یک خط خوش
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥   کلمات کلیدی:


تولدت مبارک دده ی عزیزم
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩   کلمات کلیدی:

نمی دانم مادران بیشتر پسران خود را دوست دارند یا خواهران برادران خود را. چقدر داشتن یک خواهر برای هر مردی شیرین است. دوست داشتنی است. نمی دانی برایش چکاری انجام دهی فقط همین را می دانی که همیشه زنی هست که تو را می فهمد. از آن اول اول هم می فهد. مشکلات را با تو دیده با تو لمس کرده در کنارت بوده. در نقطه ای راهش عوض شده ولی همیشه دوستت دارد. یک دوست داشتن شیرین.

وقتی محبت عمه هایم ام را می بینم درک می کنم که چقدر پدرم را دوست داشته اند که فرزندش را اینگونه پرستش می کنند.

امروز تولد گوهرم است. گوهر گرانبهایم. یادم هست آن روزی را که به این دنیا آمد و همه روزهایی را که در کنار ما بزرگ شد.

خدا همیشه، همه جا همراه و محافظ خودش و فرزندش باشد.

به سلامت همه خواهران دوست داشتنی.


داستان آن جمعه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤   کلمات کلیدی:

محض خوشی گفتیم برویم دیر. از چند روز قبلتر از همین جمعه عباس آقای دی سی سی با آقا صمد لاجستیک مسابقه ای ترتیب نهادند سر حقوق سر به سر آخر ماه. من و مختار هم داور و ناظر و شریک در سود. عباس که زاده ی دیر است و به احتمالا که خیلی هم به یقین قریب است از یکی دوماهگی دریا را دیده و توی همین ماسه ها لب ساحل کودکی سپری کرده. اما آقا صمد بچه پایتخت است شنا را از استخرهای سر به آسمان فراز مرکز فرا گرفته است راه و چاه کرال پشت و جلو را می داند. قرارمان همین جمعه بود ساحل دیر راس چهار عصر.

جمعه خستگی ته هفته را در تن نگه داشته عصر نخوابیده توی این شرجی و گرمای کافرکش از کنگان راهی دیر شدیم با عباس. گرچه راهی نبود اما ماشین هم نبود. می خواستیم خدای ناکرده خلف وعده ای نکرده باشیم و عباس را رها نکنیم و من هم داوری عادل باشم در این مسابقه شنا. وعده کنگرگاه دیر بود که هم بخوبی لایه روبی شده هم بیست متری عمق دارد و هم کوسه موسه ندارد.

سر ساعت سر وعده حاضر بودیم. بالا پایینی کردیم صمد حوزه را خوب برآورد کرد محل ها را شناسایی نمود. و من هم یک چشمم به آب و از لبه چشم دیگر راه را می پاییدم که عباس و مختار از راه برسد. قطرات شرجی چسبیده به بلندای پیشانی از همه طرف آویزان می شد و لحظه بر لحظه بر تعداد می افزود. دیدم از لبه چشم پاییدن افاقه نمی کند گفتم تمام قد ببینم تنها آفتاب بود راه به راه شلاق گرما بر سر و پیشانی می کوبید و هور هور صدای کولرهای گازی گاز می دادند.

به صرافت افتادم به عباس تلفنی زده و علاوه بر تاکید تعجیل در عزیمت درخواست قدری آب نماییم. زحمت تماس را صمد کشید. تلفن بوق آزادی خورد و خبر نشد بوق دوم شروع شد و باز عباس پشت خط نیامد بوق سوم و چهارم هم نیامد که نیامد. دلمان کمی ریخت نگران عباس شدیم. نکند خدای ناکرده اتفاقی برای عباس افتاده باشد. از آنجاییکه عباس خیلی بیشتر از یک ثلث قرن اینجا بوده پس احتمالا نگرانی ما بی مورد می بود. به فکر قرارمان افتادیم. نکند عباس قهرمان، بچه آبهای خلیج فارس، ماهیگیر مطاف از ترس شکست از یک پسر تهرانی خود را نشان نداده و شاید هم شنا را نمی داند.

خلاصه داستان هرچه بود عباس نیامد. ماشین برگشت هم که نبود خورشید هم که زبان نمی فهمید. می کوبید بر سرمان. یکی دو ساعتی معطل راهی کنگان شدیم. قسم نمی خورم ولی تا به حال کسی اینگونه کلاه پیچم نکرده بود.

شنبه ی همان جمعه عباس سرو مور و گنده سر کار حاضر بود و به صمد گفت دیروز کاری داشتی چار و نیم زنگ زده بودی گفت نه فقط می خواستم ببینم بچگی ها کجا شنا می کرده ای.

حالا نمی دانم چقدر از این حکایت می تواند راست باشد.