روح بزرگ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥   کلمات کلیدی:

روکش روی مبلها فضای خانه را لوکس تر نشان می­داد و شفافیت آنها خللی در ترکیب همگون رنگ مبلها با پنجرۀ بالای آنها ایجاد نمی­کرد، زردی رنگ گل قوری و فنجانهای سفید رنگ دو طرف کابینت همین طور یکدستی رنگ بین قالی هال و فضای آشپزخانه نشان از سلیقۀ کدبانوی خانه داشت. ورود به چنین فضایی برای کسانی که دوازده ساعت را با تختهای سیاه آبی الاصل قطار گذرانده بودند چیزی کم از حضور دهاتی­های وارد شده به خانه اعیانی شهری فیلمهای قدیم ایران نداشت، گرچه خانه خواهر با "خونۀ خاله" ی ضرب المثل هیچ تفاوتی ندارد.

سه بعد از ناهار از همدان حرکت می­کرد حول و هوش چهار صبح کاراندیش شیراز بود. با شناختی که از خواهرم دارم دریغ از یک دقیقه خواب در طی این مدت سفر. تا هفت ترمینال می­ماند، بعد می­رفت امیرکبیر از آنجا نورآباد. از در خانه که وارد می­شد مادر سفره را می­انداخت؛ حدود بیست و دو ساعت مسافرت از همدان به نورآباد ما را راضی می­کرد که بیشتر با جنازه­ای از انسان مواجه باشیم اما گوهر ناهار را که می­خورد تازه چانه­اش گرم می­شد کوچکترین مسایل دانشگاه را به جالبترین وجهی تعریف می­کرد، برای ریزترین آنها چنان انرژی می­گذاشت که شنوندگان فکر می­کردند تمام دانشگاه­های ایران تعطیل، تنها بوعلی همدان باز است؛ خلاصه یک دوی شب به هزار زحمت سرش را زیر پتو می­کردند. از روز دوم تعطیلات هم شروع می­کرد به آماده کردن وسایلش برای بازگشت؛ همه چیز بر می­داشت، از تاید گرفته تا صابون و شامپو و نمک و چای خشک و... از هر کدام چند تا. به هیچ وجهی راضی نمی­شد از برداشت حتی یکی کوتاه بیاید. یک روز مانده به برگشت ارتفاع ساک از قد یک و نیم متری­اش ده سانتی کوتاهتر بود و وزنش دو سه برابر بیشتر از وزن خودش. هر روز تعطیلات ساک مکان خاصی داشت، روز دوم و سوم توی اتاق، روز چهارم جلوی در اتاق، روز پنجم وسط هال و روز شیشم توی راهروی ورودی. اکنون که پالایشگاه کار می­کنم می­فهمم که برای حمل ساک گوهر تا ترمینال تنها نیاز به لیفتراک بوده است. اینجا پدر وارد عمل می­شد؛

-خب بابا توی ساک چی داری؟

-کتابهام، لباسهام، وسایل شخصی یک کم هم چیزاهای مورد نیاز مثل نمک و صابون و فابر و...

آن روی طنز گونه پدر رو می­شد.

-بابا گرچه همدان خیلی کوچکتر از نورآباده ولی نمک و فابر تو هر دهاتی هم پیدا می­شه!

خلاصه با کلی سلام و صلوات پدر اموال به یغما رفته خانه را به سه چهار برابر قیمت از گوهر خریداری می­کرد و پول نقد می­داد تا نیازی به لیفتراک نباشد. البته در زمان فوق لیسانس این عادت گوهر کمی تغییر کرد و

بدتر شد.

با این پیش زمینه با ورود به خانه گوشها به گوهر واگذار شد تا پنج عصر که افشین آمد و نجات یافتیم. البته با حضور مریم و داریوش من یک ساعتی بعد از ناهار خوابیدم. در واقع بعد از شنیدن داستان خرید سبزی خوابم برد:

گوهر روزی برای خرید سبزی می­رود یکجا بیست کیلو سبزی می­خرد؛ حالا ماجرای آوردن بیست کیلو سبزی به کنار، من که اهل سبزی خوردن و سبزی پاک کردن هستم می­دانم نیم کیلو سبزی یک ساعته پاک می­شود حالا بیست کیلو راست چهار روز را دارد.

خلاصه گوهر صبح زود بعد از آماده کردن صبحانه می­رفت آموزشگاه، ظهر بر می­گشت ناهار در ست می­کرد، عصر می­رفتیم بیرون آخر شب هم درس می­خواند ما هم خسته بودیم.