زیر پل کریم خان
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳   کلمات کلیدی: داستان ،پل کریم خان زند

خورشید از لابلای ساختمانهای بلند شهر سرک می کشید. زور می زد کریم خان را روشن کند. از دور دستها، دختری مشکی پوش در تاریک روشنی هوا به سوی پل می آمد. صدای نرم آب توی جوی حاشیه کریم خان با نوای گنجشکها بهم بافته می شد و به خواب صبحگاهی آخر هفته پل آرامش می داد، اما گاهگاهی صدای چرخهای ماشینی این آرامش را بهم می زد. سردی هوا از بخار برآمده از نفس گرم پیرمرد شیک پوش گذران از زیر پل و نان سنگک روی دستش پیدا بود.

حرکت پیرمرد در تقاطع خیابان ناتمام ماند. مسیر نگاهش از جوی آب به سرعت به سمت برآمدگی دیواره محل شیر آب شهرداری حرکت کرد. ایستاد. نان را به دست چپ سپرد. کنار دیواره شیر روی زانوها نشست. و به خرابی دیواری سیمانی محل شیر آب خیره ماند. سوراخ دیوار به اندازه کف دستش بود.

در کنار تنه چنار پیر حاشیه کریم خان تکه سنگی برداشت و در دهان سوراخ گذاشت. کوچک بود، دهان دیوار را نمی بست. دور و بر را وارسی نمود. قطعه کوچک سیمانی جامانده از حاشیه کریم خان چشم نوازی می کرد. چنار را رد کرد، و با دست راست، سیمانی را کشید، به جایی بند بود، کف کفش مشکی واکس خورده اش را بر سر قطعه سیمانی کوبید، گلها فروریختند، سیمانی از جا جهید و دو تکه آجر از پی خود بیرون آورد.

نان را بر شمشادها نهاد. بخار روی شیشه ساعت را با کف دست راست پاک نمود. آجرها و قطعه سیمانی را برداشت، به سمت سوراخ برگشت، آجرها را به روی سنگ نهاد و با تکه سیمانی روی آن لقمه دهان پر کنی برای سوراخ شد.

دانه های ریز باران بر صورت پیرمرد فرو افتاد. دختر مشکی پوش به تقاطع رسیده بود پیرمرد سنگک را بر دست چپ نهاد و با دست راست روی آن را پوشاند. کریم خان را از زیر رد کرد.

صدای آرام آب در کنار جیک جیک گنشکها با نمهای باران خیس می خورد و در درهای بسته ی دکانها می پیچید. آفتاب از پشت بام ساختمانها آویزان شده بود. نور ریزی در پس تاریک شکاف سنگهای پیرمرد برق زد. کریم خان را وارسی نمود. تکان خورد. قطعه سیمانی در رفت، بر آجرها غلطید، همگی بر سنگ پایینی آوار شدند. موشی از گوشه کناری سنگ خود را از سوراخ بیرون کشید، دوان دوان به جوی آب رفت و در زباله های کنار کانال گم شد.


تبریک
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢   کلمات کلیدی:

برگهای تقویم را که در کنار هم چیدم متوجه شدم بیست و یکم شهریور است. یادم آمد در سالی به همین تاریخ عروسی محمد دایی کاکاخان با حاج لیلا بوده است. مبارک و میمون.

سالش یادم نیست اما کمتر از هفت سال هم از آن روز نگذشته است. این روز را به هردوتای آنها تبریک می گویم و برایشان آرزوی توفیق از خداوند دارم.


عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠   کلمات کلیدی:


اول مهر
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸   کلمات کلیدی: مهر ماه ،مدرسه ،نظام آموزشی

تکاپوی امروز بازار کنگان بوی مانتو داشت و دفتر و ماه مهر.

در نوشت افزاری جای سوزن انداختن نبود، بچه مدرسه ایها دفتر و قلم انتخاب می کردند، دفترهای چهل برگ و پنجاه برگ و شصت برگ و هفتاد برگ و هر تعداد برگ که بخواهی، با هر نقش و نگار و هر رنگ و لعابی.

انتخاب ما چهل برگ و شصت برگ و صدتایی بود آن هم به انتخاب مدرسه که نه ما. نقش و نگار هم گلی بود آجر چینی شده روی جلد و پشت آن مردی کنار تخته سیاهی، که با گچ نوشته بود "تعلیم و تعلم عبادتست". و همه یک شکل.

