زنده باد رنگها
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱   کلمات کلیدی:

سفید. کمی همراه با آبی، اما نه، آبی خیلی کم. بیشتر با سیاه، سفید با خطوط سیاه و خاکستری. انگار ازتلویزیون سیاه و سفید دنیا را می بینی، درست مثل نقاشی با مداد، درست مثل زمستان.

سبز، سبز سبز، همراه با آبی با قرمز با نوروز با بهار.

قرمز، زرد، کمی سبز و قهوه ای محصول آتش تابستان.

جعبه رنگی است این پاییز.

نورآباد. آبرنگ مردم آنجا چند رنگ بیشتر ندارد، با این چند رنگ است که مردم شادند. اواسط پاییز که همه جا رنگ به رنگ است آنجا قهوه ای است؛ قهوه ای قهوه ای. زمینها شخم شده، گل زیر و رو شده و سرتاسر جلگه ممسنی را قهوه ای کرده. با دیدن رنگ قهوه ای پاییز مردم شادند، شادی همراه با هیجان و دلهره، پس گندم می­کارند.

با دیدن رنگ قهوه ای زمین و دانه های گندم دردل آن، بر هیجان مردم افزوده می شود؛ هیجان همراه با امید. با آمدن اولین باران پاییزی سقف خانه ها چکه می کند. زنها زیر چکه ها کاسه می گذارند تا صدای چکه ها را بهتر بشنوند و با طنین آنها شب را بهتر بخوابند. مبادا صدای چکه ها قطع شود که دانه های گندم در زیر خاکند. سیل به راه افتاده، کفشها گلی،  لباسها خیس و بو گرفته، هوا سرد، شبها دراز ولی مردم شادند. دلهره پایان یافته، جوانه های گندم سر از خاک قهوه ای بیرون داده اند؛ مردها کنار این نوزادان نورسته روزها را می­گذرانند.

اسفند ازراه رسیده، سبزی گندمزار بر قهوه ای زمین فائق آمده. دشتها را با رنگ سبز آبرنگ رنگ زده اند. کودکان مست از بوی شکوفه های نارنج، پاپتی در میان این درختان مادر، زنبوران عسلی را دنبال می کنند که برای بدست آوردن شیره گلهای نارنج در تلاشند. با آمدن نوروزشقایق ها دامن سبز گندمزار را با گلهای قرمز گلگون می کنند. مادران و پدران لباس نو به تن می کنند، پسران سر شانه می زنند و از ساقه های گندم سوت می سازند، هنگامه غروب آفتاب صدای سوت آنها در آوای آرام رقص ساقه های گندمها در باد در هم آمیخته و موسیقی دلنوازی دشت را فرا می گیرد. نو عروسان لباس عروسی مهیا می کنند و دخترکان جوان مانتوهای سیاه و قهوه ای از تن درآورده لباس هفت رنگ و ده رنگ محلی و چارقد چهل رنگ می پوشند تا ادای مادران را دربیاورند؛ در عروسی ها هفت دستمالی می رقصند؛ همه شادند که شادی آنها از سبزی گندمزارهاست.

خرداد فصل زرد است. علفها زرد، کوهها زرد، گندمها هم زرد. تنها زرد است که حکومت می کند. مردها خود را برای درو آماده کرده اند. روی لباسها لایه ای از خاک نشسته، کفشهای پلاستیکی پاها را زخمی کرده، خاک گندم سر و کله را گرفته که فصل درو شروع شده همه خوشحالند، از زردی گندم.

زمین باید برای کشت شلتوک آماده شود. ساقه های باقیمانده گندم را می سوزانند، آتش همه جا را فرا می گیرد و در مدت یک روزهمه صحرا در سوگ گندمها سیاه به تن می کند، حال سیاهی بر هر رنگی چیره شده. سیاهی اواخر خرداد به معنی آمادگی یرای تلاشی سخت است. مردها با دیدن پیرهن سیاه دشت انرژی دوچندان می گیرند.

