چگونه خدا را دیدم
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی:

از همه منفذهای واقع درسرت آب خارج می شود. در آتش تب می سوزی، سرت درد می کند، کسلی، گلو درد هم داری، ولی خیالت راحت است که سرما خورده ای؛ Adult Cold ات را می خوری درد پنج دقیقه ای 6.3.3 را تحمل می کنی در رختخواب می خوابی، فردا هم خوبی.

خودم می دانم، نمی خواهد سرزنشم کنی که "تو وقتی کاملا حالت خوب است یعنی فقط سرما خورده ای و سرما خوردگی را آنقدر ریز می بینی که آن را بیماری به حساب نمی آوری."

اصلا بدتر، پایت شکسته. گچ می گیری. تنها مصیبتت دستشویی رفتن است. یکی دوماهی مهمان رختخوابی، که آن را  می گذاری به حساب صبحهایی که با خروسها می رفتی چرخ صنعت مملکت را بچرخانی. در عوض برای خودت کتاب می خوانی، فیلم می بینی، تازه نازت هم خریدار دارد، آخر یک مرض درست و حسابی است.

فیل را از پای در می آورد. هر شیری را موش می کند. از فولاد که سخت تر نداریم؛ برای ذوبش به بیش از سه هزار درجه سانتی گراد حرارت نیاز است؛ به جان خودم اگر دندان داشت و ده دقیقه به دندان درد مبتلا می شد، مثل عسل جلوی پایت رژه می رفت. به شتر می ماند، سخت کوش. هر غذای گرمی را خورد و خاک شیر می کند، آب سرد را رد می کند و دم نمی زند؛ ولی وای به روزی که درد بگیرد؛ تمام اعضای بدنت درد می گیرند، مثل عصبانیت شتر همه چیز را به هم می ریزد.

دیشب مثل مار قورباغه خورده، به خود می پیچیدم. فاصله سه متری دو دیوار موازی اتاق را ده هزار بار طی کردم، هر بار مشتی به دیوار بتنی خوابگاه کوبیدم، و خدا را به وضوح جلوی چشمانم دیدم. می گویند برای احساس کردن خدا باید در شرایط سخت قرار گیری. دندانم درد می کرد. درد درست و حسابی هم که نیست. من در پیشگاه خدا گناهانم را یکی یکی اعتراف کردم. آن لیوان های چایی را که نود و هفت درجه عین شربت سر می کشیدم؛ بنده خدا مادرم حرص می خورد، فریاد می کشید " چای داغ نخور سرطان مری می گیری، دندانهایت خراب می شود". آن شبهایی که خودم را به خستگی می زدم و می تپیدم به رختخواب تا عذاب وجدان مسواک نزدنم را راحت تربگذارم به حساب خستگی، و مسواکم راحت، دراز به درازمی خوابید که امشب هم بی کار خواهد بود. می گفتم فردا اول وقت مسواک خواهم زد؛ اول وقت آن را به بعد از صبحانه پاس می دادم، و ان شا الله بعد از ناهار.

خلاصه من دیشب خدا را دیدم و گناهانم را اعتراف کردم و توبه نمودم. گرچه این بار اولی نیست که من به واسطه دندانهایم به دیدن خدا مشرف می شوم و توبه می کنم.

حالا که فکر می کنم نکند زندانی های اوین هم آنجا دندان درد گرفته باشند که یک شبه خداشناس شدند.