در سلمانی از معلم جوانی شنیدم که نظام آموزشی هم تغییر کرده یعنی باز تغییر کرده؛ جدید شده. از امسال شش کلاس ابتدایی داریم و شش تا متوسطه، از شش به بعد می شود هفت و هشت و تا دوازده.

یاد بچگی ها افتادم، بابا سرمست به دوم راهنمایی هفت می گفت و به سوم، هشت؛ و من می خندیدم که راهنمایی بلد نیست، آخر آن روزها مدرسه فقط "پادراز[1]" بوده و مدیرش آقای هادی خان آزادی، که هنوز هم به او آقای مدیر می گویند به همان سیاق قدیم. و مدرسه هم همین شش کلاس ابتدایی بوده و شش تا متوسطه پشت آن. یعنی بعد از چهل سال برگشتیم سر خانه اولمان. ولی عیبی ندارد چون مهرماه همان بوی خودش را هنوز می دهد.

 



[1]  نام روستایی در ممسنی در نزدیکی آببید


روز دختر
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦   کلمات کلیدی: روز دختر

تولد نوزاد دختر در هر خانواده ی ایرانی نشانی از برکت و رحمت به آن خانه بوده و است.

و همیشه دخترانند که چشم و چراغ پدر و مادر در سالهای پیری اند.

امروز شانزدهم شهریور ماه روز دختر است.

این روز را به همه دختران ایرانی تبریک عرض می کنم.

ایران همیشه دختران موفقی داشته که موجب شادی و افتخار همه هموطنان بوده اند. اولین بانوی ایرانی که در شاهنامه حکیم فردوسی توسی از او به نیکی یاد شده گردآفرید دختر گژدهم است که در حمله توران به ایران به نبرد با سهراب پرداخت:

