سر گروهبان حاجی آبادی (2)
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧   کلمات کلیدی:

شب دامن سیاه خود را به روی آبادی گسترده بود. نسیم ملایمی داشت تابستان را با خود می برد. نور چراغ چملی (فانوس) پشه بند خانه کاسفندیار را مانند کعبه ی سفید روشن می کرد. گاهی صدای حرکت میشی یا بزی در اوشا[1] به گوش می رسید. در این آرامش و سکوت، صدای زمزمه نماز مادر با نسیم شبانگاهی به هم می آمیخت. مادر دستانش را بالا می برد و روی پاهایش می زد و زمزمه می کرد: " خدایا رضایم به رضای تو، این بچه ها را در میان جاده ها توی این شهرها رها نکن، کمکشان باش." سه روز از رفتن ناصر می گذشت اما فکر مادر هنوز درگیر بود. همیشه راه قسمتی از دعای مادر را تشکیل می داد.

از نیمه ی شب پاسی گذشته بود. هیچ چراغی در آببید روشن نبود. تنها نور ماه و ستاره ها بود که دامن شب را گل گلی می کرد. ناگاه سگ کا امیر شروع به سروصدا کرد، دو تا سگ دیگر هم همراهیش کردند. سگ آزاد هم سرش را بلند کرد و در داد زدن یاریشان کرد. در حالی که داد می زد پرید روی دیوار، بعد بام "تویله" و از آنجا به درون جاخسیل[4] و خود را به سگهای دیگر رساند. صدای سگها آرامش و خواب اهالی را بر هم زد. پدر دست راستش را پشت گوش عریضش کاسه کرد تا صدای بیشتری بشنود. آزاد را که در این هیاهو خواب هفت دولت می دید بیدار کرد. نور چراغ دستی همسایه از سکوی خانه اشان دیده میشد. پدر صدا زد:

-کیه...؟

و جوابی نیامد. چند بار با تکرار کرد و جوابی نشنید.

داد و بیداد اولیه سگها خوابید. آرام شدند. کسی گفت احتمالا روباه بوده و شاید هم کسی آشنا. آزاد دست را کنار دهانش گذاشت و داد زد کی ی ی یه؟ صبر کرد تا جواب بشنود. صدایی نیامد. شریف عمو اسفندیار کار او را رساتر انجام داد. جواب نیامد. حالا همه بیدار بودند، کنار آنها زنها و بچه ها. سگها برگشتند. از حالتشان معلوم بود مشکلی نبوده.

..........

کبوتر قهوه ای روی پنجره اتاق انتهای طویله پرهای گردنش را پف داده، سرش را بالا و پایین می آورد، برای کبوتر کناریش بق بقو می خواند. مادر روی پله ی سالن برنجهای توی سینی را به چپ و راست فرستاده، آنها را وارسی می نماید. گاهی چیزی از سینی به بیرون پرت می کند. چند جوجه کنار پای مادر به انتظار بودند، به دنبال دانه هایی که مادر پرت می کرد می دویدند.

ناگهان صدای افتادن چیزی به درون اوشا آمد. کبوترها پرواز کردند. مادر سینی را روی پله گذاشت. جوجه ها به طرف سینی حمله بردند. مادر بلند شد. دو نفر را دید. دویدند توی اتاق ته اوشا. مادر چوبدستی سفتی از کنار دیوار برداشت. آرام از پله ها پایین رفت، ایران مادر را دنبال کرد، مادر کنار در ایستاد، سر چوبدستی را به در نزدیک کرد و به اهستگی هل داد. صدای آرام و ترسیده ای گفت: "دی (مادر)، دی". صدای آشنایی بود، از آن ناصر.

مادر ناصر را به آغوش گرفت، صورتش مثل گچ بود و دستش سرد. گفت: "از سربازی فرار کردیم." مادر دست ناصر را فشار داد تا گرم شود و جواب داد: "کار خوبی کردی." بچه ها یواشکی به درون اوشا آمدند بعد خم شدند از پله ها بالا رفتند. آببید در دامنه کوه بود، خانه ها شیب داشتند، حیاط خانه بام طویله های اوشا بود و دیوار خانه ها تا سطح حیاط. از بیرون داخل حیاط کاملا پیدا بود. ولی کلا آبادی فرسنگها از شهر دور بود. بچه ها خمیده وارد اتاق شدند. می لرزیدند. مادر دو جاجیم آورد، ناصر و نیازدراز کشیدند زیر جاجیمها.

مادر ایران را فرستاد پی پدر. سرباز فراری حکم محاربه با امام داشت. پدر ناراحت شد، به روی خود نیاورد. به بچه ها قوت قلب داد ولی بچه ها زیر جاجیم هم می لرزیدند. طبق معمول آقای نجفی آمد جهانزیر برادر بزرگتر هم رسید. با دیدن جاجیمها و بچه های زیر آن از کوره در رفت، ماجرا را فهمید. وقتی اواسط زمستان است و هوا سرد و سوزناک، یک جاجیم از موتورخانه شوفاژ گرم تر است، حالا این ظهر شهریور ناصر و نیاز زیر دو جاجیم می لرزیدند. جهان زیر "دار (درخت) می کند و سنگ جای آن جا می زد[5]". به زمین و زمان ناسزا می گفت. "اندازه این آزاد دیلاق هم تن کار ندارید، بیاید همین جا روی دامن مادرتان بنشینید، سربازی هم کاری دارد که فرار کردید ....

ناصر همه نهیب ها را گوش داد با حوصله بود. سرش را از جاجیم درآورد نگاهی به برادر کرد و گفت: " همین جا نشسته ای و هارت و پورت می کنی، سرگروهبان حاجی آبادی را ندیده ای. اگر راست می گویی اول برو او را ببین بعد بیا و مردی خودت را ثابت کن".

کسی که سربازی رفته می داند از گروهبان پایین تر در ارتش نداریم اما سرباز جماعت مثل شمر از گروهبان بالای سرش می ترسد. برادر می خواست بر شدت عصبانیت بیفزاید اما کلمات ساده و صادقانه ناصر همه را به خنده واداشته بود. ناصر می گفت: " من به شرطی سربازی می روم که دوباره دفترچه بفرستم و جایی بیفتم که سرگروهبان حاجی آبادی نباشد."

ناصر مثل همیشه با قربان صدقه مادر برگشت اما بعد از یک هفته معاف شد، از بخت بعد جنگ شروع شد و نیاز دو سال جنگید.

 



[1] محل روباز نگهداری گله

[2] توی شهرهای غریب

[3] طویله مخصوص گاو

[4] زمین کاشت خسیل یا جو

[5] اوج عصبانیت