شلتوک کاری از اواسط تیر شروع می شود؛ سخت و طاقت فرسا. پاها در آب، صورتها به آفتاب. خورشید بی رحم تابستان سر و دست و صورت را می سوزاند به قهوه ای سوخته. صورتها سوخته، دستها خشک، تن ها خسته اما دلها شاد. شادی از سبزی کم رمق زمین، سبزی کم رمق نشا کوچک وسبز و آب پای آن. در تابستان به سبز کم رنگ مبدل می شود.

دو باره پاییز. بوی شلتوک، گردش سنجاقکها بالای سر، هوای مرطوب صحرا و زمین سبز کم رنگ دل هر پیری را به تپش بیشتر وا می دارد.

زنده باد رنگها.

خدایا آبرنگ نورآباد همین چند رنگ را بیشترندارد.

آنها خوب می دانند چه فصلی با چه رنگی زیباست.

آبرنگ آب می خواهد.

آب از تو رنگ از آنها.

 

 

 

 


تولد یک نوزاد
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥   کلمات کلیدی: ممسنی

سال 86 خیابان آپادانا، روبروی روزنامه ایران، پلاک چهار کوچه وهابی برزی

درازی اتاق مشکل عرض کم آن را پوشش می­داد. میزها به شکلی چیده شده بودند که جا برای کار چهار نفر فراهم باشد. مانیتور روی هر میز، قسمت زیادی از فضای آن را اشغال کرده بود، با این حال هنوز می­شد کاغذی در ابعاد آ صفر را روی میز پهن کرد. در گوشه سمت چپ اتاق چوب لباسی که در روزهای سرد زمستان کلاه و کاپشن و شال را چهارتا چهارتا پوشیده بود اکنون در این هوای گرم خرداد بدن لخت خود را تنها با کیف سفید خانم رسولی آراسته است اما باز خوشحال از اینکه هرروز هفته کیفی مطابق با مد آن روز خواهد داشت. از لابلای در نیمه باز کمد می­شد زونکنهای سبز و آبی حاوی مدارک بخش ابزار دقیق را دید که مرتب و کنار هم اما بی­ادبانه، رو به دیوار داخلی و پشت به حاضران در اتاق ایستاده­اند. تنها ایراد چشم نواز اتاق تکه مقوای جلوی دریچه کولر بود که باد خنک را بعد عبوراز آقای نفیسی (رئیس بخش ابزار دقیق پروژه اراک) به سمت خانم فیروزی (معاون) هدایت می­کرد؛ دمای سمت چپ اتاق که من و خانم رسولی بودیم کمی کمتراز ده درجه از سمت راست گرمتربود.

آن روز آقای قانع چایی ساعت ده را اندکی زودتر آورد، آقای شاکری هم برای رفع خستگی به اتاق ما آمد. مثل هر روز در حین خوردن چای و بیسکویت درمورد مساله­ای بحث شد. آقای شاکری از آن دست آدمهایی است که در مورد تسریع در بعضی مسایل زندگی پیشنهاد می­دهند بعد نصیحت می­کنند. آن روزاز خانم فیروزی پرسید: چرا در فکر داشتن نوزادی بعد از سه سال ازدواج نیستید؟ شاید این بار هزارم بود که این سوال را در مجالس مختلف و از زبان اشخاص گوناگون شنیده بودم، اکثر جوابها هم شکل هم؛ "هر چه خدا بخواهد". " ان شا الله" "درست می­گویید". همه جوابها نشان از اینکه، قبل از یادآوری شما پرسشگر عزیز خودمان دست بکار شده بودیم. این بار جواب کاملا متفاوت بود. خانم فیروزی آنچنان از یکنواختی زندگی و نبود هدف و اولش چه و آخرش چه خواهد شد و ما در این جامعه چه کرده­ایم و آینده چه خواهد شد باکلمات شمرده و اعتماد به نفس کامل گفت که آقای شاکری از سوال خود پشیمان، آقای نفیسی از داشتن پسرش (مانی) ناامید و من وخانم رسولی هم از گذشته خود تاسف خوردیم و آینده را پوچ انگاشتیم و آرزوی مرگ کردیم. من که معمولا در این بحثها بیشتر شنونده بودم و کمتر اظهار نظر می­کردم آنروز حتی قدرت درک جملاتی را که می­شنیدم هم نداشتم. خلاصه گفتم این خانم فیروزی عجیب زن قابل احترامی است، چه افکار فیلسوفانه­ای دارد واقعا برای خود اندیشمندی است و به خاطر عقایدش تا آخر عمر بچه نخواهد خواست. آفرین بر این اعتماد به نفس.

