خانه بابا سرمست بودم. آب بید. چند روزی از آمدنم می گذشت. لذت بخش بود، بین طویله و بزها با بابا سرمست و ننه و عمه ناهید زندگی آسوده ای با فراغ دل داشتم. عمه ناهید سگ و گاو می شد خر می شد تا سوارش شوم، هاپ هاپ می کرد و من در می رفتم، خود را به هر شکلی درمی آورد. همسن من می شد که مرا بخنداند. آن وقتها عمه غنیمت بود، گنج بود. انگار آلیس بودم در سرزمین شگیفتیها.

یک شب آقای نجفی و پدرم آمدند. ما گرد چراغ بادی توی سالن نشسته بودیم و لندن گوش می دادیم و من پرتکهای اطرف چراغ را از نظر می گذراندم. عمه ناهید استکانها را آب زد و چایی آورد و بعد مرا با خود به اتاق برد. اتاق پوشنلی. اتاق با آشپزخانه همان کفشکن شکل ال انگلیسی درست می کرد و دهلیزشان پرده ی قرمزی بود با گلهای درشت مشکی. عمه ناهید تکیه زد به دیوار و روی زمین در قسمت تاریک اتاق نشست. روشنایی اتاق، نور مرده چراغ بادی سالن بود که به زحمت خود را از دروازه اتاق به داخل هل می داد و یک راست می خورد به دل رختخوابهای سوار برهم، نشسته بر گرده کمد چوبی. عمه ناهید مثل همیشه نبود، ساکت بود، خیره شده بود و رختخوابها. فکر کردم که دیگر مرا دوست ندارد. شروع کردم به سوال پرسیدن. "چرا ما اینجا آمدیم". "برویم چایی بخوریم". "امشب من توی رختخواب تو بخوابم یا ننه؟" تا اینکه عمه سکوت را شکست و گفت: "بیا گوش بدهیم اینها چه می گویند".

دوست داشتم بروم بیرون توی سالن، چایی بخورم و هر بار که چایی را سرازیر می کنیم به درون نعلبکی دو سه تا حبه قند بگذارم دهنم و ننه چپ چپ نگاهم کند و بابا سرمست بگوید "چکار بچه ام دارید." و من خوشحال، از شیرینی قندها لذت ببرم.

از سر بی حوصلگی من هم لم دادم به زمین و گوش دادم. بیشتر آقای نجفی می گفت. از صحبتها چیزی نمی فهمیدم و در تاریکی زل زدم به چهره عمه ناهید که امشب جور دیگر بود، خوشحال بودم که مرا دوست دارد.

چند روز بعد مرا از خواب بیدار کردند. ننه گفت شلوارت را بپوش. با عمه ناهید و ننه عقب یک نیسان آبی که چادر داشت سوار شدیم، بابا سرمست جلو، روی صندلی نشست. عمه ناهید هم یک چادر پوشیده بود. ماشین روی سنگها بالا و پایین می پرید و ما محکم چسبیده بودیم به نرده های ماشین. تا به آن روز هیچ وقت از جلوی خانه بابا سرمست سوار بر ماشین نشده بودم. هر وقت می خواستیم جایی برویم عمه ناهید چادرش را درون سبدی قرمزی می گذاشت و پیاده راه می آفتادیم تا به جاده برسیم. در مسیر شکروشک می خوردیم. گازرین می گرفتیم هرجا خسته می شدم می نشستیم و بین زباله های کنار جاده دنبال وسیله به درد بخوری می گشتم.

راننده ما را در خانه عمه ایران پیاده کرد. دو لنگه در باز بود و خانه داشت شلوغ می شد. من از اینکه بچه های همسن و سال خود را دیدم خوشحال شدم. رفتم به بازی و ننه و عمه ناهید را فراموش کردم.

حوالی ظهر خانه شلوغتر بود. از پشت پنجره داخل اتاق شلوغی را نگاه کردم. عمه ناهید را شناختم. چادر سفیدی سر کرده بود و با گونه های سرختر و چشمان درشت تر. به نظرم آمد عمه ناهید امروز خیلی آدم مهمی شده است. از نرده های عمودی بالا رفتم پا گذاشتم روی نرده افقی، سایه بدنم را پهن کردم روی شیشه اتاق که بهتر ببینم. مطمئن شدم که عمه ناهید است لباس نو پوشیده. دخترها دور او حلقه زده بودند. نرده های عمودی را یکی یکی رد کردم و روی افقی حرکت کردم، رفتم صاف روبروی عمه ناهید. او باز مرا نمی دید. دماغم را چسباندم به شیشه و به سمت پایین فشردم تا سوراخای بینی درشتر دیده شوند. اما باز عمه ناهید مرانمی دید. با زبان روی شیشه شکل کشیدم، انگار عمه دیگر مرا دوست ندارد. شرم داشتم که پیش او بروم و سوال پیچش کنم تا مطمئن شوم هنوز مرا دوست دارد؟

بعد از نهار بچه ها داد زدند شکلات و می دویدند. همهمه ای شده بود. حیاط خانه پر بود از آدمهایی که بیشترشان را نمی شناختم. دویدم و خودم را با جمعیت زدم. یک دسته شکلات از آسمان به طرف پایین می آمد یکی خورد روی شانه زنی و افتاد به نزدیکی من. شیرجه زدم روی موزاییکهای کف حیاط. سرم بین دامن زنی گیر کرد. اما حجم شکلات را درون مشتم حس کردم. ناگهای پایی نشست روی مشتم، درد در انگشتانم پیچید. شکلات نرم بود درون مشتم له شد از لای انگشتانم به بیرون شره کرد. من ول کن نبودم احساس کردم دوست دارم گریه کنم. دستم را به دهانم بردم، تکه های له شده شکلات را به درون هل دادم. شیرینی شکلات در دهانم خوشایند بود. صورتم خیس بود و حس شیرینی همراه درد همه وجودم را پر کرده بود.

جمعت مرا با خود به سمت در کشید و فشار فروکش کرد. فضا باز شد و جمعیت متفرق شدند. عمه ناهید را شناختم. چند زن غریبه او را عقب پیکان سفیدی نشاندن، در ماشین را بستند. یکی هم دستمان رنگینی تکان می داد و آواز می خواند. ماشین حرکت کرد. احساس کردم دلم خیلی برای عمه ناهید تنگ شده است. گریه کنان به ته مانده های شکلات لای انگشتانم لیس زدم.