سالها، شهریور (2)
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢   کلمات کلیدی:

باغ شصت هفتادتایی لیمو داشت و ده تایی نارنج. قدیمترها آنجا لته[1] هم بود. لته خیار و گوجه و بادمجان و کرکو[2]. باغ آببید بود و یک ساعتی تا خانه بابا سرمست پیاده روی. من و رضا گاوها را به سینه می­انداختیم[3] و هنگامه­ای که خورشید از پشت کوهها تتکی[4] می زد به سمت آببید روان می­شدیم. ناشتا. گاوها مسیر را بهتر از ما بلد بودند، آهسته و پیوسته می­رفتند، ما بدنبال­شان، بازی گوشی کنان. گاهی بابا سرمست هم می­آمد. بین راه برایمان تعریف می­کرد. همیشه از مصاحبت با بابا سرمست لذت می­بردم. در کمرکش راه در کنار سنگ صافی می­نشست و هر روز سنگی جدید. روی آن برایمان می­نوشت.

بسمه تعالی

امروز شنبه مورخ ده شهریور یکهزار و سیصد و هفتاد و دو هجری شمسی مقارن با ... هجری قمری اینجانب ملا سرمست علمداری به همراه دو نوه عزیزتر از جانم ...

شرحی می­نوشت. داستانی در حد هفت هشت خط. با رسم الخط قاجاری خود. قلم او سنگهای کوچکی بودند که ردی بر تخته سنگ بر خود به جا می­گذاشتند. کمکش می­کردیم. در انشا. کلمه یا جمله­ای را یادآوری می­کردیم وقتی می­دید خوشمان می­آید همان را جلوه می­داد. در پاین زیرش را امضا می­کرد و باز تاریخ می­زد.

در پوست خود جا نمی­شدیم. به حرکت دستان پیر بابا سرمست خیره نگاه می­کردیم و صدای بریده­اش را که قبل از نوشتن هر دو کلمه­ای آن بر زبان می­آورد گوش می­دادیم. انگار بابا سرمست برایمان داریوش شاه بود و ما فرزندانش، در راه فتحی بزرگ، و این تخته سنگ کتبه­ای با خط میخی. و براستی ما داشتیم فتح می­کردیم، دارایی ما باغمان بود و دو گاومان، اما فتح ما آزادیمان بود. آرامشمان.

دَرِ باغ خار بود یا بشکه­ای کهنه. گاوها که زودتر رسیده بودند همانجا به انتظار می­مانندند. دیگر آفتاب بالهای خود را بر روی زمین پهن کرده بود، داشت سایه­ها را ورمی­چید. پروانه­ها بالهای شبنم دیده خود را به اشعه­های آفتاب سپرده بودند تا سبک پرواز کنند. این موقع از سال آببید سنگ بود و خاک و شکروشک و علفهای خشک. اما باغ ما جای دیگری بود. باغ صدای گنجشک می­داد و باد، و صدای آبی که از لای سنگها می­گذشت. سطح باغ صاف نبود، سراشیبی بود. هر درخت سکویی داشت برای جمع شدن آب در زیر آن. درخت پایینی یک سکوی یک متری پایین­تر. آب از برکه­ای در زیر کل[5] چشمه نی نی می­آمد، در حوضی بیرون باغ جمع می­شد. شبها شیرفلکه حوض را باز می­کردیم، هر پنج شیش سکو پشت هم یک آبراه داشت. و هر شب نوبت سکویی. باغ علاوه بر لیمو و نارنج یک کرتل[6] هم داشت، در سیک[7] آن. و چند رملک، یکی دو لاله لجکی[8].

خلاصه باغ ماعشق مابود آزادی ما بود.......



[1] جالیز

[2] karkoo

[3] جلوی خود آنها را حرکت می­دادیم.

[4] Tataki نوعی بازی کودکانه که پشت دیواری پنهان می­شدند هراز چند لحظه­ای خود را نشان می­دهند ومی­گویند تتکی.

[5] Kel بلندی کوه، بلندترین جای کوه.

[6] Karatol درختی کوهی شبیه انجیر با میوه­ای به همان شکل که قابل خوردن نیست.

[7] گوشه

[8] لزکی