اول مهر
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳   کلمات کلیدی:

شبی به همراه پدرم به منزل آقای نجفی رفتیم. پسر خاله پدرم. از شیراز بار پوشاک آورده بود که فردا ببرد مغازه. شلوار، پیراهن، کیف، کفش. درمیان بسته های نایلون پیچ شلوار و پیراهن بالا پایین می پریدم، بازی می کردم. بوی نویی لباسها بینی و مغزم را پر کرده بود. آرزو داشتم کسی بگوید بیا این شلوار برای تو، یا این پیراهن برایت خوب است بپوش برای خودت. نه کسی چیزی گفت و نه من به روی خودم آوردم. بچه بودم ولی اهل گله و شکایت و گریه زاری هم نبودم این کار را عیب می دانستم.

آخر شب موقع برگشت، پدرم در میان وسایل، کیف قهوه ای رنگ چرم ای را برداشت و بدستم داد. گفت این هم برای تو. خیلی خوشحال شدم. درون یک پلاستیک بود. دو قفل فلزی فشاری داشت و یک دستگیره. درون آن هم یک بند گذاشته بودند که هیچ وقت نفهمیدم برای چه بوده. آقای نجفی گفت برای مدرسه ات خوب است. دلهره ای وجودم را فرا گرفت. آنجا بود که فهمیدم به اندازه مدرسه رفتن بزرگ شده ام.

آن روزها تابستان و بهار و پاییز و عید و زمستان برایم تفاوتی نداشت. امروز و فردا و پس فردا را از امشب بخوابم فردا بیدار شوم و باز هم بخوابم و باز بیدار شوم برای خودم حلاجی می کردم. زمان به کندی می گذشت. خلاصه آن کیف مدت زیادی مهمان روزهای من بود و هر کسی به خانه ما پای می گذاشت می دانست این کیف من است که وسط هال، توی پذیرایی، کف آشپزخانه ولو شده.

یک شب پدرم گفت اسم مهدی را مدرسه پایینی نوشته ام. شنیده بودم مدرسه باید ثبت نام کرد اسم نویسی کافی نیست. پدرم همه کارها را نیمه تمام به انجام می رساند. مادرم گفت باید ثبت نامش کنی تا مدرسه پر نشده است.

عمو ناصر پوشاکی داشت. روزی یک دست لباس برایم آورد. پوشیدم. پاچه های شلوارش را دو دور تاباندیم و سر آستینهایش را یک دور. اندازه اندازه شد. مادرم قربان صدقه ام می شد. می دانست از ماچ و بوسه متنفرم. گفت پسرم گونی هم بپوشد بتنش زار می زند. خیلی خوشحال شدم. کیفم را در دست گرفتم و موازی با خطوط کاشی های کف خانه تا خوابم برد رژه رفتم و با خودم حرف زدم و شعر های بی سر و ته خواندم.

بالاخره شبی مادرم گفت فردا اول مهر است باید به مدرسه بروی. صبح زود بیدارم کردند. لباسم را پوشیدم، کیفم را بدست گرفتم و تازه پرسیدم حالا چی باید توی کیفم بگذارم. مادرم کیف را از دستم گرفت قفلهایش را باز کرد و لقمه نان و پنیر بهم پیچیده ای را که پشتش قایم کرده بود توی کیف گذاشت. دیوانه شدم. داد و بیداد کردم. با خود فکر کردم همه کتاب دفتر دارند من نان وپنیر. لقمه را بیست متر آن طرفتر پرتاب کردم. پدرم از هیاهو بیدار شد و گفت اول مدرسه کیف نمی خواهد نان و پنیر برای چه است. بیچاره مادرم.

عمو ناصر می خواست به مغازه برود. راهش را عوض کرد و من هم با او همراه شوم. دلم پر بود از دلشوره. ثبت نام باید کنم یا نام نویسی کافی ست. نکند پر شده و جا برای من نیست. تاکید کرده بودند پرسیدند اسمت چیست با صدای بلند بگو هلاکو علمداری. نکند اشتباه کنم. کیف و کتاب هم نداشتم. در راه بچه هایی را دیدم که کیف دارند با خود گفتم خدایا اینها چه چیزی توی کیفشان دارند.

