سالها شهریور 3
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦   کلمات کلیدی: شهریور ،ممسنی ،نوراباد

خلاصه باغ ما عشق بود، خانه من و رضا، فارغ از هر دردی.

روزی پادشاهی از نقاشان شهر خواست آرامش را نقاشی کنند. هر کسی نقاشی کشید، به سبک خود. یکی جنگل کشید با درختان سر به فلک کشیده، دیگری رودخانه، یکی گلستان با آسمان آبی و هر کسی چیزی. در میان آنها پسرکی کوهی کشید در تاریکی شب، با رعد و برق شدید و دلهره­آور، باران و تگرگ سنگین. که ترس و سرما را در دل می­نشاند. در دامنه کوه، تخته سنگی بود و زیر تخته سنگ لانه پرنده­ای، با جوجه­هایش. درون رعد و برق و سرما فارغ از ترس و کولاکی خوابیده بود، با آرامش تمام.

باغ ما تخته سنگ ما بود، نه در گرمای داغ تابستان، بلکه در دنیای اطرافمان. لیمو را با هر طعمی می­خوردیم، خوشمزه­تر از گیلاس و موز و زردآلو. به روشهای مختلف، سر لیمو با رضا رقابت داشتم. پوست کنده، با پوست، قاچ شده. آنقدر می­خوردیم که بدن و دستانمان به رعشه می­افتاد. و ورق بازی می­کردیم. حکم دو نفره، سور، رک. آنروزها مثل الان ورق دردسترس نبود. با کاغذ درست کرده بودیم. هر پنجاه و چهار برگ را.

کار ما پاییدن باغ بود. فصل چیدن لیموها آخر شهریور بود. و ما از اوایل تیر هر روز نگهبان باغ بودیم. پیامبران احتمالا باغبان بوده­اند که بهشت را به باغ وعده داده­اند.

جالب است نزدیکترین آبادی مسکونی به ما قلعه­بجی بود (آببید خالی از سکنه بود) که برای رسیدن به باغ یک ساعتی پیاده­روی داشت، و تنها مشتریان روزانه ما برای دستبرد زدن به باغ "ممد دولونجی" چوپان هال خدابخش و "بارونی" چوپان هال مظفر بودند. ما آنها را می­پایدیم آنها ما را. ما می­خواستیم آنها از باغ لیمو نچینند و آنها می­خواستند ما را رد کنند برویم و بیایند سر وقت باغ. این رقابت تا دل ظهر ادامه داشته، نه آنها کوتاه می­آمدند نه ما. از گرسنگی روی پا بند نمی­شدیم، خورشید هم هرچه بالهای داغش را رویمان می­تکاند از رو نمی­رفتیم. تا که آنها جنگ سرد را بشکنند و هیون را راهی کنند و ما بدنبالشان اما با فاصله، سرازیر می­شدیم. باغ چهار تن لیمو داشت. اگر این پدر مرده­ها روزانه نیم کیلو هم لیمو می­خوردند در کل هشتاد کیلو نمی­شد که روزی ده کیلو لیمو زیردرختان خراب می­شد. انگار باغ خیلی برایمان مقدس بود.