داستان علی کفری
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥   کلمات کلیدی: دیوان حافظ

بابا سرمست برایم می گفت. زمان بچگی ها، من کنارش دراز کشیده بودم آخر شب بود:

علی نامی بود روبراه و کم حرف، محترم و دست دلباز، و در دل همه مردم جایی داشت. اما دارای عیبی. در مواجهه با هر مشکلی دهان به کفر بستن به حضرت باری تعالی می گشود؛ همین خصیصه او را به علی کفری مشهور کرده بود.

روزی شخصی به نزدیکش آمد و علت کفری بودنش را پرسید، گفت: بیا برویم.

به راه افتادند. تا به دکانی درآمدند. دکان جواهر فروشی، پر بود از جواهرهای پر زرق و برق. از قیمت جواهرها پرسیدند. هر کدام قیمتی. یک از یک گرانبهاتر و زیباتر. تا اینکه چشمشان به جواهری بر دیوار افتاد، با اشرفی های درشت و درخشان در میانه آن؛ جواهری بی همتا. قیمت را از جواهری پرسیدند، گفت: فروشی نیست. اصرار کردند، جواب داد فروشی نیست. گفتند هرچه بخواهی می دهیم. گفت فروشی نیست. حکایت را پرسیدند: گفت: سالهاست ازدواج کرده ام ولی خدا به من اولادی عطا نکرده؛ این جواهر برای کسی است از راه برسد و خبر بچه دار شدن همسرم را بیاورد.

به راهشان ادامه دادند تا به خانه ای در کنار چشمه ای رسیدند؛ خانه ای ویرانه. یک اتاق داشت، و صاحبش مردی با هفت فرزند. همه خرد. خوابیده بر حصیری پوسیده. عریان. روی آنها را با گونی پوشانده بودند. از پدر پرسیدند چرا این وقت روز بچه ها خوابند. گفت: تنگدستم با این عیال خرد که خدا نصیبم کرده. اگر بیدار شوند یا گرسنه اند یا مریض می شوند همان بهتر که در خواب باشند.

به راهشان ادامه دادند تا به مردی رسیدند که بر روی سنگها اشعاری نغز می نوشت. اشعاری که همانند آن را کسی نشنیده بود. پرسیدند با این ذوق و قریحه چرا بر سنگ می نویسی. گفت: بر کاغذ می نوشتم اگر پولی برای خرید داشتم. پس بر همین سنگها می نویسم تا قبل از اینکه باران آنها را بشوید، رهگذران بخوانند.

به راهشان ادامه دادند تا به زنی رسیدند. با لباسهای فاخر و اشرفیهای گرانبها. انگشتش زخم بود و در اثر زخم سیاه و چروکیده و خونین. علت را پرسیدند گفت: زرگری انگشتری گرانهایی برایم ساخته اما چون نگینش را وارونه درست کرده کف دستم قرار می گیرد و حلقه پشت انگشت، از این رو دستم خونین و مالین شده. علی کفری انگشتری را در انگشت زن چرخاند. نگین پشت انگشت ایستاد و حلقه درون دست.

گفت حالا می بینی چرا کفریم. به انکه داده یک فرزند هم نداده، به آنکه ندارد هفت فرزند داده. آنکه شعور دارد و شعر می سراید پول ندارد و آنکه محتاج شعور است انگشتری فاخر دارد.

بابا سرمست داستانش تمام شده بود و من در خواب شبانگاهی. صبحدم که چشمم باز شد ننه سر نماز می گفت: "رضایم به رضایت تو".