خیابان شریعتی، نرسیده به پل رومی، ساختمان دیپلمات، شرکت طراحی و ساختمان نفت، دو سال بعد

یادم می­آید اول دبیرستان بودم، نبش خیابان باغ شاه شیراز پر بود از دخترکان جوانی که مانتوهای مد روزی به نام خفاشی پوشیده بودند. چنان مانتوهای مد روز خفاشی در دیدگان هر بیننده­ای چشم نوازی می­کرد که آنها را وا می­داشت به نگرش در این معجزه دست بشر. ولی امروزه اگر خانمی را با مانتوی خفاشی از فاصله دویست متری ببینیم می­دانیم که صبورانه در انتظار تولد فرزندش است.

یک قسمت از طبقه دوم ساختمان دیپلمات، بخش ابزار دقیق است، خانم فیروزی در انتهای سالن بخش ابزار دقیق پشت مانیتور خود نشسته، پاها را خسروپرویزی روی زیر پایی نهاده، سعی می­کند حرکاتش آرام باشد، به جای چای مایعات مقوی دیگر می­نوشد چون مانتو خفاشی پوشیده. حالا روزها را دو تا دو تا برای دنیا آمدن دخترش آیلین (فر..گ..) می­شمارد. در مدت این دو سال شرکت تغییرات زیادی داشته، بزرگتر شده، پیشرفت کرده، طراحی پالایشگاه اراک در حال اتمام است و شرکت، پروژه­های دیگر از جمله پالایشگاههای تهران، هرمز را در دست دارد؛ اتاق کوچک ابزار دقیق خیابان آپادانا تبدیل به سالن بزرگی از طبقه دوم ساختمان دیپلمات شده و گروه چهار نفری این بخش اکنون ده دوازده مهندس دارد؛ آقای نفیسی مدتها پیش از شرکت رفت، من مدتی است که در پالایشگاه اراک کار می­کنم؛ خانم رسولی هم برای پروزه تهران. اما این خانم فیروری درست همان خانم فیروزی است که در قسمت اول از او یاد شد. تنها حالا مانتوی خفاشی پوشیده.

روزهای سرد آذر ماه بر زندگی یکنواخت پالایشگاه اراک افزوده، روزها بعد از صبحانه از ساعت شیش با کنترل ولو و پایپرک و مدارک سازنده و کارگر و مهندس سر و کله می­زنیم و شبها تنها دلخوشیمان دیدن "حنا دختری در مزرعه" است و گاهی در حمام و دستشویی هم فکر کردن در مورد عنوان بعدی متن که در وبلاگ خواهم گذاشت؛ حتی خواندن کتاب و نوشتن خط هم از یکنواختی زندگی نمی­کاهد. زندگی اولش چه بوده که وسطش چه شود و آخرش چه خواهد شد.

