سر گروهبان حاجی آبادی (2)
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧  

شب دامن سیاه خود را روی آببید پهن کرده بود. نسیم ملایمی داشت تابستان را با خود می برد. نور چراغ چملی (فانوس) پشه بند خانه کاسفندیار را مانند کعبه ی سفیدی روشن می کرد. گاهی صدای حرکت میشی یا بزی در اوشا[1] به گوش می رسید. در این آرامش و سکوت، صدای زمزمه نماز مادر با نسیم شبانگاهی به هم می آمیخت. مادر در حالی که دستانش را بالا می برد و روی پاهایش می زد زمزمه می کرد: " خدایا رضایم به رضای تو، این بچه ها را مِن ای شهرل[2]  مِن ای ره یل (راهها) کمکشون کن." سه روز از رفتن ناصر می گذشت اما فکر مادر هنوز درگیر بود. همیشه راه قسمتی از دعای مادر را تشکیل می داد.

از نیمه ی شب پاسی گذشته بود. هیچ چراغی در آببید روشن نبود. تنها نور ماه و ستاره ها بود که دامن شب را گل گلی می کرد. ناگاه سگ کا امیر شروع به سروصدا کرد، دو تا سگ دیگر هم همراهیش کردند. سگ آزاد هم سرش را بلند کرد و در داد زدن یاریشان کرد. در حالی که داد می زد پرید روی دیوار بعد بام "توی گایلی[3] (too gaiali)" و از آنجا پرید به درون جاخسیل[4] و خود را به سگهای دیگر رساند. صدای سگها آرامش و خواب اهالی را بر هم زد. پدر آزاد را صدا کرد. "شاید دزد باشد". نور چراغ دستی شریف از سکوی خانه اشان دیده میشد. پدر گفت:

-شریف چه شده؟

-عمو شاید دزد باشد

-تنهایی نرو صبر کن من و آزاد بیایم.

داد و بیداد اولیه سگها خوابید. آرام شدند. شریف گفت احتمالا روباه بوده و شاید هم کسی آشنا. آزاد دست را کنار دهانش گذاشت و داد زد کی ی ی یه؟ صبر کرد تا جواب بشنود. صدایی نیامد. شریف کار او را رساتر انجام داد. جواب نیامد. حالا همه بیدار بودند، کنار آنها زنها و بچه ها. سگها برگشتند. از حالتشان معلوم بود مشکلی نبوده.

کبوتر قهوه ای روی پنجره اتاق انتهای طویله پرهای گردنش را پف داده، سرش را بالا و پایین می آورد، برای کبوتر کناریش بق بقو می خواند. مادر روی پله ی سالن برنجهای توی سینی را به چپ و راست می فرستاد و آنها را وارسی می نماید. گاهی چیزی از سینی به بیرون پرت می کند. چند جوجه کنار پای مادر به انتظار بودند، به دنبال دانه هایی که مادر پرت می کرد می دویدند.

ناگهان صدای افتادن چیزی به درون اوشا آمد. کبوترها پرواز کردند. مادر سینی را روی پله گذاشت. جوجه ها به طرف سینی حمله بردند. مادر بلند شد. دو نفر را دید. دویدند توی اتاق ته اوشا. مادر چوبدستی سفتی از کنار دیوار برداشت. آرام از پله ها پایین رفت، ایران مادر را دنبال کرد، مادر کنار در ایستاد، سر چوبدستی را به در نزدیک کرد و به اهستگی هل داد. صدای آرام و ترسیده ای گفت: "دی (مادر)، دی". صدای آشنایی بود، از آن ناصر.

مادر ناصر را به آغوش گرفت، صورتش مثل گچ بود و دستش سرد. گفت: "از سربازی فرار کردیم." مادر دست ناصر را فشار داد تا گرم شود و جواب داد: "کار خوبی کردی." بچه ها یواشکی به درون اوشا آمدند بعد خم شدند از پله ها بالا رفتند. آببید در دامنه کوه بود، خانه ها شیب داشتند، حیاط خانه بام طویله های اوشا بود و دیوار خانه ها تا سطح حیاط. از بیرون داخل حیاط کاملا پیدا بود. بچه ها خمیده وارد اتاق شدند. می لرزیدند. مادر دو جاجیم آورد، ناصر و نیازدراز کشیدند زیر جاجیمها.

