قطار
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳   کلمات کلیدی:

نیمی از نیمکت را که وسایلمان اشغال نکرده بود خودمان نشستیم.

سالن راه آهن جای سوزن انداختن نداشت. حضور پسران و دختران جوان نوید بخش مسافرت با طراوتی بود اما با اعلان بلندگو که خبر سوار شدن به قطار یزد را می داد ما ماندیم و کلی پیرزن وپیرمرد شصت هفتاد ساله.

مشهد، گوهر پس از ازدواج و قطار برای من تجربه ای تازه بود.

هرچه نگاه کردم نتوانستم تناسبی بین ظاهر قطار و بیست هزار تومان پول پرداختی بلیط آن پیدا کنم ولی هرچه بود بهتر از درونش بود.

غیر از من و مریم، یک پسر مشهدی و یک خانم که هرگز نیامد هم هم کوپه ما بودند.

کوپه شامل دو ردیف صندلی بود که سالهای تاریخ خط آهن در ایران را می شد از روی لایه های مشکی صندلیهای آبی آن دراورد، بعد از شام این دو ردیف صندلی با دو ردیف موازی و بالای سرش حکم تختخواب را داشت. ولی غیر از صندلی ها کوپه امکانات دیگری هم داشت که دو عدد تلویزیون 10 در 10 سانت بود البته می شد تشخیص داد که دارد فیلم پخش می کند.

هم سفر مشهدیمان سر غذا کلی غر زد و در نهایت هم یک دانه برنج توی دیسش باقی نگذاشت من و مریم هم روی هم ده قاشقی غذا خوردیم.

مریم خوشحال که با تکانهای قطار مثل کودکی که در نی نی خوابیده می خوابد الحق که حق با او بود، پشتم که با تماس با تخت تاریخی قطار گرم شد بیدار نشدم تا برای قضای حاجت.

هر گوشه از این قطار داستانی برای خود داشت، توالت داستانی داشت گره خورده با درختان کنار خط آهن، در ابتدا و انتهای هر واگن قرار داشتند. در حین قضای حاجت نیاز بود دستگیره تعبیه شده در دیواره را محکم نگه داشت و گرنه با سر می خوردی آنجایی که نباید می خوردی.

از آنجا که توالت دارالفکر است فکرم درگیر بود که خروجی توالت قطار کجا می رود، دمدمه های صبح متوجه شدم که وه! درختان و شمشادهای کنار خط آهن چه درشت و تنومندند. بالاخره دریافتم سالهاست از این خط قطار عبور می کند هر قطار کلی واگن دارد هر واگن دو دستشویی و... پس خروجی جای دوری نمی رود.

صبحانه قطار علاوه بر نان و کره مربا، چای و پنیر هم بود، هم سفر مشهدی هر چه را که نخوردیم برد برای خواهرزاده اش، مثل اینکه غذای قطار دوست داشت.

نه مشهد بودیم.