آیلین بدنیا آمد، مادرش روز اول در بیمارستان از او عکس می­گیرد، وقتی خواب است او را مهربانانه نگاه می­کند، وقتی می­خندد برای او ادا درمی­آورد، در حین شیر خوردن سرش را نوازش می­کند حتی از گریه او هم قند در دلش آب خواهد شد؛ بزرگتر که شد و چهار دست پا رفت داد خواهد زد: آهای نگاه کنید این دختر من است که چهار دست و پا می­رود؛ دانشگاه خواهد رفت کار پیدا خواهد کرد و مادرش به او نگاه خواهد کرد و در دل خوشحال از موفقیتهای دخترش. چه سرگرمی خوبی. ولی مادرش نیک خواهد دانست که در جامعه ما روزها یکنواخت بر دخترش خواهد گذشت.


مشهد
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧   کلمات کلیدی: نوراباد ،ممسنی ،شیراز

نورآباد به کنار. سال فقط دو فصل داشت. ازاواخرفروردین تابستان شروع می­شد، رطوبت اکثر روزها بالای نود و هشت درصد بود و دما بیش از چهل درجه. برای گشت زنی کنار دریا لباس نو کاربرد چندانی نداشت غرق عرق می­شد. زمستان از اواسط آذر شروع می­شد؛ باد سرد مغز قرمز استخوان را هم می­سوخت. با اینکه نیمی از گاز کشور را تامین می­کرد، شهر گاز نداشت، آب بعضی روزها بود علاالدین هم گاز آشپزی بود هم بخاری. باید در سلامت عقلی شخص شک کرد اگر بگوید بوشهر شهر بسیار دوست داشتنی است و نمی­توان آن را با هیچ شهری مقایسه کرد. خلاصه دوران دانشجویی همه بلاها سر آدم می­آورد.

اگر واحدهای مجتمعی را که ما در آن زندگی می­کنیم روی خانه­های شهر نورآباد توزیع کنیم شاید چند واحدی بیشتر کم نیاید. هیچ استانداردی در مورد تهران صادق نیست و هیچ قانونی در آن رعایت نمی­شود.

آلودگی، ترافیک و دماغ فیل.

مردم شهر هم دو دسته­اند: دسته اول آنهایی که از دماغ فیل افتاده­اند؛ ازشهر و روستاهای دیگر آمده­اند؛ گروهی ازآنها که "کاف" و "قاف" را بهتر تلفظ می­کنند آنچنان با اعتماد به نفس از عدم درک و فهم مردم شهرهای دیگر حرف می­زنند گویی پدر بزگشان هم تهرانی بوده. دستۀ دوم .....دسته دومند.

از بین شهرهای دیگر که زندگی کرده­ام اراک کلا شهر نیست.

هر فردی که پا پتی روی زمین فارس پا نهاده باشد تنها شیراز را با کلمه شهر می­شناسد تفاوتی ندارد که توی روستاهای قیرکارزین بازی کند یا در "پراشکفت" ممسنی دنبال گله. رفتن به شیراز برای کوچکتر ها با دررفتن از ایران برای بزرگترها تفاوت چندانی ندارد. از سفر برگشته­ها در جواب اینکه شهری که رفتید چه جورشهری بود، خواهند گفت از شیراز بزرگتر است، از شیراز سردتر است، خیابانهایش مثل شیراز..... خلاصه اینجا میزان شیراز است.

باید کج نشست و راستش را گفت، مشهد ازشیراز بزرگتر است. قطار که از بیابانهای خراسان می­گذشت هیچ فکرنمی­کردم در آخر به شهری با این عظمت برسیم. خیابانها مغازه­ها میدانها، فراخ و شیک و قشنگ. توله ترافیکی که گوهر زمانش را عصر گفته بود چیزی شبیه به ساعت یازده همت بود.

حرم ازهمه جای شهر پیدا بود. ساختمانهای شهر گویی زائران طوافگر خانه خدا گرداگرد حرم را گرفته اند، کانون توجه بارگاه امام رضاست، آنچنان که انگار ابتدا بارگاه رضا را ساخته­اند بعد شهر را دور آن شکل داده­اند.

همه مشهد یک طرف مجسمۀ برنجی نادر یک دیگر. شکوه پارس. بی دلیل نبوده پدرم بعد از خواندن کتاب نادر این اسم را بر پسرش نهاده.