مادر ایران را فرستاد پی پدر. سرباز فراری حکم محاربه با امام زمان داشت. پدر ناراحت شد، به روی خود نیاورد. به بچه ها قوت قلب داد ولی بچه ها زیر جاجیم هم می لرزیدند. جهان زیر آمد. با دیدن جاجیمها و بچه های زیر آن از کوره در رفت، ماجرا را فهمید. وقتی اواسط زمستان است و هوا سرد و سوزناک، یک جاجیم از موتورخانه شوفاژ گرم تر است، حالا این ظهر شهریور ناصر و نیاز زیر دو جاجیم می لرزیدند. جهان زیر "دار (درخت) در می آورد و سنگ جای آن جا می زد[5]". به زمین و زمان فحش داد. "بی عرضه ها، اندازه این آزاد دیلاق هم عرضه ندارید، بیاید همین جا روی دامن مادرتان بشینید....

ناصر همه نهیب ها را گوش داد با حوصله بود. سرش را از جاجیم درآورد نگاهی به برادرش کرد و گفت: " همین جا نشسته ای و هارت و پورت می کنی اگر راست می گویی اول برو سرگروهبان حاجی آبادی را ببین بعد بیا و بگو برو سربازی". کسی که سربازی رفته می داند از گروهبان پایین تر در ارتش نداریم اما سرباز جماعت مثل شمر از گروهبان بالای سرش می ترسد. جهان زیر می خواست بر شدت عصبانیت بیفزاید اما کلمات ساده و صادقانه ناصر همه را به خنده واداشته بود. ناصر گفت: " من دوباره دفترچه می فرستم شاید جایی بیفتم که سرگروهبان حاجی آبادی نباشد."

ناصر مثل همیشه با قربان صدقه مادر برگشت اما بعد از یک هفته معاف شد، از بخت بعد جنگ شروع شد و نیاز دو سال جنگید.

 



[1]  محل روباز نگهداری گله

[2]  توی شهرهای غریب

[3]  طویله مخصوص گاو

[4]  زمین کاشت خسیل یا جو

[5]  اوج عصبانیت


کلمات کلیدی:
 
سر گروهبان حاجی آبادی (1)
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤  

خورشید هنوز نخستین پرتوهایش را از کِل چشمه نی نی[1] رد نکرده بود که ناصر از خواب بیدار شد اما باز نه زودتر از روزهای قبل که گله را به چرا می برد. سفره صبحانه علاوه بر نان و ماست پیدن زده (پونه) همیشگی نیم رو و کره محلی هم داشت. کره حکم کیمیا داشت. خورد اما نه سیر. ته دلش می لرزید. آن روزها سربازی رفتن از "وبا" گرفتن سخت تر بود. بیشتر خاطرات مردها از سربازی بود. تا سربازی نمی رفتی از زن خبری نبود. پدر جا نماز را جمع می کرد و آخرین نصایا را می گفت. پسرش را خوب می شناخت، می دانست ناصر ترسیده. مادر کیف ناصر را آورد. تری چشمش در پرتو های خورشید که دیگر از کِل گذشته بودند برق می زد. با همان چشمان خیس ناصر را بوسید، و به سختی جلوی ماهیچه های لبش را گرفت که یهویی نلرزد.