‏ چو آگاه شد دختر گژدهم

که سالار آن انجمن گشت کم

زنى بود برسان گردى سوار

همیشه بجنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گرد آفرید

زمانه ز مادر چنین ناورید

چنان ننگش آمد ز کار هجیر

که شد لاله رنگش بکردار قیر

بپوشید درع سواران جنگ

نبود اندر آن کار جاى درنگ‏

نهان کرد گیسو بزیر زره

بزد بر سر ترگ رومى گره‏

فرود آمد از دژ بکردار شیر

کمر بر میان بادپایى بزیر

بپیش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان یکى ویله کرد

که گردان کدامند و جنگ آوران

دلیران و کار آزموده سران‏

چو سهراب شیراوژن او را بدید

بخندید و لب را بدندان گزید

چنین گفت کامد دگر باره گور

بدام خداوند شمشیر و زور

بپوشید خفتان و بر سر نهاد

یکى ترگ چینى بکردار باد

بیامد دمان پیش گرد آفرید

چو دخت کمندافگن او را بدید

کمان را بزه کرد و بگشاد بر

نبد مرغ را پیش تیرش گذر

بسهراب بر تیر باران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت‏

نگه کرد سهراب و آمدش ننگ

بر آشفت و تیز اندر آمد بجنگ‏

سپر بر سر آورد و بنهاد روى

ز پیکار خون اندر آمد بجوى‏

چو سهراب را دید گرد آفرید

که بر سان آتش همى بر دمید

کمان بزه را بباز و فگند

سمندش بر آمد بابر بلند

سر نیزه را سوى سهراب کرد

عنان و سنان را پر از تاب کرد

بر آشفت سهراب و شد چون پلنگ

چو بد خواه او چاره‏گر بد بجنگ‏

عنان برگرایید و برگاشت اسپ

بیامد بکردار آذرگشسپ‏

زدوده سنان آنگهى در ربود

در آمد بدو هم بکردار دود

بزد بر کمربند گرد آفرید

زره بر برش یک بیک بردرید

ز زین بر گرفتش بکردار گوى

چو چوگان بزخم اندر آید بدوى‏

چو بر زین بپیچید گرد آفرید

یکى تیغ تیز از میان بر کشید

بزد نیزه او بدو نیم کرد

نشست از بر اسپ و برخاست گرد

به آورد با او بسنده نبود

بپیچید ازو روى و برگاشت زود

سپهبد عنان اژدها را سپرد

بخشم از جهان روشنایى ببرد

چو آمد خروشان بتنگ اندرش

بجنبید و برداشت خود از سرش‏

رها شد ز بند زره موى اوى

درفشان چو خورشید شد روى اوى‏

بدانست سهراب کو دخترست

سر و موى او از در افسرست‏

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه

چنین دختر آید به آوردگاه‏

سواران جنگى بروز نبرد

همانا بابر اندر آرند گرد

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بینداخت و آمد میانش ببند

بدو گفت کز من رهایى مجوى

چرا جنگ جویى تو اى ماه روى‏

نیامد بدامم بسان تو گور

ز چنگم رهایى نیابى مشور

بدانست کاویخت گرد آفرید

مر آن را جز از چاره درمان ندید

بدو روى بنمود و گفت اى دلیر

میان دلیران بکردار شیر

دو لشکر نظاره برین جنگ ما

برین گرز و شمشیر و آهنگ ما

کنون من گشایم چنین روى و موى

سپاه تو گردد پر از گفت و گوى‏

که با دخترى او بدشت نبرد

بدین سان بابر اندر آورد گرد

نهانى بسازیم بهتر بود

خرد داشتن کار مهتر بود

ز بهر من آهو ز هر سو مخواه

میان دو صف بر کشیده سپاه‏

کنون لشکر و دژ بفرمان تست

نباید برین آشتى جنگ جست‏

دژ و گنج و دژبان سراسر تراست

چو آیى بدان ساز کت دل هواست‏

چو رخساره بنمود سهراب را

ز خوشاب بگشاد عناب را

یکى بوستان بد در اندر بهشت

ببالاى او سرو دهقان نکشت‏

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان

تو گفتى همى بشکفد هر زمان‏

بدو گفت کاکنون ازین بر مگرد

که دیدى مرا روزگار نبرد

برین باره دژ دل اندر مبند

که این نیست برتر ز ابر بلند

بپاى آورد زخم کوپال من

نراند کسى نیزه بر یال من‏

عنان را بپیچید گرد آفرید

سمند سر افراز بر دژ کشید

همى رفت و سهراب با او بهم

بیامد بدرگاه دژ گژدهم‏

در باره بگشاد گرد آفرید

تن خسته و بسته بر دژ کشید

در دژ ببستند و غمگین شدند

پر از غم دل و دیده خونین شدند

ز آزار گرد آفرید و هجیر

پر از درد بودند برنا و پیر

بگفتند کاى نیکدل شیر زن

پر از غم بد از تو دل انجمن‏

که هم رزم جستى هم افسون و رنگ

نیامد ز کار تو بر دوده ننگ‏

بخندید بسیار گرد آفرید

بباره بر آمد سپه بنگرید

چو سهراب را دید بر پشت زین

چنین گفت کاى شاه ترکان چین‏

چرا رنجه گشتى کنون باز گرد

هم از آمدن هم ز دشت نبرد

بخندید و او را به افسوس گفت

که ترکان ز ایران نیابند جفت‏

چنین بود و روزى نبودت ز من

بدین درد غمگین مکن خویشتن‏

همانا که تو خود ز ترکان نه

که جز بافرین بزرگان نه‏

بدان زور و بازوى و آن کتف و یال

ندارى کس از پهلوانان همال‏

و لیکن چو آگاهى آید بشاه

که آورد گردى ز توران سپاه‏

شهنشاه و رستم بجنبد ز جاى

شما با تهمتن ندارید پاى‏

نماند یکى زنده از لشکرت

ندانم چه آید ز بد بر سرت‏

دریغ آیدم کین چنین یال و سفت

همى از پلنگان بباید نهفت‏

ترا بهتر آید که فرمان کنى

رخ نامور سوى توران کنى‏

نباشى بس ایمن ببازوى خویش

خورد گاو نادان ز پهلوى خویش‏

چو بشنید سهراب ننگ آمدش

که آسان همى دژ بچنگ آمدش‏

بزیر دژ اندر یکى جاى بود

کجا دژ بدان جاى بر پاى بود

بتاراج داد آن همه بوم و رست

بیکبارگى دست بد را بشست‏

چنین گفت کامروز بیگاه گشت

ز پیکارمان دست کوتاه گشت‏

برآرم بشبگیر ازین باره گرد

ببینند آسیب روز نبرد

 


روزی که استقلال را ترکاندیم
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤   کلمات کلیدی: پرسپولیس ،استقلال ،شش تاییها

در این نزردیکیهای شهرآورد، دوست دارم خاطره یک شهرآورد فراموش ناشدنی را بنویسم. خاطره ای که هرگاه به ذهنم خطور می کند لبخندی از شادی بر لبانم نقش می بندد.