فارسی کلماتی دارد نظیر ابهت، شکوه، جلال، عظمت. هر کدام از این واژه­ها تصویری منحصر به فرد از بزرگی در ذهن ایجاد می­کند؛ گاه فکرمی­کنم هیچ کدام از این واژه­ها نمی­تواند بزرگی برخی از انسانها را نشان دهد؛ انسانی مثل فردوسی.


روح بزرگ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥   کلمات کلیدی:

روکش روی مبلها فضای خانه را لوکس تر نشان می­داد و شفافیت آنها خللی در ترکیب همگون رنگ مبلها با پنجرۀ بالای آنها ایجاد نمی­کرد، زردی رنگ گل قوری و فنجانهای سفید رنگ دو طرف کابینت همین طور یکدستی رنگ بین قالی هال و فضای آشپزخانه نشان از سلیقۀ کدبانوی خانه داشت. ورود به چنین فضایی برای کسانی که دوازده ساعت را با تختهای سیاه آبی الاصل قطار گذرانده بودند چیزی کم از حضور دهاتی­های وارد شده به خانه اعیانی شهری فیلمهای قدیم ایران نداشت، گرچه خانه خواهر با "خونۀ خاله" ی ضرب المثل هیچ تفاوتی ندارد.

سه بعد از ناهار از همدان حرکت می­کرد حول و هوش چهار صبح کاراندیش شیراز بود. با شناختی که از خواهرم دارم دریغ از یک دقیقه خواب در طی این مدت سفر. تا هفت ترمینال می­ماند، بعد می­رفت امیرکبیر از آنجا نورآباد. از در خانه که وارد می­شد مادر سفره را می­انداخت؛ حدود بیست و دو ساعت مسافرت از همدان به نورآباد ما را راضی می­کرد که بیشتر با جنازه­ای از انسان مواجه باشیم اما گوهر ناهار را که می­خورد تازه چانه­اش گرم می­شد کوچکترین مسایل دانشگاه را به جالبترین وجهی تعریف می­کرد، برای ریزترین آنها چنان انرژی می­گذاشت که شنوندگان فکر می­کردند تمام دانشگاه­های ایران تعطیل، تنها بوعلی همدان باز است؛ خلاصه یک دوی شب به هزار زحمت سرش را زیر پتو می­کردند. از روز دوم تعطیلات هم شروع می­کرد به آماده کردن وسایلش برای بازگشت؛ همه چیز بر می­داشت، از تاید گرفته تا صابون و شامپو و نمک و چای خشک و... از هر کدام چند تا. به هیچ وجهی راضی نمی­شد از برداشت حتی یکی کوتاه بیاید. یک روز مانده به برگشت ارتفاع ساک از قد یک و نیم متری­اش ده سانتی کوتاهتر بود و وزنش دو سه برابر بیشتر از وزن خودش. هر روز تعطیلات ساک مکان خاصی داشت، روز دوم و سوم توی اتاق، روز چهارم جلوی در اتاق، روز پنجم وسط هال و روز شیشم توی راهروی ورودی. اکنون که پالایشگاه کار می­کنم می­فهمم که برای حمل ساک گوهر تا ترمینال تنها نیاز به لیفتراک بوده است. اینجا پدر وارد عمل می­شد؛

-خب بابا توی ساک چی داری؟

-کتابهام، لباسهام، وسایل شخصی یک کم هم چیزاهای مورد نیاز مثل نمک و صابون و فابر و...

آن روی طنز گونه پدر رو می­شد.

-بابا گرچه همدان خیلی کوچکتر از نورآباده ولی نمک و فابر تو هر دهاتی هم پیدا می­شه!

خلاصه با کلی سلام و صلوات پدر اموال به یغما رفته خانه را به سه چهار برابر قیمت از گوهر خریداری می­کرد و پول نقد می­داد تا نیازی به لیفتراک نباشد. البته در زمان فوق لیسانس این عادت گوهر کمی تغییر کرد و

بدتر شد.

