بچه های پالایشگاه خانه
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦   کلمات کلیدی:

گوش شیطان کر اینترنت wireless کمپ TPL هم وصل شده. کارم شده گشت زدن در دنیای مجازی، شب بیداری و چرت سر کار. اوایل فکر می کردم: چه خوب، هر شب وبلاگم را به روز می کنم اما حالا می فهمم اینترنت گردی اصلا به آدم اجازه هیچ کاری را نمی دهد، وقتی نمی ماند که بشود مطلب نوشت، کلا از زندگی ساقطمان کرده. ولی باز جای شکرش باقی است که این را داریم. بین خودمان باشد، مدیران ندانند بهتر است.

همین چند وقت پیش بود که یکی از مدیران ارشد شرکت آمد برای بازدید از بخش مهندسی. از وضعیت کاری و رفاهی بچه ها هم پرسید. گردنمان خورد، ما هم که دل رحیم و گوش شنوایی پیدا کرده بودیم در دل را برایش باز کردیم و از شرایط سخت کار و وضعیت خوابگاه و زندگی "حنا دختری در مزرعه" گونه امان و در نهایت چندر قاز در یافتی ماهیانه برایش نالیدیم. او هم با صعه صدر مدیر گونه اش همه را گوش داد و گفت: مگر شبها کجا می خوابید؟

- خوب کمپ TPL

- یعنی سقفی بالای سرتان است؟!

-خوب بله

- شام، صبحانه، ناهار چی؟ می دهند؟

- بله می دهند.

- کمپتان حمام، دستشویی دارد؟

- خوب بله دارد.

- پس چرا دیگر دنبال حقوق می گردید؟

و شروع کرد ازخاطراتش گفتن. من جایی کار می کردم که شبها توی بیابان میخوابیدیم. شام و صبحانه که کلا در موردش صحبت نکنید اما بعضی روزها ناهار می خوردیم، سه ماه حمام به چشم ندیدم و یک سال حقوق. حالا شما توی کمپ سقف دار روی تخت می خوابید و از حقوق هم صحبت می کنید.

همین است که می گویم بین خودمان باشد بهتر است.

یاد بچه های قالیباف خانه افتادم. خدا پدر و مادر این هوشنگ مرادی کرمانی را بیامرزد، چه آدم گلی است. خدا او را از ما نگیرد، آخر همین یک نویسنده برایمان باقی مانده است. چند روز پیش کتاب بچه های قالیباف خانه اش را تمام کردم، تا تمام شد جگرم سوخت، شبها برای "نمکو، رضو و اسدو" (بچه های داستان که توی قالیباف خانه کار می کردند) خواب نداشتم. چقدر دلم به حال نمکو سوخت، بیچاره از 4 سالگی رفت نشت پای دار قالی، زیر دست اوستایی مثل مدیر ما.

امروز نشستم و خوب فکر کردم، آن داستان مربوط است به چهل سال قبل، سالهای 53و 54. اگر من هم چهل سال دیگر بنشینم و قصه پالایشگاه خانه را بنویسم وضعیتم از نمکو بدتر نباشد بهتر نیست.