عمو ناصر از همه چیز می گفت. حرفهای خنده دار می زد. بچه هایی را مسخره می کرد که با مادرهایشان می آمدند. ولی من اصلا توجه نمی کردم. تا اینکه به در نرده ای بزرگی رسیدیم و گفت این هم مدرسه تو. دوست نداشتم از او جدا شوم. می ترسیدم ولی باز به روی خودم نیاوردم. رفتم بین بچه ها.

در مدرسه بسته بود. گله ای بچه در را هل می دادند باز شود. فکر کردم هر روز در را باید هل داد. بچه ها به عقب می رفتند هی می کشیدند و محکم خود را به در می کوبیدند. در تکانی می خورد ولی قفل روی آن باز نمی شد. کوچکتر از آنی بودم که کمک کنم. ناگهان درمیان هیاهو و قیل وقال بچه ها، مرد کلاه بسر و اخمویی با جاروی دسته بلند از پشت نرده ها حمله کرد بعد ها فهمیدم فراش مدرسه است. دسته جارو را از میان نرده ها بیرون فرستاد بچه از بیم جان عقب کشیدند. داد زد توله سگها از آن در وارد شوید. همه دویدند. من هم لای جمعیت دویدم. دویدن را خوب بلد بودم. بچه ها به کوچه پیچیدند و من هم پیچیدم. سپس خیابانی و آنگاه در نرده ای دیگری. تابلویی بالای در بود که بعدها خواندم دبستان شهید عباس نجفی. وارد شدم. مدرسه بلبشویی بود یکی می دوید یکی می پرید یک می خندید و این متفاوت بود از هر آنچه من شنیده بودم.

ناگهان صدای زنگ فضای مدرسه را پر کرد. مرد مرتب اتو کشیده گفته دانش آموزان همه به صف. آنجا بود که دانستم دیگر دانش آموزم.


درگذشت عباس کیارستمی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٧   کلمات کلیدی: عباس کیارستمی ،درگذشت

روزدوشنبه چهاردهم تیرعباس کیارستمی درگذشت.

سالهای سال نام او را به عنوان یکی از مفاخر سینمای میهنم می شنیدم. به تبعیت از آن هرگاه جایی اسمی از فیلم و سینما به میان می آمد وسط می پریدم و با نام ایشان مجلس گردانی کرده و افتخارات این درگذشته را برمی شمردم. دریغ از آنکه بنده حتی یک فیلم یا سکانس از فیلمهای این عزیز ازدست رفته را دیده باشم. حالا خوب است من آدم مهمی نبوده ام که لازم بوده باشد در جایی رسمی صحبتی کرده باشم. هر جا بوده دور و بری ها حتی نام این همه فن حریف هنر را هم نمی دانسته اند و ایشان را با جناب حاتمی کیا اشتباه میگرفتند تنها بدلیل این کلمه "کیا" که وسط کار بود. من هم که اوضاع را براین منوال می دیدم آن وسط منبر را داغ میگرداندم.

تا اینکه چند ماه پیش به نکته جالبی پی بردم. از تلویزیون نام کتابی در زمینه حافظ به قلم آقای کیارستمی شنیدم که پس از جستی در این دنیای اینترنت متوجه شدم این کارگردان بزرگوار وطن چه کتابها که در باب ادبیات و سعدی و حافظ که نوشته. دست مریزاد. به احترام آقای کیارستمی باید کلاه از سر برداشت. بیشتر به دور و بر خود نگاه کرد و بیش از گفتن ببینیم و بشنویم و بخوانیم.

یاد آقای هنرمند گرامی. نباید بر مرگ چنین هنرمندی دریغ و افسوس خورد که در گذشت انسان بزرگی نظیر ایشان هم مایه مباهات سرزمینی می باشد.


سرنوشت یک زباله
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

فرهنگ سازی شده در شهر های بزرگ زباله های تر و خشک از هم جدا شده در سطلهای سوا به دست ماموارن جمع آوری زباله سپرده شود. در کنگان به پاس وجود یک سیستم و یک محل تجمع زباله و همه در هم و سوزاندن تر و خشک، دیگر مسوولیت سنگین تفکیک زباله ای وجود ندارد. زباله از در منزل که به بیرون می پرد ابتدا به دست بینوایان خردسال خیابان گرد از هم دریده شده قسمت پلاستیکی آن در دم جدا و مابقی می ماند و ماموران خدوم شهرداری. این روزها هم به یمن قدم مبارک داتیس کوچولو چیزی جز پوشکهای پر پر و پیمان چیزی عاید بینوایان و شهرداری نمی گردد. تنها می ماند گاه گداری تفکیک قسمت پلاستیکی از پوشک داتیس که کار این بینوایان شب گرد به سختی کشیده نشود. این مقدمه را داشته باشید تا برسیم به اصل داستان.

