مشهد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧   کلمات کلیدی: نوراباد ،ممسنی ،شیراز

نورآباد به کنار. سال فقط دو فصل داشت. ازاواخرفروردین تابستان شروع می­شد، رطوبت اکثر روزها بالای نود و هشت درصد بود و دما بیش از چهل درجه. برای گشت زنی کنار دریا لباس نو کاربرد چندانی نداشت غرق عرق می­شد. زمستان از اواسط آذر شروع می­شد؛ باد سرد مغز قرمز استخوان را هم می­سوخت. با اینکه نیمی از گاز کشور را تامین می­کرد، شهر گاز نداشت، آب بعضی روزها بود علاالدین هم گاز آشپزی بود هم بخاری. باید در سلامت عقلی شخص شک کرد اگر بگوید بوشهر شهر بسیار دوست داشتنی است و نمی­توان آن را با هیچ شهری مقایسه کرد. خلاصه دوران دانشجویی همه بلاها سر آدم می­آورد.

اگر واحدهای مجتمعی را که ما در آن زندگی می­کنیم روی خانه­های شهر نورآباد توزیع کنیم شاید چند واحدی بیشتر کم نیاید. هیچ استانداردی در مورد تهران صادق نیست و هیچ قانونی در آن رعایت نمی­شود.

آلودگی، ترافیک و دماغ فیل.

مردم شهر هم دو دسته­اند: دسته اول آنهایی که از دماغ فیل افتاده­اند؛ ازشهر و روستاهای دیگر آمده­اند؛ گروهی ازآنها که "کاف" و "قاف" را بهتر تلفظ می­کنند آنچنان با اعتماد به نفس از عدم درک و فهم مردم شهرهای دیگر حرف می­زنند گویی پدر بزگشان هم تهرانی بوده. دستۀ دوم .....دسته دومند.

از بین شهرهای دیگر که زندگی کرده­ام اراک کلا شهر نیست.

هر فردی که پا پتی روی زمین فارس پا نهاده باشد تنها شیراز را با کلمه شهر می­شناسد تفاوتی ندارد که توی روستاهای قیرکارزین بازی کند یا در "پراشکفت" ممسنی دنبال گله. رفتن به شیراز برای کوچکتر ها با دررفتن از ایران برای بزرگترها تفاوت چندانی ندارد. از سفر برگشته­ها در جواب اینکه شهری که رفتید چه جورشهری بود، خواهند گفت از شیراز بزرگتر است، از شیراز سردتر است، خیابانهایش مثل شیراز..... خلاصه اینجا میزان شیراز است.

باید کج نشست و راستش را گفت، مشهد ازشیراز بزرگتر است. قطار که از بیابانهای خراسان می­گذشت هیچ فکرنمی­کردم در آخر به شهری با این عظمت برسیم. خیابانها مغازه­ها میدانها، فراخ و شیک و قشنگ. توله ترافیکی که گوهر زمانش را عصر گفته بود چیزی شبیه به ساعت یازده همت بود.

حرم ازهمه جای شهر پیدا بود. ساختمانهای شهر گویی زائران طوافگر خانه خدا گرداگرد حرم را گرفته اند، کانون توجه بارگاه امام رضاست، آنچنان که انگار ابتدا بارگاه رضا را ساخته­اند بعد شهر را دور آن شکل داده­اند.

همه مشهد یک طرف مجسمۀ برنجی نادر یک دیگر. شکوه پارس. بی دلیل نبوده پدرم بعد از خواندن کتاب نادر این اسم را بر پسرش نهاده.

فارسی کلماتی دارد نظیر ابهت، شکوه، جلال، عظمت. هر کدام از این واژه­ها تصویری منحصر به فرد از بزرگی در ذهن ایجاد می­کند؛ گاه فکرمی­کنم هیچ کدام از این واژه­ها نمی­تواند بزرگی برخی از انسانها را نشان دهد؛ انسانی مثل فردوسی.