هفت بهمن
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦   کلمات کلیدی:

یک:

برای بیماران دعا می کنند که شفا بیابند، گاهی بیمار را به پا بوس امامی، امامزاده ای، پیری، جایی می برند تا سلامتی حاصل کند. برای نذر و نیاز هم به امامزاده می روند؛ خلاصه هرکسی به شکلی با امام و امامزاده در ارتباط است. یک کاروان حداقل سی نفره متشکل ازخاله و دایی و بچه هایشان از نوراباد راهی بی بی حکیمه (آن سوی گچساران) شدند تا دعا کنند که من و سعید دیگر با هم دعوا نکنیم؛ همانجا در چند قدمی مرقد بی بی روی همه را سفید کردیم، آنچنان نیمه های شب به هم پریدیم که تمام زوار را به خودمان جمع کردیم ولی این آخرین باری بود که دیگر دعوا کردیم. تا آن روز تمامی مهمانی های خانوادگی با دعوای ما خاتمه پیدا می کرد. (بیست وپنج سال پیش).

دو:

تا جایی که ذهنم یاری می کند سعید سلمانی برو نبود؛ از قیچی و شانه و ماشین سلمانی فراری بود. موهای بورش روی شانه هایش بازی می کرد و چهره کودکانه اش به دخترها شبیه بود. خلاصه این جایش را یادم نیست که برای اصلاح سر سعید کسی به بی بی حلیمه (خواهر بی بی حکیمه) رو انداخت یا نه ولی به یاد دارم شبی در خانه مادر بزرگ تصمیم بر آن شد، هر جور شده موهای سعید کوتاه شود. چهار دست و پای سعید را گرفتند و با ماشین صورت تراشی دو راهی نوراباد را گذاشتند درست وسط سرش. سعید که میدان وسط سرش را در آینه دید همه زورش را گذاشت برای پرتاب  سنگ کنار باغچه به طرف شیشه پنجره. شیشه ترک خورده تا اواخر زندگی مادر بزرگ در پنجره خانه او یاداور اصلاح سر سعید بود.

سه:

هفتم بهمن است، درست روز تولد سعید. (هفت بهمن پنجاه و نه) ولی سعید امروز کاملا با سعید بالا متفاوت است.

تولدش مبارک.

چندی پیش روی سنگ قبر مادرش خواندم: تاریخ فوت: هفت بهمن شصت و پنج و من تا بدان روز نمی دانستم.