ناصر اول از "کاسپندیار" خداحافظی کرد، انتهای خانه عمو اسفندیار دیوار "کاامیر" شروع می شد. کیفش را گذاشت بالای دیوار و خودش هم پرید بالا، توی حیاط ، کاامیر ناشتی می خورد و نازآفرین دوغ می زد. از رفتن "نیاز" دلگیر بودند. نیاز هم کیفش دستش بود و دلش لرزان. ناصر را که دید کمی ته دلش قرص شد، با ناصر هم هم درد بود و هم همکار، عذای عمومی عیش بود. خداحافظی کردند،  بعد رفتند سراغ "گرگعلی" بعد "علی آغا" و "آفی"[2] و در نهایت "آزاد". آزاد گله را برده بود چرا. توی "چال چالیل"[3] جای آنها. راه را چپ کردند تا از او هم خداحافظی کند. رسم بود. کسی که می خواست برای مدتی از آببید برود از همه خداحافظی می کرد.

از "سنگر"[4] صدای آواز آزاد می آمد:

قربون اوُ[5] سرش

اُو گردنش

اُو گوشلش[6]

اُو گوشوارش

خدا وابم ویارش[7]

خدا وابم ویارش

روی سنگی نشسته بود، لنگهای درازش را آویزان کرده بود. از تخته سنگ پایین آمد با بچه ها دست داد، هیکل لاغرش را خم کرد و روبوسی کرد، گفت: "امیدوارم به چنگ گروهبانی مثل زمان خدمت من نیفتید". ته دل ناصر خالی شد. چند ماهی بیشتر نبود که سربازی را تمام  کرده بود و حالا دختر عمویش را می خواست.

ناصر حالا دیگر آرزو داشت جای آزاد می بود و تا آخر عمر چوپانی می کرد. صبحهایی را به یاد آورد که دوست داشت بخوابد و لی با هزار آه و ناله و قربون صدقه مادر دنبال گله رفته بود، و روزهایی را به یاد آورد که به خاطر شکروشک[8] چیدن گله را ول کرده بود و بزی، میشی و یا کهره ای[9] را گم کرده بود. اگر می ماند هر صبح می رفت به چوپانی بدون هیچ آه و ناله ای. چه کار آسانی که قدرش را ندانسته بود.

به تاگ[10] رسیده بودند. کاش جای همین تاگ بود. سالهاست اینجا ایستاده ماشینها را می پاید، به صدای آواز چوپانها گوش می دهد، نظاره گر زاییدن گوسفندان است و محافظ اسباب مسافرانی که از نورآباد آمده اند و قادر نیستند همه خریدهای شهرشان را یکجا با خود به آببید ببرند.

 



[1]   kel chashma nay ni بلندترین قله بالای سر آببید که در زیر آن چشمه ای جوشان وجود دارد و انگار این قله نشانه ای برای چشمه است.

[2]  آفتاب

[3]   chal chalial دشتی پایین تر از آببید که به دلیل داشتن چاله های زیاد به این اسم شهرت یافت.

[4]  آببید در بالای کوه است و سنگر رشته ای سنگ که از قدیم مثل دیوار جلوی آببید درست کرده بودند تا حریم آببید باشد و جلوی دزد را بگیرد.

[5]  آن

[6]  آن گوشهایش

[7]  خدایا یارش (محبوبش، معشوقش) شوم

[8]   shakarooshk پیله نوعی کرم است که در خاری به همین نام می تند سفید و به شکل قند و شیرین است.

[9]  بزغاله

[10]  درخت تاگ یا تاک که میوه ای به همین نام دارد. درخت تاگ مرز نوراباد و آببید است.


کلمات کلیدی:
 
مطلب جدید
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦  

بعد از روزها وبلاگم را باز کردم. چند ثانیه ای تامل نمودم تا رمز عبور را بخاطر آورم، شاید غیر قابل تصور باشد اگر بگویم با دیدن دو پیغام جدید چقدر خوشحال شدم. اولی از پسر عمه ام، دانشجو است، حتما سینه را جلو می دهد و ژست آزاد اندیشی و دومکراسی و وطن پرستی می گیرد که دیگر دانشجو است ولی بعدها به خود خواهد خندید همانگونه که من بعدها به خود خندیدم، چون دانستم که دیگران دارند به من می خندند، دومی از طرف یک دوست، همین دیروز پیغام را گذاشته  بود: " اگر یکبار دیگر وبلاگت را باز کردم و مطلب جدیدی ندیدم از لیست favorite حذفش می کنم." ترسیدم، اما خندیدم، خوشحال شدم. "وقتی تحت تاثیر رازی قرار می گیری دیگر جرات نافرمانی نمی کنی."[1] جرات نافرمانی نکردم، خوشحالتر شدم که همین دیروز پیغام را گذاشته، از کار برگشتم نوشتم.

