ایل من، بخارای من
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

آن روزها که مردان ایلیاتی به تفنگ و اسب و گوسفندانشان می نازیدند و هم و غم زن ایلیاتی فرزندان ایل و تلاش برای سر پا ایستادن این جامعه بود، در سرتا سر ایلات و عشایر فارس، از ممسنی و بویراحمد گرفته تا انتهای لار و لامرد یک کلاس درس وجود نداشت؛ در عوض کوهستان استوار و دشتهای فراخ و پر چراگاه، به ایلیاتی ها درس همت و آزادگی می داد.

مردمان ایل همچون پرندگان سبک بال سرحد را از پی گرمسیر و ییلاق را از پی قشلاق طی می کردند؛ در یکی از همین کوچهای عشایر قشقایی بود که محمد به دنیا آمد. دوران لذت بخش کودکی را در کنار ایل و اسب و گوسفندان گذراند. هیایویی شد؛ و در مناسبات سیاسی و درگیری های آن دوران حکومت مرکزی با عشایر، محمد هم به شهر رفت. گرچه حضور بچه های کوهستان گرد ایل در شهر مانند پرندگان در قفس بود ولی محمد در این زندگی از دست رفته فرصت مدرسه رفتن و درس خواندن را پیدا کرد؛ او تا درجه لیسانس از دانشگاه تهران درس خواند، اما کوهستان و دشت و ایل کجا، زندان زندگی شهری کجا. این شد که محمد به دل ایل بازگشت، ایل او بخارای او بود.

دیری نپایید که عشایر در شیراز صاحب سازمان شد؛ محمد در این سازمان اسمی دست و پا کرد و شد رئیس آموزش عشایری. پس از آن محمد بهمن بیگی دانشسرای عشایری را به راه انداخت. هر دانش آموزی که شیشم می گرفت دو سال در دانشسرا آموزش می دید سپس به عنوان معلم راهی ایل خود می شد تا آنچه را آموخته به دیگران هم بیاموزاند. بدین ترتیب در مدت زمان اندکی تمام عشایر فارس – ممسنی، قشقایی و بویراحمد – صاحب کلاسهای درس شدند. این مدارس بعدها تعمیم پیدا کرد و سراسر ایران را شامل شد. دیگر افتخار مرد عشایر تنها اسب و تفنگ و گوسفند نبود آنها ابتدا به تحصیل علم می اندیشیدند. دختران برای اولین بار و به راستی هم برای اولین بار طعم شیرین سر کلاس درس نشستن را چشیدند.

انقلاب چندان به بهمن بیگی و هزاران دانش آموزش روی خوش نشان نداد، مدارس عشایری برچیده شدند و بهمن بیگی هم در شیراز تنها دل خوش به دیدن موفقیتهای دانش آموزان عشایری بود که از دانشگاههای داخلی و خارجی فارغ التحصیل می شدند. در این اثنا کتابهای "ایل من بخارای من"، "اگر قره قاچ نبود" و چند کتاب دیگر را به رشته تحریر درآورد.

بهمن بیگی این معلم بزرگ در یازدهم اردیبهشت در سن نود سالگی درگذشت. بنابر وصیتش قرار بود مزارش در یکی از مسیرهای کوچ عشایر باشد، اما انجام نشد و در کشن شیراز به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.


بچه های پالایشگاه خانه
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦   کلمات کلیدی:

گوش شیطان کر اینترنت wireless کمپ TPL هم وصل شده. کارم شده گشت زدن در دنیای مجازی، شب بیداری و چرت سر کار. اوایل فکر می کردم: چه خوب، هر شب وبلاگم را به روز می کنم اما حالا می فهمم اینترنت گردی اصلا به آدم اجازه هیچ کاری را نمی دهد، وقتی نمی ماند که بشود مطلب نوشت، کلا از زندگی ساقطمان کرده. ولی باز جای شکرش باقی است که این را داریم. بین خودمان باشد، مدیران ندانند بهتر است.

همین چند وقت پیش بود که یکی از مدیران ارشد شرکت آمد برای بازدید از بخش مهندسی. از وضعیت کاری و رفاهی بچه ها هم پرسید. گردنمان خورد، ما هم که دل رحیم و گوش شنوایی پیدا کرده بودیم در دل را برایش باز کردیم و از شرایط سخت کار و وضعیت خوابگاه و زندگی "حنا دختری در مزرعه" گونه امان و در نهایت چندر قاز در یافتی ماهیانه برایش نالیدیم. او هم با صعه صدر مدیر گونه اش همه را گوش داد و گفت: مگر شبها کجا می خوابید؟

- خوب کمپ TPL

- یعنی سقفی بالای سرتان است؟!

-خوب بله

- شام، صبحانه، ناهار چی؟ می دهند؟

- بله می دهند.

- کمپتان حمام، دستشویی دارد؟

- خوب بله دارد.

- پس چرا دیگر دنبال حقوق می گردید؟

و شروع کرد ازخاطراتش گفتن. من جایی کار می کردم که شبها توی بیابان میخوابیدیم. شام و صبحانه که کلا در موردش صحبت نکنید اما بعضی روزها ناهار می خوردیم، سه ماه حمام به چشم ندیدم و یک سال حقوق. حالا شما توی کمپ سقف دار روی تخت می خوابید و از حقوق هم صحبت می کنید.

همین است که می گویم بین خودمان باشد بهتر است.

یاد بچه های قالیباف خانه افتادم. خدا پدر و مادر این هوشنگ مرادی کرمانی را بیامرزد، چه آدم گلی است. خدا او را از ما نگیرد، آخر همین یک نویسنده برایمان باقی مانده است. چند روز پیش کتاب بچه های قالیباف خانه اش را تمام کردم، تا تمام شد جگرم سوخت، شبها برای "نمکو، رضو و اسدو" (بچه های داستان که توی قالیباف خانه کار می کردند) خواب نداشتم. چقدر دلم به حال نمکو سوخت، بیچاره از 4 سالگی رفت نشت پای دار قالی، زیر دست اوستایی مثل مدیر ما.

امروز نشستم و خوب فکر کردم، آن داستان مربوط است به چهل سال قبل، سالهای 53و 54. اگر من هم چهل سال دیگر بنشینم و قصه پالایشگاه خانه را بنویسم وضعیتم از نمکو بدتر نباشد بهتر نیست.

 

 


هدیه
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳   کلمات کلیدی:

 

گفت: دو بخش است، بخش اول "با" بخش دوم "ران" و روی تابلو نوشت "باران".

و من آموختم بنویسم باران.

.

.

.

گفت آبها تبخیر می شوند، تشکیل ابر می دهند، ابرها سرد و سنگین می شوند و باران می بارد.

و من آموختم چگونه باران می بارد.

.

.

.

گفت امروز سرحال نیستی، بیا کنار پنجره بایست و باران را تماشا کن، ببین چقدر زیباست.

و من تا آن روز نمی دانستم که چقدر باران زیباست.

.

.

.

امروز یکریز باران می بارید، اصلا انگار نه انگار نیمه های اردیبهشت است، سراسر پالایشگاه را آب گرفته بود،

زیبایی این باران تقدیم همه معلمانی که به من یاد دادند باران زیباست.