زمستان زشتی بود.در کنار سرمای بهمن در خراب شده ی شهریار سرباز بودم آن هم سرباز نیروی انتظامی، درست بگویم ژاندار. پسین پنچ شنبه ای دم دمه های بهمن که از محل خدمت راهی تهران بودم دوستی هم خدمت به نام حسنعلی که تبریزی بود و فارسی را به زبان شیرین ترکی تکلم می کرد پیشنهاد داد آزادی برویم و بازی پرسپولیس استقلال ببینم. من هم از خدا خواسته بدون هیچ معطلی جواب را مثبت اعلام کردم و با اتوبوس خط واحد راهی ورزشگاه شدیم. از آنجا که از شهریار می آمدیم آزادی سر راهمان بود زیر پلی پیاده شدیم و به همراه هواداران سرخ و آبی مسافتی را تا آزادی آمدیم. مثل همیشه طبقه دو و زیر عکس امام (ره) نشستیم. باد نسبتا شدیدی از روبر می وزید و یک راست سرما را به صورتمان می کوبید. ولی ما که برای ترکاندن موشهای آبی آمده بودیم بیدی نبودیم که با این بادها بلرزیم.

استقلال یکی دوبار بود پشت هم پرسپولیس را برده بود و آن سال هم پرسپولیس وضع و حال چندان مناسبی نداشت. از ته حلقه زنجیر ستارگان محبوب و دوست داشتنی پرسپولیس که از پروین و محرمی و سلطانی و... شروع می شد (پیشترها این زنجیر حلقه زیاد داشت) خرزوخان (همان کریمی ریوالدو) مانده بود و هلی کوپتر. ولی در عوض تا بخواهی استقلال رو فرم بود، بازیکنان آماده ای داشت و به تیمها کمتر از دوتا سه تا قناعت نمی کرد. مربییش هم پرویز مظلومی بود که از همان اول اس اس های توی ورزشگاه شعار "پرویز دبله سوبله همینه همینه" را مثل خار می کردند تو چشممان. آن بازی آستقلال یکی دویار مصدوم داشت و ما تمام توان آمده بودیم که آبرویشان را ببریم، هیمدتشان کنیم، فحششان دهیم.

بازی شروع شد  پرسپولیس کوبنده حمله می کرد، "روبرو آماده باش" گویان تیم را همراهی کردیم، بقشان را گرفته بودیم و داشتیم خفه اشان می کردیم که ناگهان از غضونه غیب توپی باد آورده آمد و نشست بر گل پرسپولیس و قلب هواداران. همه مشکلات خدمت و زندگی و ژاندمری و ناجا و جقله ستوانها جلوی چشمانم رژه رفتند. سرمای باد سرد، مستقیم می خورد به مغز استخوانم. از آن آتشفشان جوشان شروع بازی فقط دود خاکستری رنگ سیگارها برمی خاست. تنها چیزی که به چشمم می آمد پرچمهای آبی این بی آبروها بود که شیش تا را فراموش کرده بودند و ترکه دوبله سوبله بر تنم می نشست. بازیکنان وضعشان از هواداران بدتر بود دیگر نایی برای خرزوخان نمانده بود. نیمه اول به همین منوال سپری شد.

نیمه دوم باز خوردیم. اگر این مهرداد اولادی کلم بود می شد از آن یک کلم پلو شیرازی خوشمزه درست کرد اگر سیب زمینی بود می شد چیپسش کرد ولی اولادی هیچگاه برای پرسپولیس هیچ نبود. اخراج شد و پرسپولیس ده نفره. شش تایی ها زدند و بردند و فحشمان دادند. دیرک بالا و راست و چپ همه را کوبیدند. دیگر مثل گوشت نذری شده بودیم که در دهان کفتارها گیر افتاده بودیم.