بچه که بودم به دهان باز دمپایی ها چشم می دوختم، یکی می خندید یکی اخمو بود یکی دهانش را باز کرده و فریاد می زد و آن دیگر گرسنه. هر دمپایی برای من حالت خاصی داشت. همین طور لیوانها، کاسه ها، سوراخ های پریز برق، قندان، حبه های قند. هر جسم برایم حالت خاص داشت که توجه مرا جلب می کرد. کنار لانه مورچه ها می نشستم و به حرکت آرام آنها می نگریستم، یکی دانه برنج را به زحمت حرکت می داد، دیگری بال سنجاقکی را می برد، چند تا هم دم مارمولکی را حرکت می دادند و عده ای هم بیکار پی کار خود بودند. می زدم در لانه اشان، همه تند راه می رفتند، انگار می گریختند، به خیالشان زلزله شده، می دویدند، گیج می خوردند، از سوراخ خارج می شدند. مدتی می گذشت تا دوباره آرام بگیرند.

امشب سر راهم پریز ها را بدقت نگاه کردم، چشمهای بهت زده آنها نیم خنده بود، یخچال شیش فوتی اتاقم چهار شانه را بالا داده و مثل یک پهلوان تلویزیون را روی سر نگه داشته، تلویزیون سیه چرده شکم گنده، جلوی پیراهنش را بالا داده تا همه شکم سیاهش را ببینند.

وقتی برای آدم بزرگها می گویی: خانه ای دیدم از آجر زرد، بامش پر از کبوتر، ایوانش پراز گل یاس، که نرده های آبی داشت با درختان نارنج، محال است بتوانند تصور کنند که چه خانه قشنگی بوده. حتما باید بگویی یک خانه چند صد میلیونی دیدم تا آنگاه صدایشان دربیاد که وه! چه خانه زیبایی. آدم بزرگها این جوریند دیگر.

من هم هیچگاه دقت نکرده بودم که چرا این مرد شکم گنده روی شانه های یخچال شکمش را نشانم می دهد، چرا پریزهای اتاقم بهت زده اند و این دختر عشایری توی عکس اتاقم چرا موهای سیاهش را فرق انداخته و آویزان کرده. می رسم اتاق در کنار این موجودات می نشینم کتاب می خوانم فیلم انگلیسی می بینم تمرین زبان میکنم و یا نحوه عملکرد کنترل ولو را مطالعه می کنم، به آینده چشم دارم و هرگز به کودکی نمی اندیشم. چون آدم بزرگها تصور نخواهند کرد سوراخ جلوی کفش ایمنی می خندد می گرید غصه دارد و یا ذوق زده است.

بزرگ که می شوی دوست داری پیشرفت کنی، زبان دیگران را بیاموزی چیزهای دیگر یاد بگیری، به فرانسه بروی تا ایفل را ببینی بروی چین، برج العرب را در دوبی تماشا کنی و به من و سوراخ کفش ایمنی بخندی، خندیدن هم دارد چون آدم بزرگها این جوریند دیگه.

این بچه ها یند که مداد ها را کنار دیوار می چینند و برای آنها اسم انتخاب می کنند و ساعتها با آنها و بجای آنها حرف می زنند دنیا از آن بچه هاست. برای وبلاگ نویسی هم باید رویای کودکانه داشت. پس با دیدن وبلاگ خالی از پست جدید خیلی ناراحت نشوید.

