آقای نعمت الهی
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠   کلمات کلیدی: کنگان ،ارسنجان ،ماشین لباسشویی

کنگان

آمدیم رختشوییمان را وصل کنیم که فرنگیس گفت: نصاب می خواهد، آن هم نصابی که در نصب ماشین رختشویی تبحر کافی داشته باشد. گفتم خانم جان، بالا غیرتا مثلا ما خودمان برای مملکتی پالایشگاه می سازیم، کارمان هم راه اندازیی ماشینهای است که نفت و گاز را از خود عبور می دهند، آن هم ده برابر بزرگتر از این رختشویی. اجازه بده خودم تقبل زحمت نمایم این ماشین را راه بیندازم لباسای چرکمان رو زمین نماند. کاری که ندارد یک آب می خواهد که وصل می کنم به این شیرآب تعبیه شده در کنار ان، و لوله فاضل آبش را می کنم تو فاضلاب آشپزخانه. گفت: نه. هر کسی به کاری واقف است، فلانی ماشین لباس شویی اش را خودش وصل کرد خراب شد. با خودم فکر کردم، در این دوره زمانه که برای خرید یک بسته پنیر پگاه باید آخر شب و اول صبح قیمت دلار را چک کنی چه کاری است که کار دست خود بدهم و از انجاییکه سابقا یکبار در عنفوان جوانی خواستم سشوار فکستنی خانه پدری را درست کنم و نشد و تا قیام و قیامت مادرم در مورد تعمیرات اسم من و سشوار را یکجا می آورد و با علم با این نکته اساسی که خانمها کلهم الاجمعین نسبت به لوازم منزلشان یک عقیده دارند، گفتم آدم عاقل دو بار در یک سوراخ دم به تله نمی دهد.

پرسان و پرسان افتادم دنبال نصاب. تا آدرس نعمت الهی نامی را گرفتم که تو کار ماشین لباسشویی بود و همین طور شماره تلفن همراهش را. می دانستم نعمت الهی جماعات از خطه سرسبز و انارپرور ارسنجان هستند و من هم دوست صمیمی به نام آقا مجتبی بهرامی از همان ولایت داشتم که همه دوران فوق لیسانس را با هم به سر کردیم. شماره گیری کردم بعد دقیقه ای شنیدن مرثیه "عمه بابایم کجاست" لهجه ای ارسنجانی شیرازی جواب داد. صدایی محترم بود وقتی درخواستم را ارایه کردم. گفتند تا دو روز دیگر وقت ندارم. گفتم بابا جان کار نیم ساعت است یک ماشین که بیشتر نیست لباسهامان رو زمین مانده. به برکت دولت علیه جمهوری اسلامی ایران مردم ما این دوره به جای یک کار چندین کار دارند. صبحها معلمند عصرها به کار شریف بنگاه ملک و املاک اشتغال دارند و شبها تو کار آبگرمکن. بعد از کلی اصرار نوبت فرداشب ساعت 7 را گرفتم. ولی خاطر نشان کردند کار لوله کشی آب و فاضلاب ان را انجام داده باشم و سی هزار تومان هم می گیرد. کله را زیر و رو کردم که آیا یک ماشین لباس شویی به غبر از لوله کشی آب و فاضلاب و یک راس دو شاخه برق مگر چیز دیگری هم دارد، که ندارد. گفتم آقای نعمت الهی جان من هم می خواهم که لوله کشی آب آن را انجام دهید. انگار زبانم لال کفر گفته باشم. در آورد گفت من که لوله کش نیستم. گفتم قربان قد و باایتان گردم می شود بفرمایید کارهایی که شما قرار است انجام دهید و سی هزار تومان بی زبان بگیرید شامل چه چیزهایی می شود. که گفتند من شیر آب را باز می کنم دو شاخه را برق می زنم و کلید روشن خاموش را فشار می دهم. گفتم دستتان درد نکند زحمتتان می شود چه کار سخت و طاقت فرسایی دارید و چه شهامت و اعتماد به نفسی در درخواست سی هزار تومان پول اگر شاگرد خواستید خودم در خدمتگزاری حاضرم.


سالها شهریور 3
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦   کلمات کلیدی: شهریور ،ممسنی ،نوراباد

خلاصه باغ ما عشق بود، خانه من و رضا، فارغ از هر دردی.

روزی پادشاهی از نقاشان شهر خواست آرامش را نقاشی کنند. هر کسی نقاشی کشید، به سبک خود. یکی جنگل کشید با درختان سر به فلک کشیده، دیگری رودخانه، یکی گلستان با آسمان آبی و هر کسی چیزی. در میان آنها پسرکی کوهی کشید در تاریکی شب، با رعد و برق شدید و دلهره­آور، باران و تگرگ سنگین. که ترس و سرما را در دل می­نشاند. در دامنه کوه، تخته سنگی بود و زیر تخته سنگ لانه پرنده­ای، با جوجه­هایش. درون رعد و برق و سرما فارغ از ترس و کولاکی خوابیده بود، با آرامش تمام.

باغ ما تخته سنگ ما بود، نه در گرمای داغ تابستان، بلکه در دنیای اطرافمان. لیمو را با هر طعمی می­خوردیم، خوشمزه­تر از گیلاس و موز و زردآلو. به روشهای مختلف، سر لیمو با رضا رقابت داشتم. پوست کنده، با پوست، قاچ شده. آنقدر می­خوردیم که بدن و دستانمان به رعشه می­افتاد. و ورق بازی می­کردیم. حکم دو نفره، سور، رک. آنروزها مثل الان ورق دردسترس نبود. با کاغذ درست کرده بودیم. هر پنجاه و چهار برگ را.

کار ما پاییدن باغ بود. فصل چیدن لیموها آخر شهریور بود. و ما از اوایل تیر هر روز نگهبان باغ بودیم. پیامبران احتمالا باغبان بوده­اند که بهشت را به باغ وعده داده­اند.

جالب است نزدیکترین آبادی مسکونی به ما قلعه­بجی بود (آببید خالی از سکنه بود) که برای رسیدن به باغ یک ساعتی پیاده­روی داشت، و تنها مشتریان روزانه ما برای دستبرد زدن به باغ "ممد دولونجی" چوپان هال خدابخش و "بارونی" چوپان هال مظفر بودند. ما آنها را می­پایدیم آنها ما را. ما می­خواستیم آنها از باغ لیمو نچینند و آنها می­خواستند ما را رد کنند برویم و بیایند سر وقت باغ. این رقابت تا دل ظهر ادامه داشته، نه آنها کوتاه می­آمدند نه ما. از گرسنگی روی پا بند نمی­شدیم، خورشید هم هرچه بالهای داغش را رویمان می­تکاند از رو نمی­رفتیم. تا که آنها جنگ سرد را بشکنند و هیون را راهی کنند و ما بدنبالشان اما با فاصله، سرازیر می­شدیم. باغ چهار تن لیمو داشت. اگر این پدر مرده­ها روزانه نیم کیلو هم لیمو می­خوردند در کل هشتاد کیلو نمی­شد که روزی ده کیلو لیمو زیردرختان خراب می­شد. انگار باغ خیلی برایمان مقدس بود.