کفترباز
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥   کلمات کلیدی: كبوتر ،زندان

بعضی از روزهای بچگی را با کفتربازی سر می کردم. دنیایی دارد. کفترها چرخ می زدند و سایه اشان بر زمین به حرکت در می آمد. به سرعت چرخششان در آسمان. تخم که می کردند من هم به تعداد روزهایی که روی تخم می خوابیدند، درِ لانه، آنها را می پایدم. با بیرون آمدن جوجه ها از تخم، منتظر پیراهنی بودم که بر تن خواهند کرد. سپید، سیاه، خاکستری، سرخ، قهوه ای. بزرگتر که می شدند در کنار لانه پدری، آشیانی برای خود دست و پا می کردند و تا زنده بودند دست از آشیان نمی کشیدند.

اما سرگذشت پدر و مادرشان به گونه ای دیگر بود. وقتی آوردمشان بالغ بودند، پر پرواز داشتند و می پریدند. برای آنکه فکر آشیان قبلی را از سرشان به در کنم، پرهایشان را کندم، با چه شقاوتی. آنها را در زندانم نگه داشتم، بعدها که پر گشودند دیگر خاک زندان دامنشان را گرفته بود، به زندانبان عادت کرده بودند. فراموش کردند، دیارشان را.هیچگاه به یاد نیاوردند شقاوتم را.