لطفا مقابل خاطرات من پارک نکنید
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

دو شب پیش از عروسی. نقاره از چند صد متری به گوش می رسد. حیاط عروس روشن از نورهای چراغهای رنگی و گمبول های رنگ و وارنگ. دستمال های دخترکان دستمال باز بر بوم نقاشی هفتاد رنگ حیاط می پیچد و می چرخد و نقش دل می زند. ماشینهای جلو خانه عروس سر درهم به تاریکی ایستاده گوش در گوش نقاره به گوش ایستاده اند. چشم می چرانم برای نگه داشتن ماشین. اما آن طرف تر دیواری است آشنا. بی در. از آن خانه مادربزرگ. دیواری که حالا تنها دیواری می کند برای خاطراتم. خاطرات خانه مادربزرگ. خاطراتی پر از شادی و شیون و بازی و خواب و بیداری. خانه ای در کار نیست، درختان همه خشیکیده و از جا کنده. از سیمان فرش قدیم کف خانه از تیرهای چوبی سقف از راه پله از هیچ چیز خبری نیست تنها زمینی است پر از خالی. اینجا تنها بو دارد و صدا. صداهایی که گوشم را پر کرده اند. دیگر تقاره را نمی شنوم. صدای مادربزرگ و تمام دوران کودکی من در وجب به وجب این جای خانه نیم وجبی. خدایا چقدر دلپذیر است این دفتر پر از خاطره و بو و صدا. ماشین را درست مقابل در خانه مادربزرگ جلوی همه خاطراتم پارک می کنم.

فردای همان شب. یک شب پیش از همان عروسی. نقاره بیداد می کند. نورها رنگین تر از شب قبل، دستمال بازها بیشتر. اما جلو خاطرات من این بار خالی نیست. پارک کرده اند. "آقا برو جلو پارک ممنوع است". اما ماشین جلو در آشناست. فردین امشب آمده، او هم رفته درست جلو خاطرات خودش پارک کرده. حق پارک دارد.

چه حس مشترک آشنای ناگفتنیی است این دیوار خانه مادربزرگ.