روح بزرگ 2
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی:

خبر تلگرافی بود. درست است که مریم به موبایلم زنگ زد اما مکالمه مان چیزی شبیه پیامک بود. پرسید حدس می زنی الان ساک گوهر برای رفتن نوروز به نوراباد کجای خانه اشان است؟

زمانی که گوهر مدرسه می رفت و دانش آموز دبستان بود ساعت شیش و سی دقیقه صبح جلوی در مدرسه بود تا سرایدار در را هفت باز کند، زنگ صف هفت و سی دقیقه بود.

میدانستم سفرشان یکی دو روز دیگر است و سابقه گوهر را داشتم خواستم در مقابل این سوال مریم رو دست زده باشم، غیر ممکن ترین حالت راگفتم: کنار در هال.

مریم گفت نه. الان سه روزه که تو صندوق عقب ماشینشونه!


گلهای بابونه
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦   کلمات کلیدی:

ننه (مادر بزرگ) باز میان گلهای ریز و خوش بوی باوینه (بابونه) نشسته و با چاقوی کند خود گلها را یکی یکی و سر حوصله از ساقه جدا می کند و در دامن خود می گذارد، حضور ننه در میان گلهای باوینه که تمام حیاط خانه را سبز وسفید کرده نوید آش باوینه ای فرداست. درست به یاد ندارم آخرین آش باوینه ای ننه را کدام نوروز خوردم اما یادم هست حتی روزهایی که ننه عاجزانه با بیماری سرطان می جنگید و ذره ذره شکست می خورد  باز میان گلهای باوینه می نشست و آنها را می چید.

 به خواب دیدم او میان گلستانی از گلهای باوینه نشسته وآنها را می چیند. سفره نوروز امسال باز باوینه ای نیست.  


نظم، سرش گرده
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧   کلمات کلیدی:

امروز ابتدا با خیالی آسوده کارت تردد در سایت را از گردن باز کردم، بند پلاستیکی آن را که روزها مثل غل و زنجیر به دور گردنم بود و داشت خفه ام می کرد به دورش تاب دادم و در کشو میز گذاشتم؛ بعد کفشهای سنگین ایمنی را واکس زده توی جعبه نهادم و ته کمد جاسازی نمودم و با کفشهای کتانی خودم وارد پالایشگاه شدم؛ تازه وقتی با آقای صفاتی راننده محترم کنسرسیوم داشتم برای بازدید یونیت 16 می رفتم با سرعت 60 تا از تریلی جلویمان سبقت گرفتیم و جرثقیلی را که موری شمار در حال حرکت بود پشت سر گذاشتیم، گرچه نزدیک بود خط فلر (Flare) را بزنیم و پالایشگاه و خودمان را بفرستیم هوا، اما آقای صفاتی تیز چنگ بود و ماشین را کنترل کرد و سه سوته یونیت 16 بودیم. ماشینهای دیگری هم بودند که از ما سبقت می گرفتند.

احساس کردم چه خوب که این "دیوید میس" اخراج شد،! به این جایمان رسیده بود، جلو پیشرفتمان را گرفته بود،!! کارایی مان را پایین آورده بود! اندازه دو گاو هیکل داشت، البته نه آنهایی که من تا به حال دیده بودم، آنهایی که من تا بحال دیده ام  با رنگ سیاه یا سفید و پیشانی خال دار، این یکی بور بود؛ سر به تنه چسبیده اش را از ته می تراشید، از خودش صداهای وحشتناک ساطع می کرد، به ازای هر سرفه اش ساختمان کنسرسوم را بالای سرمان می لرزاند؛ کارت تردد را به گردن آویزان می کرد، کفش ایمنی به پا می کرد و عین شمر توی سایت گشت می زد، وقتی هم با ماشین توی سایت می رفت ماشینهای دیگر مثل واگنهای قطار دنبالش بودند، اگر کسی هوس سبقت گرفتن می کرد جایش پشت در پالایشگاه بود. انگلیسی را با لهجه بریتانیایی حرف می زد؛ مثل چینی ها تپق نمی زد، روان صحبت می کرد و ما نمی فهمیدیم، این چینی ها انگلیسیشان هم چینی است، تا یک جمله بگویند صد بار اِ اِ... می کنند اما این ایرلندی یک صفحه را یک نفس می گفت و ما مجبور بودیم صد بار بگوییم پاردن پاردن....

تازه این هیکل از خودش قوانینی هم وضع می کرد: کارت تردد باید به گردن آویزان باشد، نباشد آن روز سر کار نیستی. وارد سایت می شوی باید کفش ایمنی به پا داشته باشی، نداشته باشی بیست هزار تومان ناقابل جریمه، بدون کلاه ایمنی سی هزار تومان. اگر عقربه سرعت سنج ماشینی عدد سی و یک را ملاقات کند راننده بیچاره باید دنبال کار دیگری می گشت، جلوی کار جرثقیل را می گرفت که چرا نوار زرد نبسته، کارگر بیچاره را جریمه می کرد که بالای داربست رفته بدون کمربند ایمنی؛ تازه از این بدتر، در جلساتی که مدیران زحمت کش و بدون چشم داشت به حقوق بالا!!!! پالایشگاه حضور داشتند اگر موبایل مدیری زنگ می خورد، موبایل را می گرفت و مدیر را خوار و خفیف می کرد. در یک کلام کمر همت را بسته بود که پروژه پالایشگاه به آخر نرسد!!!!!

این پنج شش ماهی که رییس کنسرسیوم بود حتی یک کارگر هم دیگر به فیض شهادت نایل نشد، حالا شما فرض کنید این پروژه دو سال دیگر طول می کشید و ما شهید نمی دادیم آنگاه تکلیف اسم جاده ای که یونیت 16و 34 را به یونیت 18و 19 وصل می کرد چه می شد.

پس بهتر که روز شنبه دیوید میس رییس ایرلندی کنسرسیوم پروژه طرح توسعه پالایشگاه اراک که به نظم و سلامت کارگران اهمیت فراوان می داد اخراج شد! تا ما ایرانی ها با سیستم "خدا خرمشهر را آزاد کرد" خودمان کار را ختم به خیر کنیم.