 



[1]  از کتاب شازده کوچولو نوشته اگزوپری


کلمات کلیدی:
 
ایل من، بخارای من
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸  

آن روزها که مردان ایلیاتی به تفنگ و اسب و گوسفندانشان می نازیدند و هم و غم زن ایلیاتی فرزندان ایل و تلاش برای سر پا ایستادن این جامعه بود، در سرتا سر ایلات و عشایر فارس، از ممسنی و بویراحمد گرفته تا انتهای لار و لامرد یک کلاس درس وجود نداشت؛ در عوض کوهستان استوار و دشتهای فراخ و پر چراگاه، به ایلیاتی ها درس همت و آزادگی می داد.

مردمان ایل همچون پرندگان سبک بال سرحد را از پی گرمسیر و ییلاق را از پی قشلاق طی می کردند؛ در یکی از همین کوچهای عشایر قشقایی بود که محمد به دنیا آمد. دوران لذت بخش کودکی را در کنار ایل و اسب و گوسفندان گذراند. هیایویی شد؛ و در مناسبات سیاسی و درگیری های آن دوران حکومت مرکزی با عشایر، محمد هم به شهر رفت. گرچه حضور بچه های کوهستان گرد ایل در شهر مانند پرندگان در قفس بود ولی محمد در این زندگی از دست رفته فرصت مدرسه رفتن و درس خواندن را پیدا کرد؛ او تا درجه لیسانس از دانشگاه تهران درس خواند، اما کوهستان و دشت و ایل کجا، زندان زندگی شهری کجا. این شد که محمد به دل ایل بازگشت، ایل او بخارای او بود.

دیری نپایید که عشایر در شیراز صاحب سازمان شد؛ محمد در این سازمان اسمی دست و پا کرد و شد رئیس آموزش عشایری. پس از آن محمد بهمن بیگی دانشسرای عشایری را به راه انداخت. هر دانش آموزی که شیشم می گرفت دو سال در دانشسرا آموزش می دید سپس به عنوان معلم راهی ایل خود می شد تا آنچه را آموخته به دیگران هم بیاموزاند. بدین ترتیب در مدت زمان اندکی تمام عشایر فارس – ممسنی، قشقایی و بویراحمد – صاحب کلاسهای درس شدند. این مدارس بعدها تعمیم پیدا کرد و سراسر ایران را شامل شد. دیگر افتخار مرد عشایر تنها اسب و تفنگ و گوسفند نبود آنها ابتدا به تحصیل علم می اندیشیدند. دختران برای اولین بار و به راستی هم برای اولین بار طعم شیرین سر کلاس درس نشستن را چشیدند.

انقلاب چندان به بهمن بیگی و هزاران دانش آموزش روی خوش نشان نداد، مدارس عشایری برچیده شدند و بهمن بیگی هم در شیراز تنها دل خوش به دیدن موفقیتهای دانش آموزان عشایری بود که از دانشگاههای داخلی و خارجی فارغ التحصیل می شدند. در این اثنا کتابهای "ایل من بخارای من"، "اگر قره قاچ نبود" و چند کتاب دیگر را به رشته تحریر درآورد.

بهمن بیگی این معلم بزرگ در یازدهم اردیبهشت در سن نود سالگی درگذشت. بنابر وصیتش قرار بود مزارش در یکی از مسیرهای کوچ عشایر باشد، اما انجام نشد و در کشن شیراز به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.


کلمات کلیدی:
 
بچه های پالایشگاه خانه
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦  

گوش شیطان کر اینترنت wireless کمپ TPL هم وصل شده. کارم شده گشت زدن در دنیای مجازی، شب بیداری و چرت سر کار. اوایل فکر می کردم: چه خوب، هر شب وبلاگم را به روز می کنم اما حالا می فهمم اینترنت گردی اصلا به آدم اجازه هیچ کاری را نمی دهد، وقتی نمی ماند که بشود مطلب نوشت، کلا از زندگی ساقطمان کرده. ولی باز جای شکرش باقی است که این را داریم. بین خودمان باشد، مدیران ندانند بهتر است.

