خورشید هنوز نخستین پرتوهایش را از کِل چشمه نی نی[1] رد نکرده بود که ناصر از خواب بیدار شد اما باز نه زودتر از روزهای قبل که گله را به چرا می برد. سفره صبحانه علاوه بر نان و ماست پیدن زده (پونه) همیشگی نیم رو و کره محلی هم داشت. کره حکم کیمیا داشت. خورد اما نه سیر. ته دلش می لرزید. آن روزها سربازی رفتن از "وبا" گرفتن سخت تر بود. بیشتر خاطرات مردها از سربازی بود. تا سربازی نمی رفتی از زن خبری نبود. پدر جا نماز را جمع می کرد و آخرین نصایا را می گفت. پسرش را خوب می شناخت، می دانست ناصر ترسیده. مادر کیف ناصر را آورد. تری چشمش در پرتو های خورشید که دیگر از کِل گذشته بودند برق می زد. با همان چشمان خیس ناصر را بوسید، و به سختی جلوی ماهیچه های لبش را گرفت که یهویی نلرزد.

ناصر اول از "کاسپندیار" خداحافظی کرد، انتهای خانه عمو اسفندیار دیوار "کاامیر" شروع می شد. کیفش را گذاشت بالای دیوار و خودش هم پرید بالا، توی حیاط ، کاامیر ناشتی می خورد و نازآفرین دوغ می زد. از رفتن "نیاز" دلگیر بودند. نیاز هم کیفش دستش بود و دلش لرزان. ناصر را که دید کمی ته دلش قرص شد، با ناصر هم هم درد بود و هم همکار، عذای عمومی عیش بود. خداحافظی کردند،  بعد رفتند سراغ "گرگعلی" بعد "علی آغا" و "آفی"[2] و در نهایت "آزاد". آزاد گله را برده بود چرا. توی "چال چالیل"[3] جای آنها. راه را چپ کردند تا از او هم خداحافظی کند. رسم بود. کسی که می خواست برای مدتی از آببید برود از همه خداحافظی می کرد.

از "سنگر"[4] صدای آواز آزاد می آمد:

قربون اوُ[5] سرش

اُو گردنش

اُو گوشلش[6]

اُو گوشوارش

خدا وابم ویارش[7]

خدا وابم ویارش

روی سنگی نشسته بود، لنگهای درازش را آویزان کرده بود. از تخته سنگ پایین آمد با بچه ها دست داد، هیکل لاغرش را خم کرد و روبوسی کرد، گفت: "امیدوارم به چنگ گروهبانی مثل زمان خدمت من نیفتید". ته دل ناصر خالی شد. چند ماهی بیشتر نبود که سربازی را تمام  کرده بود و حالا دختر عمویش را می خواست.

ناصر حالا دیگر آرزو داشت جای آزاد می بود و تا آخر عمر چوپانی می کرد. صبحهایی را به یاد آورد که دوست داشت بخوابد و لی با هزار آه و ناله و قربون صدقه مادر دنبال گله رفته بود، و روزهایی را به یاد آورد که به خاطر شکروشک[8] چیدن گله را ول کرده بود و بزی، میشی و یا کهره ای[9] را گم کرده بود. اگر می ماند هر صبح می رفت به چوپانی بدون هیچ آه و ناله ای. چه کار آسانی که قدرش را ندانسته بود.

به تاگ[10] رسیده بودند. کاش جای همین تاگ بود. سالهاست اینجا ایستاده ماشینها را می پاید، به صدای آواز چوپانها گوش می دهد، نظاره گر زاییدن گوسفندان است و محافظ اسباب مسافرانی که از نورآباد آمده اند و قادر نیستند همه خریدهای شهرشان را یکجا با خود به آببید ببرند.

 



[1]   kel chashma nay ni بلندترین قله بالای سر آببید که در زیر آن چشمه ای جوشان وجود دارد و انگار این قله نشانه ای برای چشمه است.

[2]  آفتاب

[3]   chal chalial دشتی پایین تر از آببید که به دلیل داشتن چاله های زیاد به این اسم شهرت یافت.

[4]  آببید در بالای کوه است و سنگر رشته ای سنگ که از قدیم مثل دیوار جلوی آببید درست کرده بودند تا حریم آببید باشد و جلوی دزد را بگیرد.

[5]  آن

[6]  آن گوشهایش

[7]  خدایا یارش (محبوبش، معشوقش) شوم

[8]   shakarooshk پیله نوعی کرم است که در خاری به همین نام می تند سفید و به شکل قند و شیرین است.

[9]  بزغاله

[10]  درخت تاگ یا تاک که میوه ای به همین نام دارد. درخت تاگ مرز نوراباد و آببید است.