سالها، شهریور (1)
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠   کلمات کلیدی: ممسنی ،نوراباد ،باغ لیمو ،قلعه بجی

کاغذ پاره­ها را بهم می­زنم کاغذ پاره­های ذهنم را. از میان سالها شهریورشان را بیرون می­کشم. ورانداز می­کنم. پیشترها شهریور ماه تجدیدی­ها بود. یکی، دو تا، پنج تا، محمد هشت تا، تجدید شدنش هم مردانه بود، شیمی، زیست، فیزیک، زبان، ریاضی، خدایا، ادبیات (زبان مادریت را هم تجدید شوی) . آنهایی که تجدید نبودند تماته[1] می­فروختند، بادمجان، سبزی، پلاستیک، آدامس قلمی "دونه دو تومن، پنج تاش ده تومن" داد می­زدند توی بازار.

بعضی شهریورها وردست عمو ناصر بودم، در مغازه، مانتوهای بیروی را می­پاییدم. کیف می­کردم مشتری از من قیمت بپرسد و من بدانم، گاهی قیمتها را بلد نبودم، کسر شان می­دانستم، همین جوری می­پراندم یکی دو بار عمو ناصر مجبور شد تاوان کسر شان پسر برادرش را با فروش لباس زیر قیمت پرداخت کند.

یادم می­آید توی یکی از همین شهریورها گوهر بدنیا آمد، کنارش دراز کشیدم از خاله ماهپاره پرسیدم حالا شدیم چندتا خاله؟ با اخم نگاهم کرد. بعدها متوجه شدم سه تایم، اما هیچگاه فکرش را نمی­کردم یک جین هم می­شویم. همان شهریور خانه­امان را عوض کردیم. به خانه جهادی رفتیم. مادرم این نام را رویش گذاشت، چون نزدیک جهاد عشایر بود.

توی سر سگ بزنند شهریور بوشهر نمی­رود. بعدها که دانشجوی بوشهر شدم شهریورها می­رفتم. انگار کلاس داشت می­گفتند فلانی کجاست جواب می­دادند پروژه داشت رفته بوشهر. چقدر ما ایرانی­ها از این کلمه خوشمان می­آید. تا پنج صبح خیابانها را می­گشتیم با علی فرامرزی، و همه طول روز خواب بودیم.

اما شهریورهای دیگری هم داشتم، مثل آن سالهایی که بپای باغ بودم، با رضا. چقدر زندگی صفا داشت. دور تا دور باغ کره[2] بود. درشتترها پایین به قطار، کوچکترها روی آنها باز به قطار، کوچکترها روی آنها باز به قطار، کوچکترها روی آنها باز به قطار. پنج شیش ردیف سنگ، دست در دست هم. بدون هیچ گچ و سیمانی. انگار صلوات آنها را نگه داشته و نفس گرم بابا سرمست. دیوار سنگچینی به ارتفاع یک، یک و نیم متر، به طول بیست دقیقه پیاده روی کنار آن. روی آنها پوشیده از خار رملک[3] و خارشتر و کنار.....



[1]  گوجه فرنگی

[2]  سنگچینی به ارتفاع بیش از یک متر بدون استفاده ملات

[3]  به فتح اول و دوم و کسر سوم. درختچه­ای کوچک با دانه­های ریز شبیه کنار