دیروز صبح، مثل هر روز خدا آمدم خانه را ترک کنم دیدم از بسته زباله آماده حمل کنار در دریایی آب سرازیر گشته، چه مصیبتی! از آنجاییکه سرویس جلو در ساختمان به انتظار ایستاده بود تنها توانستم پاورچین دامن شلوار برچینم و راهم را به بیرون باز کنم و مدیریت فاجعه به همسر واگذارم که هنوز در خواب شیرین سحرگاهی بود.

سوار سرویس به این فکر افتادم که این همه آب و زباله ما امکان ندارد. آخر چه غذایی آبکی داشته ایم که حاصل آن این بلا بوده است. خلاصه تا سر کار تمام کالاهای ورودی خروجی منزل را ظرف یکی دو روز گذشته سپس یکی دو هفته قبل و آنگاه تا یک ماه را از نظر گذراندم و ثمری نداشت.

خلاصه لابلای کار، فکرم گریز می زد به فاجعه صبح. حوالی بیدار باش بانو تماسی گرفتم تا از چند و چون کار و روند پاکسازی مطلع شوم ولی جوابی نیامد. بعد از چندین تماس ناموفق بالاخره یکی به موفقیت انجامید. صدای پر نفس بانو حکایت از اتمام کاری سنگین در شروع یک روز خسته کننده می داد، اما جملاتش پاسخی در مقابل ذهن پویای من نبود تنها به یک جواب سطحی "زباله است آب پس داده" بسنده می کرد و طفره رفتن از تلاشی که کرده.

سرتان را درد نیاورم در طول روز چندین بار دیگر هم تماسهایم به همین نتیجه انجامید. تا اینکه عصر و بعد از کار روزانه راهی منزل شدم کلید انداختم و در آپارتمان را که باز کردم چشمتان روز بد نبیند از در تا انتهای راهرو، زندگی روی هوا بود. همه وسایل جمع کف شسته و صیقل و آیینه بود. نشان از تلاشی روز افزون. کار چند روز در یک روز به انجام رسیده بود. خدا می داند این آب مستحصل از زباله چه ها که نکرده بوده. و بانو می خندید.

با این قول که راز زباله را به کسی نگویم قرار شد تا همسر راز بگشاید. روز قبل بسته از نوراباد برایمان رسیده بود که نیاز به دمای پایین و استفاده از یخ داشت از این رو فرستنده عزیز چند قالبی یخ در بسته ها نهاده بود. دیشب من قالبهای یخ را که در طول این مسیر آخ هم نگفته بودند و نسبتا بزرگ بودند در سینک گذاشتم که تا فردا آب شوند. و بانو آخر شبی آنها را به همراه زباله های تر یکی نموده دم دست گذاشته که من سر راه با خود به بیرون منتقل نماییم.

هر چه فکر می کنم به هیچ نمی رسم. همه جای کار درست است اول یخ اضافه که استفاده ای ندارد زباله است دوم یخ جز زباله های تر به حساب می آید سوم من هم که عهد شکنی نکردم و چیزی به کسی نگفتم. فقط مانده یخ که آب می شود.


چهارشنبه سوری
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی:

بارانی کم رمق اما بجا هوای آخرین شب چهارشنبه این پایان سال نود و چهار را لطفی بهاری بخشیده است.

در سکوت این شب فرخنده ایرانی آنچه از دستم بر می آید تنها آرزویی است برای تکانیدن دلهای از غم، سوختن غصه ها در آتش و جلای روح با باران روح نواز برای همه آنهایی که دوستشان دارم.

امیدوارم با دلی سرشار از مهر و شادی، پاکی و پارسایی به پیشواز نوروز روند.

و اسفند را هیچگاه فراموش نکنند.


