سرنوشت یک زباله
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

فرهنگ سازی شده در شهر های بزرگ زباله های تر و خشک از هم جدا شده در سطلهای سوا به دست ماموارن جمع آوری زباله سپرده شود. در کنگان به پاس وجود یک سیستم و یک محل تجمع زباله و همه در هم و سوزاندن تر و خشک، دیگر مسوولیت سنگین تفکیک زباله ای وجود ندارد. زباله از در منزل که به بیرون می پرد ابتدا به دست بینوایان خردسال خیابان گرد از هم دریده شده قسمت پلاستیکی آن در دم جدا و مابقی می ماند و ماموران خدوم شهرداری. این روزها هم به یمن قدم مبارک داتیس کوچولو چیزی جز پوشکهای پر پر و پیمان چیزی عاید بینوایان و شهرداری نمی گردد. تنها می ماند گاه گداری تفکیک قسمت پلاستیکی از پوشک داتیس که کار این بینوایان شب گرد به سختی کشیده نشود. این مقدمه را داشته باشید تا برسیم به اصل داستان.

دیروز صبح، مثل هر روز خدا آمدم خانه را ترک کنم دیدم از بسته زباله آماده حمل کنار در دریایی آب سرازیر گشته، چه مصیبتی! از آنجاییکه سرویس جلو در ساختمان به انتظار ایستاده بود تنها توانستم پاورچین دامن شلوار برچینم و راهم را به بیرون باز کنم و مدیریت فاجعه به همسر واگذارم که هنوز در خواب شیرین سحرگاهی بود.

سوار سرویس به این فکر افتادم که این همه آب و زباله ما امکان ندارد. آخر چه غذایی آبکی داشته ایم که حاصل آن این بلا بوده است. خلاصه تا سر کار تمام کالاهای ورودی خروجی منزل را ظرف یکی دو روز گذشته سپس یکی دو هفته قبل و آنگاه تا یک ماه را از نظر گذراندم و ثمری نداشت.

خلاصه لابلای کار، فکرم گریز می زد به فاجعه صبح. حوالی بیدار باش بانو تماسی گرفتم تا از چند و چون کار و روند پاکسازی مطلع شوم ولی جوابی نیامد. بعد از چندین تماس ناموفق بالاخره یکی به موفقیت انجامید. صدای پر نفس بانو حکایت از اتمام کاری سنگین در شروع یک روز خسته کننده می داد، اما جملاتش پاسخی در مقابل ذهن پویای من نبود تنها به یک جواب سطحی "زباله است آب پس داده" بسنده می کرد و طفره رفتن از تلاشی که کرده.

سرتان را درد نیاورم در طول روز چندین بار دیگر هم تماسهایم به همین نتیجه انجامید. تا اینکه عصر و بعد از کار روزانه راهی منزل شدم کلید انداختم و در آپارتمان را که باز کردم چشمتان روز بد نبیند از در تا انتهای راهرو، زندگی روی هوا بود. همه وسایل جمع کف شسته و صیقل و آیینه بود. نشان از تلاشی روز افزون. کار چند روز در یک روز به انجام رسیده بود. خدا می داند این آب مستحصل از زباله چه ها که نکرده بوده. و بانو می خندید.

با این قول که راز زباله را به کسی نگویم قرار شد تا همسر راز بگشاید. روز قبل بسته از نوراباد برایمان رسیده بود که نیاز به دمای پایین و استفاده از یخ داشت از این رو فرستنده عزیز چند قالبی یخ در بسته ها نهاده بود. دیشب من قالبهای یخ را که در طول این مسیر آخ هم نگفته بودند و نسبتا بزرگ بودند در سینک گذاشتم که تا فردا آب شوند. و بانو آخر شبی آنها را به همراه زباله های تر یکی نموده دم دست گذاشته که من سر راه با خود به بیرون منتقل نماییم.

هر چه فکر می کنم به هیچ نمی رسم. همه جای کار درست است اول یخ اضافه که استفاده ای ندارد زباله است دوم یخ جز زباله های تر به حساب می آید سوم من هم که عهد شکنی نکردم و چیزی به کسی نگفتم. فقط مانده یخ که آب می شود.