مطلب جدید
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦   کلمات کلیدی:

بعد از روزها وبلاگم را باز کردم. چند ثانیه ای تامل نمودم تا رمز عبور را بخاطر آورم، شاید غیر قابل تصور باشد اگر بگویم با دیدن دو پیغام جدید چقدر خوشحال شدم. اولی از پسر عمه ام، دانشجو است، حتما سینه را جلو می دهد و ژست آزاد اندیشی و دومکراسی و وطن پرستی می گیرد که دیگر دانشجو است ولی بعدها به خود خواهد خندید همانگونه که من بعدها به خود خندیدم، چون دانستم که دیگران دارند به من می خندند، دومی از طرف یک دوست، همین دیروز پیغام را گذاشته  بود: " اگر یکبار دیگر وبلاگت را باز کردم و مطلب جدیدی ندیدم از لیست favorite حذفش می کنم." ترسیدم، اما خندیدم، خوشحال شدم. "وقتی تحت تاثیر رازی قرار می گیری دیگر جرات نافرمانی نمی کنی."[1] جرات نافرمانی نکردم، خوشحالتر شدم که همین دیروز پیغام را گذاشته، از کار برگشتم نوشتم.

بچه که بودم به دهان باز دمپایی ها چشم می دوختم، یکی می خندید یکی اخمو بود یکی دهانش را باز کرده و فریاد می زد و آن دیگر گرسنه. هر دمپایی برای من حالت خاصی داشت. همین طور لیوانها، کاسه ها، سوراخ های پریز برق، قندان، حبه های قند. هر جسم برایم حالت خاص داشت که توجه مرا جلب می کرد. کنار لانه مورچه ها می نشستم و به حرکت آرام آنها می نگریستم، یکی دانه برنج را به زحمت حرکت می داد، دیگری بال سنجاقکی را می برد، چند تا هم دم مارمولکی را حرکت می دادند و عده ای هم بیکار پی کار خود بودند. می زدم در لانه اشان، همه تند راه می رفتند، انگار می گریختند، به خیالشان زلزله شده، می دویدند، گیج می خوردند، از سوراخ خارج می شدند. مدتی می گذشت تا دوباره آرام بگیرند.

امشب سر راهم پریز ها را بدقت نگاه کردم، چشمهای بهت زده آنها نیم خنده بود، یخچال شیش فوتی اتاقم چهار شانه را بالا داده و مثل یک پهلوان تلویزیون را روی سر نگه داشته، تلویزیون سیه چرده شکم گنده، جلوی پیراهنش را بالا داده تا همه شکم سیاهش را ببینند.

وقتی برای آدم بزرگها می گویی: خانه ای دیدم از آجر زرد، بامش پر از کبوتر، ایوانش پراز گل یاس، که نرده های آبی داشت با درختان نارنج، محال است بتوانند تصور کنند که چه خانه قشنگی بوده. حتما باید بگویی یک خانه چند صد میلیونی دیدم تا آنگاه صدایشان دربیاد که وه! چه خانه زیبایی. آدم بزرگها این جوریند دیگر.

من هم هیچگاه دقت نکرده بودم که چرا این مرد شکم گنده روی شانه های یخچال شکمش را نشانم می دهد، چرا پریزهای اتاقم بهت زده اند و این دختر عشایری توی عکس اتاقم چرا موهای سیاهش را فرق انداخته و آویزان کرده. می رسم اتاق در کنار این موجودات می نشینم کتاب می خوانم فیلم انگلیسی می بینم تمرین زبان میکنم و یا نحوه عملکرد کنترل ولو را مطالعه می کنم، به آینده چشم دارم و هرگز به کودکی نمی اندیشم. چون آدم بزرگها تصور نخواهند کرد سوراخ جلوی کفش ایمنی می خندد می گرید غصه دارد و یا ذوق زده است.

بزرگ که می شوی دوست داری پیشرفت کنی، زبان دیگران را بیاموزی چیزهای دیگر یاد بگیری، به فرانسه بروی تا ایفل را ببینی بروی چین، برج العرب را در دوبی تماشا کنی و به من و سوراخ کفش ایمنی بخندی، خندیدن هم دارد چون آدم بزرگها این جوریند دیگه.

این بچه ها یند که مداد ها را کنار دیوار می چینند و برای آنها اسم انتخاب می کنند و ساعتها با آنها و بجای آنها حرف می زنند دنیا از آن بچه هاست. برای وبلاگ نویسی هم باید رویای کودکانه داشت. پس با دیدن وبلاگ خالی از پست جدید خیلی ناراحت نشوید.

 



[1]  از کتاب شازده کوچولو نوشته اگزوپری