یک خط خوش
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥   کلمات کلیدی:


تولدت مبارک دده ی عزیزم
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩   کلمات کلیدی:

نمی دانم مادران بیشتر پسران خود را دوست دارند یا خواهران برادران خود را. چقدر داشتن یک خواهر برای هر مردی شیرین است. دوست داشتنی است. نمی دانی برایش چکاری انجام دهی فقط همین را می دانی که همیشه زنی هست که تو را می فهمد. از آن اول اول هم می فهد. مشکلات را با تو دیده با تو لمس کرده در کنارت بوده. در نقطه ای راهش عوض شده ولی همیشه دوستت دارد. یک دوست داشتن شیرین.

وقتی محبت عمه هایم ام را می بینم درک می کنم که چقدر پدرم را دوست داشته اند که فرزندش را اینگونه پرستش می کنند.

امروز تولد گوهرم است. گوهر گرانبهایم. یادم هست آن روزی را که به این دنیا آمد و همه روزهایی را که در کنار ما بزرگ شد.

خدا همیشه، همه جا همراه و محافظ خودش و فرزندش باشد.

به سلامت همه خواهران دوست داشتنی.


داستان آن جمعه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤   کلمات کلیدی:

محض خوشی گفتیم برویم دیر. از چند روز قبلتر از همین جمعه عباس آقای دی سی سی با آقا صمد لاجستیک مسابقه ای ترتیب نهادند سر حقوق سر به سر آخر ماه. من و مختار هم داور و ناظر و شریک در سود. عباس که زاده ی دیر است و به احتمالا که خیلی هم به یقین قریب است از یکی دوماهگی دریا را دیده و توی همین ماسه ها لب ساحل کودکی سپری کرده. اما آقا صمد بچه پایتخت است شنا را از استخرهای سر به آسمان فراز مرکز فرا گرفته است راه و چاه کرال پشت و جلو را می داند. قرارمان همین جمعه بود ساحل دیر راس چهار عصر.

جمعه خستگی ته هفته را در تن نگه داشته عصر نخوابیده توی این شرجی و گرمای کافرکش از کنگان راهی دیر شدیم با عباس. گرچه راهی نبود اما ماشین هم نبود. می خواستیم خدای ناکرده خلف وعده ای نکرده باشیم و عباس را رها نکنیم و من هم داوری عادل باشم در این مسابقه شنا. وعده کنگرگاه دیر بود که هم بخوبی لایه روبی شده هم بیست متری عمق دارد و هم کوسه موسه ندارد.

سر ساعت سر وعده حاضر بودیم. بالا پایینی کردیم صمد حوزه را خوب برآورد کرد محل ها را شناسایی نمود. و من هم یک چشمم به آب و از لبه چشم دیگر راه را می پاییدم که عباس و مختار از راه برسد. قطرات شرجی چسبیده به بلندای پیشانی از همه طرف آویزان می شد و لحظه بر لحظه بر تعداد می افزود. دیدم از لبه چشم پاییدن افاقه نمی کند گفتم تمام قد ببینم تنها آفتاب بود راه به راه شلاق گرما بر سر و پیشانی می کوبید و هور هور صدای کولرهای گازی گاز می دادند.

به صرافت افتادم به عباس تلفنی زده و علاوه بر تاکید تعجیل در عزیمت درخواست قدری آب نماییم. زحمت تماس را صمد کشید. تلفن بوق آزادی خورد و خبر نشد بوق دوم شروع شد و باز عباس پشت خط نیامد بوق سوم و چهارم هم نیامد که نیامد. دلمان کمی ریخت نگران عباس شدیم. نکند خدای ناکرده اتفاقی برای عباس افتاده باشد. از آنجاییکه عباس خیلی بیشتر از یک ثلث قرن اینجا بوده پس احتمالا نگرانی ما بی مورد می بود. به فکر قرارمان افتادیم. نکند عباس قهرمان، بچه آبهای خلیج فارس، ماهیگیر مطاف از ترس شکست از یک پسر تهرانی خود را نشان نداده و شاید هم شنا را نمی داند.

خلاصه داستان هرچه بود عباس نیامد. ماشین برگشت هم که نبود خورشید هم که زبان نمی فهمید. می کوبید بر سرمان. یکی دو ساعتی معطل راهی کنگان شدیم. قسم نمی خورم ولی تا به حال کسی اینگونه کلاه پیچم نکرده بود.