همین چند وقت پیش بود که یکی از مدیران ارشد شرکت آمد برای بازدید از بخش مهندسی. از وضعیت کاری و رفاهی بچه ها هم پرسید. گردنمان خورد، ما هم که دل رحیم و گوش شنوایی پیدا کرده بودیم در دل را برایش باز کردیم و از شرایط سخت کار و وضعیت خوابگاه و زندگی "حنا دختری در مزرعه" گونه امان و در نهایت چندر قاز در یافتی ماهیانه برایش نالیدیم. او هم با صعه صدر مدیر گونه اش همه را گوش داد و گفت: مگر شبها کجا می خوابید؟

- خوب کمپ TPL

- یعنی سقفی بالای سرتان است؟!

-خوب بله

- شام، صبحانه، ناهار چی؟ می دهند؟

- بله می دهند.

- کمپتان حمام، دستشویی دارد؟

- خوب بله دارد.

- پس چرا دیگر دنبال حقوق می گردید؟

و شروع کرد ازخاطراتش گفتن. من جایی کار می کردم که شبها توی بیابان میخوابیدیم. شام و صبحانه که کلا در موردش صحبت نکنید اما بعضی روزها ناهار می خوردیم، سه ماه حمام به چشم ندیدم و یک سال حقوق. حالا شما توی کمپ سقف دار روی تخت می خوابید و از حقوق هم صحبت می کنید.

همین است که می گویم بین خودمان باشد بهتر است.

یاد بچه های قالیباف خانه افتادم. خدا پدر و مادر این هوشنگ مرادی کرمانی را بیامرزد، چه آدم گلی است. خدا او را از ما نگیرد، آخر همین یک نویسنده برایمان باقی مانده است. چند روز پیش کتاب بچه های قالیباف خانه اش را تمام کردم، تا تمام شد جگرم سوخت، شبها برای "نمکو، رضو و اسدو" (بچه های داستان که توی قالیباف خانه کار می کردند) خواب نداشتم. چقدر دلم به حال نمکو سوخت، بیچاره از 4 سالگی رفت نشت پای دار قالی، زیر دست اوستایی مثل مدیر ما.

امروز نشستم و خوب فکر کردم، آن داستان مربوط است به چهل سال قبل، سالهای 53و 54. اگر من هم چهل سال دیگر بنشینم و قصه پالایشگاه خانه را بنویسم وضعیتم از نمکو بدتر نباشد بهتر نیست.

 

 


کلمات کلیدی:
 
هدیه
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳  

 

گفت: دو بخش است، بخش اول "با" بخش دوم "ران" و روی تابلو نوشت "باران".

و من آموختم بنویسم باران.

.

.

.

گفت آبها تبخیر می شوند، تشکیل ابر می دهند، ابرها سرد و سنگین می شوند و باران می بارد.

و من آموختم چگونه باران می بارد.

.

.

.

گفت امروز سرحال نیستی، بیا کنار پنجره بایست و باران را تماشا کن، ببین چقدر زیباست.

و من تا آن روز نمی دانستم که چقدر باران زیباست.

.

.

.

امروز یکریز باران می بارید، اصلا انگار نه انگار نیمه های اردیبهشت است، سراسر پالایشگاه را آب گرفته بود،

زیبایی این باران تقدیم همه معلمانی که به من یاد دادند باران زیباست.


کلمات کلیدی:
 
روح بزرگ 2
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧  

خبر تلگرافی بود. درست است که مریم به موبایلم زنگ زد اما مکالمه مان چیزی شبیه پیامک بود. پرسید حدس می زنی الان ساک گوهر برای رفتن نوروز به نوراباد کجای خانه اشان است؟

زمانی که گوهر مدرسه می رفت و دانش آموز دبستان بود ساعت شیش و سی دقیقه صبح جلوی در مدرسه بود تا سرایدار در را هفت باز کند، زنگ صف هفت و سی دقیقه بود.

میدانستم سفرشان یکی دو روز دیگر است و سابقه گوهر را داشتم خواستم در مقابل این سوال مریم رو دست زده باشم، غیر ممکن ترین حالت راگفتم: کنار در هال.

