سر گروهبان حاجی آبادی (1)
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤   کلمات کلیدی:

این داستان به اندازه ای دل نشین و زیبا است که خودم گاهی با یاد آن لبخندی بر لب و صفایی بر دل می نشانم. حکایت از صفا و سادگی آدمهایی که در همین دنیا و در کنارمان زندگی می کنند و با بودن آنهاست که دنیا زیباتر دیده می شود. امیدوارم که شما هم همین حال و هوا را با خواندن آن بیابید.

بیست و چهار شهریور 89

.........

خورشید هنوز نخستین پرتوهایش را سوار بر کِل چشمه نی نی[1] نکرده بود که ناصر از خواب بیدار شد. اما نه زودتر از روزهای قبل که گله را برای چرا روانه می کرد. سفره صبحانه علاوه بر نان و ماست پیدن زده (پونه) همیشگی، نیم رو و کره محلی هم داشت. کره کیمیا بود، در همه خانه ها بود ولی خوردن آن تنها مختص مهمان بود و سفری. ناصر هم آن روز سفر در پیش داشت. خورد اما نه سیر. ته دلش می لرزید. آن روزها سربازی از "سل" بدتر بود. بیشتر خاطرات مردها از سربازی بود. تا سرباز نمی شدی از زن هم خبری نبود. پدر جا نماز تا می زد و زیر لب وردی را زمزمه می کرد. پسرش را خوب می شناخت، می دانست دلش به سربازی نیست. مادر کیف چهل تیکه وصله داری آورد. تری چشمش در روشنایی آفتاب که دیگر از کِل گذشته بودند برق می زد. با همان چشمان خیس ناصر را بوسید، و به سختی جلوی ماهیچه های لبش را گرفت که یهویی نلرزد.

ناصر از خانه که بیرون رفت اول از "کاسپندیار" خداحافظی کرد، انتهای خانه عمو اسفندیار دیوار "کاامیر" شروع می شد. کیفش را گذاشت بالای دیوار و خودش هم آویزان شد. توی حیاط، کاامیر ناشتی می خورد و نازآفرین چنتر را با سرعتی بیش از هر روز دیگر به حرکت در می آورد. از رفتن "نیاز" دلگیر بودند. نیاز هم کیفی دستش بود و دلش لرزان.

ناصر را که دید کمی ته دلش قرص شد، با ناصر هم همدرد بود و هم همکار، عذای عمومی عیش است. خداحافظی کردند و به سراغ "گرگعلی" رفتند، بعد "علی آغا" و "آفی"[2] و در نهایت "آزاد". آزاد گله را برده بود چرا. توی محلی که "چال چالیل" نام داشت. جای آنها. راه را چپ کردند تا از او هم خداحافظی کند. رسم بود. کسی که می خواست برای مدتی از آببید برود از همه خداحافظی می کرد.

از "سنگر"[4] صدای آواز آزاد شنیده می شد:

قربون اوُ[5] سرش

اُو گردنش

اُو گوشلش[6]

اُو گوشوارش

خدا وابم ویارش[7]

خدا وابم ویارش

صدایش در میان زنگوله ها و موسیقی بع بع گاهی گداری بره ها نوای رهایی می داد. ناصر با طنز تلخی سکوت دو نفره را شکست. گفت "ککا سگ یعنی گو... غمه.

آزاد بر سنگی نشسته بود، لنگهای درازش را آویزان کرده بود. از تخته سنگ پایین آمد با بچه ها دست داد، هیکل لاغرش را پایین آورد و روبوسی کرد، گفت: "امیدوارم به چنگ گروهبانی مثل زمان خدمت من نیفتید". ته دل ناصر خالی شد. چند ماهی بیشتر نبود که سربازی را تمام  کرده بود و حالا دختر عمویش را می خواست.

ناصر حالا دیگر آرزو داشت جای آزاد می بود و تا آخر عمر چوپانی می کرد. صبحهایی را به یاد آورد که دوست داشت بخوابد ولی با هزار آه و ناله و قربون صدقه مادر دنبال گله رفته بود، و روزهایی را به یاد آورد که به خاطر شکروشک[8] چیدن گله را ول کرده بود و بزی، میشی و یا کهره ای[9] را گم کرده بود. اگر می ماند هر صبح می رفت به چوپانی بدون هیچ آه و ناله ای. چه کار آسانی که قدرش را ندانسته بود.

به تاگ[10] رسیده بودند. کاش جای همین درخت بود. سالهاست اینجا ایستاده ماشینها را می پاید، به صدای آواز چوپانها گوش می دهد، نظاره گر زاییدن گوسفندان است و محافظ اسباب مسافرانی که از نورآباد آمده اند و قادر نیستند همه خریدهای شهرشان را یکجا با خود به آببید برند.

 



[1]  kel chashma nay ni بلندترین قله بالای سر آببید که در زیر آن چشمه ای جوشان وجود دارد و انگار این قله نشانه ای برای چشمه است.

[2] آفتاب

[3]  chal chalial دشتی پایین تر از آببید که به دلیل داشتن چاله های زیاد به این اسم شهرت یافت.

[4] آببید در بالای کوه است و سنگر رشته ای سنگ که از قدیم مثل دیوار جلوی آببید درست کرده بودند تا حریم آببید باشد و جلوی دزد را بگیرد.

[5] آن

[6] آن گوشهایش

[7] خدایا یارش (محبوبش، معشوقش) شوم

[8]  shakarooshk پیله نوعی کرم است که در خاری به همین نام می تند سفید و به شکل قند و شیرین است.

[9] بزغاله

[10] درخت تاگ یا تاک که میوه ای به همین نام دارد. درخت تاگ مرز نوراباد و آببید است.