عید فطر
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸   کلمات کلیدی:

عید فطر است. تعطیل نکردند. قرار بود اگر کارگاه را امروز که جمعه هست تعطیل کنند یک جمعه دیگر تمام وقت بمانیم. پیمانکاران زیر بار نرفتند. در کارگاه فاز 12 از چندین ملیت مشغول به کارند از هندوستان که بیشترند تا ایتالیا، فیلیپین، کرواسی، پرتغال، رومانی و مصر. البته اینها تنها در قسمت EPC3 مشغولند. همکار مصری مسلمان سفت و سختی است پنج وعده نماز را می خواند. روی پیشانی قسمت گرد قرمزی دارد که نمی دانم نشان فرقه ای می باشد و یا نشان مسلمانی. هرچه هست از اسلام است.

یکی از همکاران که از نماز برگشته بود روی دست بقیه قطره ای گلاب پاشید و فطر را تبریک گفت. هندیها هم آمدند و تبریک گفتند. اما ایتالیایی ها که پروژه قبلی را در عربستان گذرانده بودند، از رمضان ایرانی ها خیلی راضی بودند. راحتتر از ماههای دیگر.

خلاصه این فطر هم گذشت. توی چله تابستان. حالا دیگر فطر را در همه فصول سال دیده ام. نوروز، زمستان پاییز و تابستان.


اعلام نتایج اولیه کنکور 92
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩   کلمات کلیدی: کنکور 92 ،اعلام نتایج

امشب یا فردا صبح نمی­دانم، خود معاون سازمان سنجش هم نمی­داند، دل کنکوریها مثل گنجشک گیر افتاده در دام می­زند، دل پدر مادرها بیشتر. نتیجه یک سال تلاش است، و شاید شروعی برای یک عمر زندگی. چقدر وکیل، قاضی، پزشک و مهندس شدن لذت دارد. تا مدتها قند تو دل آدم آب می­کند. این تنها یک حس است برای خود آدمی. شاید غرور بخش باشد و حتما لذت آفرین. گرچه کنکور برای ما آدمها خیلی مهم است ولی این ما هستیم ما انسانها که به آن اهمیت بخشیده­ایم.

کوروش هم امسال کنکوری بود و امشب شاید هم فردا صبح نتیجه کارش را خواهد فهمید. دل در دلمان نیست برای این داداش کوچولو. امیدوارم موفق باشد.


کفترباز
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥   کلمات کلیدی: كبوتر ،زندان

بعضی از روزهای بچگی را با کفتربازی سر می کردم. دنیایی دارد. کفترها چرخ می زدند و سایه اشان بر زمین به حرکت در می آمد. به سرعت چرخششان در آسمان. تخم که می کردند من هم به تعداد روزهایی که روی تخم می خوابیدند، درِ لانه، آنها را می پایدم. با بیرون آمدن جوجه ها از تخم، منتظر پیراهنی بودم که بر تن خواهند کرد. سپید، سیاه، خاکستری، سرخ، قهوه ای. بزرگتر که می شدند در کنار لانه پدری، آشیانی برای خود دست و پا می کردند و تا زنده بودند دست از آشیان نمی کشیدند.

اما سرگذشت پدر و مادرشان به گونه ای دیگر بود. وقتی آوردمشان بالغ بودند، پر پرواز داشتند و می پریدند. برای آنکه فکر آشیان قبلی را از سرشان به در کنم، پرهایشان را کندم، با چه شقاوتی. آنها را در زندانم نگه داشتم، بعدها که پر گشودند دیگر خاک زندان دامنشان را گرفته بود، به زندانبان عادت کرده بودند. فراموش کردند، دیارشان را.هیچگاه به یاد نیاوردند شقاوتم را.