تولد یک نوزاد
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥   کلمات کلیدی: ممسنی

سال 86 خیابان آپادانا، روبروی روزنامه ایران، پلاک چهار کوچه وهابی برزی

درازی اتاق مشکل عرض کم آن را پوشش می­داد. میزها به شکلی چیده شده بودند که جا برای کار چهار نفر فراهم باشد. مانیتور روی هر میز، قسمت زیادی از فضای آن را اشغال کرده بود، با این حال هنوز می­شد کاغذی در ابعاد آ صفر را روی میز پهن کرد. در گوشه سمت چپ اتاق چوب لباسی که در روزهای سرد زمستان کلاه و کاپشن و شال را چهارتا چهارتا پوشیده بود اکنون در این هوای گرم خرداد بدن لخت خود را تنها با کیف سفید خانم رسولی آراسته است اما باز خوشحال از اینکه هرروز هفته کیفی مطابق با مد آن روز خواهد داشت. از لابلای در نیمه باز کمد می­شد زونکنهای سبز و آبی حاوی مدارک بخش ابزار دقیق را دید که مرتب و کنار هم اما بی­ادبانه، رو به دیوار داخلی و پشت به حاضران در اتاق ایستاده­اند. تنها ایراد چشم نواز اتاق تکه مقوای جلوی دریچه کولر بود که باد خنک را بعد عبوراز آقای نفیسی (رئیس بخش ابزار دقیق پروژه اراک) به سمت خانم فیروزی (معاون) هدایت می­کرد؛ دمای سمت چپ اتاق که من و خانم رسولی بودیم کمی کمتراز ده درجه از سمت راست گرمتربود.

آن روز آقای قانع چایی ساعت ده را اندکی زودتر آورد، آقای شاکری هم برای رفع خستگی به اتاق ما آمد. مثل هر روز در حین خوردن چای و بیسکویت درمورد مساله­ای بحث شد. آقای شاکری از آن دست آدمهایی است که در مورد تسریع در بعضی مسایل زندگی پیشنهاد می­دهند بعد نصیحت می­کنند. آن روزاز خانم فیروزی پرسید: چرا در فکر داشتن نوزادی بعد از سه سال ازدواج نیستید؟ شاید این بار هزارم بود که این سوال را در مجالس مختلف و از زبان اشخاص گوناگون شنیده بودم، اکثر جوابها هم شکل هم؛ "هر چه خدا بخواهد". " ان شا الله" "درست می­گویید". همه جوابها نشان از اینکه، قبل از یادآوری شما پرسشگر عزیز خودمان دست بکار شده بودیم. این بار جواب کاملا متفاوت بود. خانم فیروزی آنچنان از یکنواختی زندگی و نبود هدف و اولش چه و آخرش چه خواهد شد و ما در این جامعه چه کرده­ایم و آینده چه خواهد شد باکلمات شمرده و اعتماد به نفس کامل گفت که آقای شاکری از سوال خود پشیمان، آقای نفیسی از داشتن پسرش (مانی) ناامید و من وخانم رسولی هم از گذشته خود تاسف خوردیم و آینده را پوچ انگاشتیم و آرزوی مرگ کردیم. من که معمولا در این بحثها بیشتر شنونده بودم و کمتر اظهار نظر می­کردم آنروز حتی قدرت درک جملاتی را که می­شنیدم هم نداشتم. خلاصه گفتم این خانم فیروزی عجیب زن قابل احترامی است، چه افکار فیلسوفانه­ای دارد واقعا برای خود اندیشمندی است و به خاطر عقایدش تا آخر عمر بچه نخواهد خواست. آفرین بر این اعتماد به نفس.

خیابان شریعتی، نرسیده به پل رومی، ساختمان دیپلمات، شرکت طراحی و ساختمان نفت، دو سال بعد

یادم می­آید اول دبیرستان بودم، نبش خیابان باغ شاه شیراز پر بود از دخترکان جوانی که مانتوهای مد روزی به نام خفاشی پوشیده بودند. چنان مانتوهای مد روز خفاشی در دیدگان هر بیننده­ای چشم نوازی می­کرد که آنها را وا می­داشت به نگرش در این معجزه دست بشر. ولی امروزه اگر خانمی را با مانتوی خفاشی از فاصله دویست متری ببینیم می­دانیم که صبورانه در انتظار تولد فرزندش است.

یک قسمت از طبقه دوم ساختمان دیپلمات، بخش ابزار دقیق است، خانم فیروزی در انتهای سالن بخش ابزار دقیق پشت مانیتور خود نشسته، پاها را خسروپرویزی روی زیر پایی نهاده، سعی می­کند حرکاتش آرام باشد، به جای چای مایعات مقوی دیگر می­نوشد چون مانتو خفاشی پوشیده. حالا روزها را دو تا دو تا برای دنیا آمدن دخترش آیلین (فر..گ..) می­شمارد. در مدت این دو سال شرکت تغییرات زیادی داشته، بزرگتر شده، پیشرفت کرده، طراحی پالایشگاه اراک در حال اتمام است و شرکت، پروژه­های دیگر از جمله پالایشگاههای تهران، هرمز را در دست دارد؛ اتاق کوچک ابزار دقیق خیابان آپادانا تبدیل به سالن بزرگی از طبقه دوم ساختمان دیپلمات شده و گروه چهار نفری این بخش اکنون ده دوازده مهندس دارد؛ آقای نفیسی مدتها پیش از شرکت رفت، من مدتی است که در پالایشگاه اراک کار می­کنم؛ خانم رسولی هم برای پروزه تهران. اما این خانم فیروری درست همان خانم فیروزی است که در قسمت اول از او یاد شد. تنها حالا مانتوی خفاشی پوشیده.

روزهای سرد آذر ماه بر زندگی یکنواخت پالایشگاه اراک افزوده، روزها بعد از صبحانه از ساعت شیش با کنترل ولو و پایپرک و مدارک سازنده و کارگر و مهندس سر و کله می­زنیم و شبها تنها دلخوشیمان دیدن "حنا دختری در مزرعه" است و گاهی در حمام و دستشویی هم فکر کردن در مورد عنوان بعدی متن که در وبلاگ خواهم گذاشت؛ حتی خواندن کتاب و نوشتن خط هم از یکنواختی زندگی نمی­کاهد. زندگی اولش چه بوده که وسطش چه شود و آخرش چه خواهد شد.

آیلین بدنیا آمد، مادرش روز اول در بیمارستان از او عکس می­گیرد، وقتی خواب است او را مهربانانه نگاه می­کند، وقتی می­خندد برای او ادا درمی­آورد، در حین شیر خوردن سرش را نوازش می­کند حتی از گریه او هم قند در دلش آب خواهد شد؛ بزرگتر که شد و چهار دست پا رفت داد خواهد زد: آهای نگاه کنید این دختر من است که چهار دست و پا می­رود؛ دانشگاه خواهد رفت کار پیدا خواهد کرد و مادرش به او نگاه خواهد کرد و در دل خوشحال از موفقیتهای دخترش. چه سرگرمی خوبی. ولی مادرش نیک خواهد دانست که در جامعه ما روزها یکنواخت بر دخترش خواهد گذشت.