تا اینکه هلی کوپتر راهی میدان شد. انگار رستم به سپاه ایران آمده باشد یک تنه یکی دوتا سه تا را پشت سر گذاشت و محکم توپ را به دروازه سوراخ شیش تاییها زد ولی نشد. دوباره از راست آمد و یک ضربه دیگر و دروازه بان به سختی گرفت. دیگر روی سکو ننشستیم که تیم پهلوان آورده بود تشویقش کردیم. و هلی کوپتر غوغا می کرد فراموش کرده بودیم که کلم اخراج شده بوده. تا اینکه ساعت ورزشگاه به آن هشتاد معروف رسید. هلی کوپتر پاس را برای زاید به چپ فرستاد و زاید انگار مثل کسی که به دزدی باغ رفته و میوه ها را در جلوی پیراهن که همان نیفه است قایم می کند توپ را در نیفه گذاشت و دررفت، تا به گل استقلال رسید، توپ را از نیفه درآورد جلو دروازه استقلال گذاشت و کردش تو. نمی دانم چه شد فقط به خاطر دارم ولوله ای شد. پرچمهای قرمز بود که به چپ و راست خم می شدند. داد و بیداد کردیم. سرو صدا کردیم ولی جلوی خودمان را گرفتیم و فحششان ندادیم. هنوز دق دلی "پرویز دوبله سوبله همینه همینه" شیش تایی ها توی دلم بود که توپی از چپ ارسال شد زاید عین لینچانگ بلند شد در آسمان به پرواز درآمد و باز کردش توی دروازه اشان. دیگر روی سکوها که هیچ تو آسمانها بودیم دیگر شیش تایی در ورزشگاه نماند بود دررفته بودند. فقط پرویز مانده بود و یازده یارش. ولی کاش این آخر کارشان می بود. زاید و هلی کوپتر ول بکن که نبودند. توپ دیگری آمد این بار زاید بر پای چپ چرخید و زد وسط دروازه اشان. دیگر اوس قباد (جوشکار معروف) هم نمی توانست سوراخهای دروازه اشان را ترمیم کند.

دیگر دلم برایشان سوخت، می خواستیم آبرویشان را ببریم اما نه تا این حد. مثل موش آبکش شده بودند. ولی شانس آوردند که دیگر وقتی برای ادامه بازی نبود و تمام شد. حالا مگر ارتش سرخ از ورزشگاه بیرون می رفت ول کن نبودند. خرزوخان همه ورزشگاه را دور زد. تا اینکه دوستان همیشه در صحنه نیروی انتظامی با ملاطفت باتوم از آزادی درمان کردند. ولی در عوضش اتوبوسها خرد کردیم. مترو و شهر را به آشوب کشیدیم.


سرت سبز و دلت خوش باد جاوید
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸   کلمات کلیدی:


قایق سواری
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸   کلمات کلیدی: لذت زندگی ،قایق سواری

تا آن زمان که دست و پا در نیاورده بودم، آخر شهر های دنیا برایم شیراز بود. نه فقط من، بلکه برای همه بچه های که در نورآباد و آبادیهای اطراف آن ساکن بودند. گاهی گداری، روزی روزگاری اگر قصد سفر به شیراز داشتیم، سفر که چه عرض کنم! معمولا شیراز را بیشتر برای دار و دوا و دکتر می رفتند؛ شب که خوابم نمی برد، و صبح روز بعد زود تر از هر خروسی بیدار می شدم که نکند دل رحیم مادر، چشم به خواب بچه اش را ببیند و برای شیراز بیدارش نکند.

آن روز بعد از مدتها با فرنگیس در خیابانهای شیراز قدم می زدیم تا اینکه گذرمان به بوستان آزادی افتاد. و مجسمه عقابی . و کودکانی آویزان از مجسمه. باورتان نمی شود این عقاب اولین مجسمه ای بوده است که به چشم دیده بودم. و واقعا چه توانی دارد این عقاب، که سالها بچه های این استان از شهرهای مختلف از آن آویزان بوده اند و با آن عکس انداخته اند و هنوز سر خم نکرده است. با دیدن آن تمام رویاهای بچگی برایم زنده شد.

آزادی دریاچه ای هم داردکوچک. با دو سه قایق. همیشه از کنارش می گذشتم. این بار به پیشنهاد فرنگیس رفتیم قایق سواری. هرچند هم دریاچه کوچک بود ولی تکان قایق با آب دریاچه خودش هراسی در دل می افکند. باد می وزید. به آب دریاچه موج می داد و ما هم پارو زنی بلد نبودیم. دور خودمان می چرخیدیم. هرچه تندتر پارو می زدیم بیشتر می چرخیدیم. فرنگیس خسته شده بود. قایق تکان می خورد تا اینکه در نهایت به کناره دریاچه در میان شاخ و برگ درختان گیر افتادیم. گفتم می بینی این قایق سواری عین زندگی است. اگر تند پارو بزنیم بازوانمان خسته می شوند. اگر یکی تندتر پاروزنی کند قایق به سوی دیگری منحرف می شود. اگر پارو نزنیم، قایق را باد به موج دریاچه می سپارد و ما را در این شاخ و برگها به دام می اندازد. پس بیا باهم و با نوای باد و موج دریاچه آرام و پیوسته پارو بزنیم و از قایق سواریمان لذت بریم.