مریم گفت نه. الان سه روزه که تو صندوق عقب ماشینشونه!


کلمات کلیدی:
 
گلهای بابونه
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  

ننه (مادر بزرگ) باز میان گلهای ریز و خوش بوی باوینه (بابونه) نشسته و با چاقوی کند خود گلها را یکی یکی و سر حوصله از ساقه جدا می کند و در دامن خود می گذارد، حضور ننه در میان گلهای باوینه که تمام حیاط خانه را سبز وسفید کرده نوید آش باوینه ای فرداست. درست به یاد ندارم آخرین آش باوینه ای ننه را کدام نوروز خوردم اما یادم هست حتی روزهایی که ننه عاجزانه با بیماری سرطان می جنگید و ذره ذره شکست می خورد  باز میان گلهای باوینه می نشست و آنها را می چید.

 به خواب دیدم او میان گلستانی از گلهای باوینه نشسته وآنها را می چیند. سفره نوروز امسال باز باوینه ای نیست.  


کلمات کلیدی:
 
نظم، سرش گرده
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧  

امروز ابتدا با خیالی آسوده کارت تردد در سایت را از گردن باز کردم، بند پلاستیکی آن را که روزها مثل غل و زنجیر به دور گردنم بود و داشت خفه ام می کرد به دورش تاب دادم و در کشو میز گذاشتم؛ بعد کفشهای سنگین ایمنی را واکس زده توی جعبه نهادم و ته کمد جاسازی نمودم و با کفشهای کتانی خودم وارد پالایشگاه شدم؛ تازه وقتی با آقای صفاتی راننده محترم کنسرسیوم داشتم برای بازدید یونیت 16 می رفتم با سرعت 60 تا از تریلی جلویمان سبقت گرفتیم و جرثقیلی را که موری شمار در حال حرکت بود پشت سر گذاشتیم، گرچه نزدیک بود خط فلر (Flare) را بزنیم و پالایشگاه و خودمان را بفرستیم هوا، اما آقای صفاتی تیز چنگ بود و ماشین را کنترل کرد و سه سوته یونیت 16 بودیم. ماشینهای دیگری هم بودند که از ما سبقت می گرفتند.

احساس کردم چه خوب که این "دیوید میس" اخراج شد،! به این جایمان رسیده بود، جلو پیشرفتمان را گرفته بود،!! کارایی مان را پایین آورده بود! اندازه دو گاو هیکل داشت، البته نه آنهایی که من تا به حال دیده بودم، آنهایی که من تا بحال دیده ام  با رنگ سیاه یا سفید و پیشانی خال دار، این یکی بور بود؛ سر به تنه چسبیده اش را از ته می تراشید، از خودش صداهای وحشتناک ساطع می کرد، به ازای هر سرفه اش ساختمان کنسرسوم را بالای سرمان می لرزاند؛ کارت تردد را به گردن آویزان می کرد، کفش ایمنی به پا می کرد و عین شمر توی سایت گشت می زد، وقتی هم با ماشین توی سایت می رفت ماشینهای دیگر مثل واگنهای قطار دنبالش بودند، اگر کسی هوس سبقت گرفتن می کرد جایش پشت در پالایشگاه بود. انگلیسی را با لهجه بریتانیایی حرف می زد؛ مثل چینی ها تپق نمی زد، روان صحبت می کرد و ما نمی فهمیدیم، این چینی ها انگلیسیشان هم چینی است، تا یک جمله بگویند صد بار اِ اِ... می کنند اما این ایرلندی یک صفحه را یک نفس می گفت و ما مجبور بودیم صد بار بگوییم پاردن پاردن....