شنبه ی همان جمعه عباس سرو مور و گنده سر کار حاضر بود و به صمد گفت دیروز کاری داشتی چار و نیم زنگ زده بودی گفت نه فقط می خواستم ببینم بچگی ها کجا شنا می کرده ای.

حالا نمی دانم چقدر از این حکایت می تواند راست باشد.


مطاف
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤   کلمات کلیدی: مطاف

نه در آسیای صغیراست و نه در میان آبهای پر طمطراق تایلند. همین بیخ گوش ماست. کمی آنطرف تر از بالشتی که شبها سر مرا جای می دهد. ما بین آبهای خلیج فارس. جایی در کنار دیر و نزدیکتر به بردخون. موجهایش مردافکن است. با کمی باد خشم بخود می گیرد. می غرد و رحم ندارد بر قایقهای اطراف خود. دکل از آب بیرون زده کشتی یونانیها که خدا می داند کی بلعیده شده را علم خود کرده. اینجا مطاف است. گنجی در خلیج فارس. یک جزیره زیرآبی. همانگونه که من نوراباد و آبید و چشمه نی نی را مانند کف دستم می شناسم ماهیگیران ساحل خلیج فارس هم مطاف را می دانند کجا سر به آب برده. چپ و راستش عمق آب به بیست متر می رسد و خودش مانند دیواری یک کیلومتری با پهنایی ده بیست متری خلیج را قرق کرده. زمانی که آب خالی است از قول کتابها جزر است آب مطاف تا زیر زانوست. مثل باتلاق است. می کشد در خود. انگار دل دریا باد داده ورم کرده از زیر آب داده بیرون.

آنجا آب بخود می پیچد طواف می کند به این دلیل مطاف شده و شاید هم ساحل نشینان که مجبور می شوند مسافت زیادی را حول این دیوار عظیم طواف کنند تا از آنجا بگذرند آن را مطاف یعنی جای طواف نام نهاده اند. هرچه باشد بهترین زیستگاه مخلوقات دریا ست.  اگر موج دارد ماهی هم دارد. اگر آب بخود می پیچد میگو هم زیاد آنجا می خوابد. اینجا همه چی بنام مطاف است. از مغازه ماهی فروشی و تور بافی تا کبابی و خیابانهای شهر. مطاف ادامه سه جزیره کوچک این ناحیه به نامهای نخیلو، گرم و تهمادو است که دیدن آن در بهمن و اسفند حتما پر است از لطف. منظره مرغان دریایی و لانه هایشان.

هر چه نوشتم هنوز به چشم ندیده ام همه اش شنیده ام قرار است بزودی بروم و با عباس و مختار ببینم. البته اگر SPO ها بگذارند.


لطفا مقابل خاطرات من پارک نکنید
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

دو شب پیش از عروسی. نقاره از چند صد متری به گوش می رسد. حیاط عروس روشن از نورهای چراغهای رنگی و گمبول های رنگ و وارنگ. دستمال های دخترکان دستمال باز بر بوم نقاشی هفتاد رنگ حیاط می پیچد و می چرخد و نقش دل می زند. ماشینهای جلو خانه عروس سر درهم به تاریکی ایستاده گوش در گوش نقاره به گوش ایستاده اند. چشم می چرانم برای نگه داشتن ماشین. اما آن طرف تر دیواری است آشنا. بی در. از آن خانه مادربزرگ. دیواری که حالا تنها دیواری می کند برای خاطراتم. خاطرات خانه مادربزرگ. خاطراتی پر از شادی و شیون و بازی و خواب و بیداری. خانه ای در کار نیست، درختان همه خشیکیده و از جا کنده. از سیمان فرش قدیم کف خانه از تیرهای چوبی سقف از راه پله از هیچ چیز خبری نیست تنها زمینی است پر از خالی. اینجا تنها بو دارد و صدا. صداهایی که گوشم را پر کرده اند. دیگر تقاره را نمی شنوم. صدای مادربزرگ و تمام دوران کودکی من در وجب به وجب این جای خانه نیم وجبی. خدایا چقدر دلپذیر است این دفتر پر از خاطره و بو و صدا. ماشین را درست مقابل در خانه مادربزرگ جلوی همه خاطراتم پارک می کنم.