با این پیش زمینه با ورود به خانه گوشها به گوهر واگذار شد تا پنج عصر که افشین آمد و نجات یافتیم. البته با حضور مریم و داریوش من یک ساعتی بعد از ناهار خوابیدم. در واقع بعد از شنیدن داستان خرید سبزی خوابم برد:

گوهر روزی برای خرید سبزی می­رود یکجا بیست کیلو سبزی می­خرد؛ حالا ماجرای آوردن بیست کیلو سبزی به کنار، من که اهل سبزی خوردن و سبزی پاک کردن هستم می­دانم نیم کیلو سبزی یک ساعته پاک می­شود حالا بیست کیلو راست چهار روز را دارد.

خلاصه گوهر صبح زود بعد از آماده کردن صبحانه می­رفت آموزشگاه، ظهر بر می­گشت ناهار در ست می­کرد، عصر می­رفتیم بیرون آخر شب هم درس می­خواند ما هم خسته بودیم.

 

 


قطار
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳   کلمات کلیدی:

نیمی از نیمکت را که وسایلمان اشغال نکرده بود خودمان نشستیم.

سالن راه آهن جای سوزن انداختن نداشت. حضور پسران و دختران جوان نوید بخش مسافرت با طراوتی بود اما با اعلان بلندگو که خبر سوار شدن به قطار یزد را می داد ما ماندیم و کلی پیرزن وپیرمرد شصت هفتاد ساله.

مشهد، گوهر پس از ازدواج و قطار برای من تجربه ای تازه بود.

هرچه نگاه کردم نتوانستم تناسبی بین ظاهر قطار و بیست هزار تومان پول پرداختی بلیط آن پیدا کنم ولی هرچه بود بهتر از درونش بود.

غیر از من و مریم، یک پسر مشهدی و یک خانم که هرگز نیامد هم هم کوپه ما بودند.

کوپه شامل دو ردیف صندلی بود که سالهای تاریخ خط آهن در ایران را می شد از روی لایه های مشکی صندلیهای آبی آن دراورد، بعد از شام این دو ردیف صندلی با دو ردیف موازی و بالای سرش حکم تختخواب را داشت. ولی غیر از صندلی ها کوپه امکانات دیگری هم داشت که دو عدد تلویزیون 10 در 10 سانت بود البته می شد تشخیص داد که دارد فیلم پخش می کند.

هم سفر مشهدیمان سر غذا کلی غر زد و در نهایت هم یک دانه برنج توی دیسش باقی نگذاشت من و مریم هم روی هم ده قاشقی غذا خوردیم.

مریم خوشحال که با تکانهای قطار مثل کودکی که در نی نی خوابیده می خوابد الحق که حق با او بود، پشتم که با تماس با تخت تاریخی قطار گرم شد بیدار نشدم تا برای قضای حاجت.

هر گوشه از این قطار داستانی برای خود داشت، توالت داستانی داشت گره خورده با درختان کنار خط آهن، در ابتدا و انتهای هر واگن قرار داشتند. در حین قضای حاجت نیاز بود دستگیره تعبیه شده در دیواره را محکم نگه داشت و گرنه با سر می خوردی آنجایی که نباید می خوردی.

از آنجا که توالت دارالفکر است فکرم درگیر بود که خروجی توالت قطار کجا می رود، دمدمه های صبح متوجه شدم که وه! درختان و شمشادهای کنار خط آهن چه درشت و تنومندند. بالاخره دریافتم سالهاست از این خط قطار عبور می کند هر قطار کلی واگن دارد هر واگن دو دستشویی و... پس خروجی جای دوری نمی رود.

صبحانه قطار علاوه بر نان و کره مربا، چای و پنیر هم بود، هم سفر مشهدی هر چه را که نخوردیم برد برای خواهرزاده اش، مثل اینکه غذای قطار دوست داشت.

نه مشهد بودیم.