تازه این هیکل از خودش قوانینی هم وضع می کرد: کارت تردد باید به گردن آویزان باشد، نباشد آن روز سر کار نیستی. وارد سایت می شوی باید کفش ایمنی به پا داشته باشی، نداشته باشی بیست هزار تومان ناقابل جریمه، بدون کلاه ایمنی سی هزار تومان. اگر عقربه سرعت سنج ماشینی عدد سی و یک را ملاقات کند راننده بیچاره باید دنبال کار دیگری می گشت، جلوی کار جرثقیل را می گرفت که چرا نوار زرد نبسته، کارگر بیچاره را جریمه می کرد که بالای داربست رفته بدون کمربند ایمنی؛ تازه از این بدتر، در جلساتی که مدیران زحمت کش و بدون چشم داشت به حقوق بالا!!!! پالایشگاه حضور داشتند اگر موبایل مدیری زنگ می خورد، موبایل را می گرفت و مدیر را خوار و خفیف می کرد. در یک کلام کمر همت را بسته بود که پروژه پالایشگاه به آخر نرسد!!!!!

این پنج شش ماهی که رییس کنسرسیوم بود حتی یک کارگر هم دیگر به فیض شهادت نایل نشد، حالا شما فرض کنید این پروژه دو سال دیگر طول می کشید و ما شهید نمی دادیم آنگاه تکلیف اسم جاده ای که یونیت 16و 34 را به یونیت 18و 19 وصل می کرد چه می شد.

پس بهتر که روز شنبه دیوید میس رییس ایرلندی کنسرسیوم پروژه طرح توسعه پالایشگاه اراک که به نظم و سلامت کارگران اهمیت فراوان می داد اخراج شد! تا ما ایرانی ها با سیستم "خدا خرمشهر را آزاد کرد" خودمان کار را ختم به خیر کنیم.


کلمات کلیدی:
 
هفت بهمن
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  

یک:

برای بیماران دعا می کنند که شفا بیابند، گاهی بیمار را به پا بوس امامی، امامزاده ای، پیری، جایی می برند تا سلامتی حاصل کند. برای نذر و نیاز هم به امامزاده می روند؛ خلاصه هرکسی به شکلی با امام و امامزاده در ارتباط است. یک کاروان حداقل سی نفره متشکل ازخاله و دایی و بچه هایشان از نوراباد راهی بی بی حکیمه (آن سوی گچساران) شدند تا دعا کنند که من و سعید دیگر با هم دعوا نکنیم؛ همانجا در چند قدمی مرقد بی بی روی همه را سفید کردیم، آنچنان نیمه های شب به هم پریدیم که تمام زوار را به خودمان جمع کردیم ولی این آخرین باری بود که دیگر دعوا کردیم. تا آن روز تمامی مهمانی های خانوادگی با دعوای ما خاتمه پیدا می کرد. (بیست وپنج سال پیش).

دو:

تا جایی که ذهنم یاری می کند سعید سلمانی برو نبود؛ از قیچی و شانه و ماشین سلمانی فراری بود. موهای بورش روی شانه هایش بازی می کرد و چهره کودکانه اش به دخترها شبیه بود. خلاصه این جایش را یادم نیست که برای اصلاح سر سعید کسی به بی بی حلیمه (خواهر بی بی حکیمه) رو انداخت یا نه ولی به یاد دارم شبی در خانه مادر بزرگ تصمیم بر آن شد، هر جور شده موهای سعید کوتاه شود. چهار دست و پای سعید را گرفتند و با ماشین صورت تراشی دو راهی نوراباد را گذاشتند درست وسط سرش. سعید که میدان وسط سرش را در آینه دید همه زورش را گذاشت برای پرتاب  سنگ کنار باغچه به طرف شیشه پنجره. شیشه ترک خورده تا اواخر زندگی مادر بزرگ در پنجره خانه او یاداور اصلاح سر سعید بود.

سه:

هفتم بهمن است، درست روز تولد سعید. (هفت بهمن پنجاه و نه) ولی سعید امروز کاملا با سعید بالا متفاوت است.

تولدش مبارک.

چندی پیش روی سنگ قبر مادرش خواندم: تاریخ فوت: هفت بهمن شصت و پنج و من تا بدان روز نمی دانستم.

 

 

 


کلمات کلیدی: