قایق سواری
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸   کلمات کلیدی: لذت زندگی ،قایق سواری

تا آن زمان که دست و پا در نیاورده بودم، آخر شهر های دنیا برایم شیراز بود. نه فقط من، بلکه برای همه بچه های که در نورآباد و آبادیهای اطراف آن ساکن بودند. گاهی گداری، روزی روزگاری اگر قصد سفر به شیراز داشتیم، سفر که چه عرض کنم! معمولا شیراز را بیشتر برای دار و دوا و دکتر می رفتند؛ شب که خوابم نمی برد، و صبح روز بعد زود تر از هر خروسی بیدار می شدم که نکند دل رحیم مادر، چشم به خواب بچه اش را ببیند و برای شیراز بیدارش نکند.

آن روز بعد از مدتها با فرنگیس در خیابانهای شیراز قدم می زدیم تا اینکه گذرمان به بوستان آزادی افتاد. و مجسمه عقابی . و کودکانی آویزان از مجسمه. باورتان نمی شود این عقاب اولین مجسمه ای بوده است که به چشم دیده بودم. و واقعا چه توانی دارد این عقاب، که سالها بچه های این استان از شهرهای مختلف از آن آویزان بوده اند و با آن عکس انداخته اند و هنوز سر خم نکرده است. با دیدن آن تمام رویاهای بچگی برایم زنده شد.

آزادی دریاچه ای هم داردکوچک. با دو سه قایق. همیشه از کنارش می گذشتم. این بار به پیشنهاد فرنگیس رفتیم قایق سواری. هرچند هم دریاچه کوچک بود ولی تکان قایق با آب دریاچه خودش هراسی در دل می افکند. باد می وزید. به آب دریاچه موج می داد و ما هم پارو زنی بلد نبودیم. دور خودمان می چرخیدیم. هرچه تندتر پارو می زدیم بیشتر می چرخیدیم. فرنگیس خسته شده بود. قایق تکان می خورد تا اینکه در نهایت به کناره دریاچه در میان شاخ و برگ درختان گیر افتادیم. گفتم می بینی این قایق سواری عین زندگی است. اگر تند پارو بزنیم بازوانمان خسته می شوند. اگر یکی تندتر پاروزنی کند قایق به سوی دیگری منحرف می شود. اگر پارو نزنیم، قایق را باد به موج دریاچه می سپارد و ما را در این شاخ و برگها به دام می اندازد. پس بیا باهم و با نوای باد و موج دریاچه آرام و پیوسته پارو بزنیم و از قایق سواریمان لذت بریم.