فردای همان شب. یک شب پیش از همان عروسی. نقاره بیداد می کند. نورها رنگین تر از شب قبل، دستمال بازها بیشتر. اما جلو خاطرات من این بار خالی نیست. پارک کرده اند. "آقا برو جلو پارک ممنوع است". اما ماشین جلو در آشناست. فردین امشب آمده، او هم رفته درست جلو خاطرات خودش پارک کرده. حق پارک دارد.

چه حس مشترک آشنای ناگفتنیی است این دیوار خانه مادربزرگ.


کر کری هلندی آرژانتینی
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤   کلمات کلیدی: جام جهانی ،2014 برزیل

 این میثم دوست عزیز من از بهر ماموریت چند روزی را به کنگان مشرف گشته بود. ولیکن همزمان با جام جهانی. پیش بینی هایش مو نمی زد ولی تا دقیقه نود. از آنجا که نیمی از گلها از دقیقه نود به بعد به ثمر می رسید ما همه را وارونه پیش بینی کردیم.

کر کری زیر هم ساعتی قبل از روز آخر ماموریت و بازگشت ایشان به تهران بود.

هنوز هلند و آرژانتین باز یک چهارم را انجام نداده اند که ببینیم آیا به هم می رسند یا خیر. خواندنش خالی از لطف نیست.

میثم:

بگفتم که آرژانتین شود قهرمان

بدان این را من اینجا نیستم آن زمان

من:

بسان اشتران دو کوهانه

آرژانتین در خواب بیند پنبه دانه

به نام او و یارای خداوند

شوند اول مردانی از ندرلند

میثم:

نشاید که تیمت شود قهرمان

که ضعف دارد او این را بدان

در این دور حذف گردد چنان

که یادش بماند این را بدان

من:

اگر تیم ما را ضعف باشد ای پهلوان

تیم شما که آبکش باشد از هر کران

بدان ای توانا جوان جز آن مسی

تیم شما را نباشد هیچ فسی

میثم:

بگفتم که شاید هلندت شود قهرمان

ولیکن نه اینجا که در آن جهان

که رویا زبهر جوانان عیب نیست

نگویم گزافه که حکمت همیست

من:

بنازم به انگشت دست نگارش نوازت

به ذوق و قریحه به شعر و فرازت

بدانجا که گفتی ز بهر جوان نیست عیب

که رویا کند ار بود بعد آن سر به جیب

ولیکن شنو بر من ای کار درست

همه یک سخن گر بود سر به ته نادرست

چنان گر که میدان شود پر ز لاتین همه

و قضات خود ز آرژانتین گردند رمه

فیفا کند سر به یاری

بپوشد بلاتر ردای راه راه آبیاری

مگر اینکه خوابی شیرین دیده باشد

که از لاله های نارنجی رد گشته باشد


یک دنیا یک جام و جای خالی یک مرد
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩   کلمات کلیدی: 2014 ،جام جهانی

جام جهانی دیگری آغاز شده این بار با ایران.

همه خوشحال و راضی از حضور و بازی تیم ملی

در بازی اول خیلی خوب بازی کردند.

اما یک جای خالی توی زمین همیشه دیده می شد.

جای پای یک مرد.

مردی با شماره هشت که نبودنش در همه جای زمین احساس می شد.

مردی به نام علی کریمی.

خدا حافظ و نگهدارش باشد.


lبه سلامتی عموی بارانی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥   کلمات کلیدی:

فلر فاز دوازده دوباره روشن شد.

و این نشان از ازسرگیری ادامه فعالیت پالایشگاه بعد از یک دوره یک ماه تعمیرات اساسی و انجام فعالیتهای نیمه تمام می باشد.

آنقدر ارتفاع آتش در زمان شروع بالاست که از تراس خانه ما در کنگان به وضوح پیداست.

این روزها مرد بارانی خانواده ما بیمار است.

آمو اسفندیار از انسانهایی است که کاش همزمان با تولدش هزاران عمو مثل او متولد می شد.

دوست داشتنی در یک کلام.

عاشق درخت و درختکاری و آباد کردن هر ویرانه ای

خوش کلام

هشتاد و یک سال از خدا عمر گرفته

حتی این یک سال آخرش هم از یک جوان بیست و چند ساله امروزی پر انرژیتر و تواناتر است.

از خدا برایش سلامتی آرزومندم

عموی دوست داشتنی خیلی ها


← صفحه بعد