاه بسر و اخمویی با جاروی دسته بلند از پشت نرده ها حمله کرد بعد ها فهمیدم فراش مدرسه است. دسته جارو را از میان نرده ها بیرون فرستاد بچه از بیم جان عقب کشیدند. داد زد توله سگها از آن در وارد شوید. همه دویدند. من هم لای جمعیت دویدم. دویدن را خوب بلد بودم. بچه ها به کوچه پیچیدند و من هم پیچیدم. سپس خیابانی و آنگاه در نرده ای دیگری. تابلویی بالای در بود که بعدها خواندم دبستان شهید عباس نجفی. وارد شدم. مدرسه بلبشویی بود یکی می دوید یکی می پرید یک می خندید و این متفاوت بود از هر آنچه من شنیده بودم.

ناگهان صدای زنگ فضای مدرسه را پر کرد. مرد مرتب اتو کشیده گفته دانش آموزان همه به صف. آنجا بود که دانستم دیگر دانش آموزم.