آخرین روز سال 1395
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۳٠   کلمات کلیدی: نوروز 1396

مثل یک خواب بامدادی امسال هم به آخر رسید، مثل همان سفره هفت سین آغازین که من خواب ماندم و سال تحویل شد. چه رویاهای تلخ و شیرینی به واقعیت پیوست. دراز کش توی هالم خانه ام. داتیس از روی سینه ام چهار دست و پا به چپ می رود می نشیند و با شیطنت محکم به صورتم می کوبد، انگار می خواهد مرا از خواب بیدار کند. یاد آن روز افتادم که فرنگیس در آسانسور را باز کرد و گفت می بینی قدرت خدا را من یک نفر می روم و دو نفر بر می گردم.

هر روز بیست عکس از داتیس می گیریم و پاک می کنیم و انتخاب می کنیم و در کسری از ثانیه به اشتراک می گذاریم. عمو اسفندیار با داس و تیشه و اره بزرگ شد. با هنر دست سنگها را روی هم چید بدون حتی یک مشت ملات یا گل و یا هر قاتق دیگری. درختانش نسلها به یادگار خواهند ماند و مهربانی هایش همیشگی خواهد بود.

یاد بچگی ها افتادم. شلوار گشاد و پیراهن روی یقه اسکی. چرا عیدها آن موقع سرد بود و بارانی و حالا گرم و بهاری. رضا تکیه داد به تیرک دروازه زمین فوتبال، پای راستش را از زانو خم کرد، دستها را تا کرد درون شکمش و با قیافه جدی ایستاد، بدون لبخند و من عکس گرفتم. بعدها فهمیدم که می شود برای عکس خندید. عکسی که برای دیدنش یک ماه دست کم زمان لازم بود. یک دوربین یاشیکا داشتیم و سی وشش حلقه نگاتیو. یکی دو تا برای دست گرمی می انداختیم و برای مابقی برنامه می چیدیم چهار تا برای سفره، یکی برای خانواده دو تا تکی، سه تا را اینجا بگیریم و پنج تا آنجا و ...

سفره هفت سین یک سفره پلاستیکی بود که صبحها روی آن کره مربا می خوردیم و شب شام. بزرگ پهن می کردیم. کاسه ها را از سرکه و سیر و سکه و سیب پر می کردیم. سماق و سمنو برایمان غریبه بودند و آیینه دور هلالی قرمز که روزهای عادی از لوازم صورت تراشی پدر بود. چه لذتی داشت سفره هفت سین.

پسته فقط برای عید بود. مثل آدم بزرگها صاف می نشستیم و می پایدیم نکند از ظرف پسته و چای جا بمانیم. بهتر بود کنار بزرگی بنشینی. تمرکزمان روی ظرف بود و وانمود می کردیم داریم به بحث کسل کننده بزرگترها از سیاست گوش می کنیم، گوش به زنگ بودیم قبل از اتمام عید دیدنی جیبمان پر باشد از تنقلات.

دختران فامیل را هم مانند پسته فقط عیدها می دیدیم بدون سلام و احوال پرسی و یا صحبتی. احمق بدویم. فکر می کردیم اگر کلامی بگوییم همین امشب عقدش می کنند برایمان. چه حماقت دلپذیری.

مادرم با انگشتانش یکی یکی فامیل را برآورد می کرد. حساب دستش بود که کسی از قلم دید و بازدید جا نماند. همه را به پدرم یاد آوری می کرد و وادار می کرد سر بزند. پدرم به شنیدن نام بعضیها می گفت: آی راست ایگی. و با بعضی دیگر کفری می شد. و مادرم چه احساس خرسندی می کرد که نیتجه دید بازدید عید را هرشب از من بگیرد. انگار وامهایش را پرداخت کرده باشد.

ته خوشی عید سفر بی بی حکیمه بود دسته جمعی. هر از چند سالی یکبار اتفاق می افتاد و همه عمر از آن حرف میزدیم. پشت وانت می نشستیم و باد به سرو صورتمان می خورد و شعر می خواندیم. ماشین بود ضبط نبود. ضبط بود نوار نبود. همه چی بود عقل نبود که با نوار می شود خواند می شود دست زد می شود رقصید. هشکله باغی با آهنگ باد ماشین دلنشین ترین آوای پشت وانت بود.

خانه ننه سیده خاله ها به ترتیب رختخواب پهن می کردند و می خوابیدند و من نیمه شب نمی دانستم مادرم کدام است. همه هم شکل بودند. یکی یکی پتوها را کنار می زدم. این یکی خاله مهوش آن یکی صدیقه رویا فرزانه ماهپاره. چقدر سخت بود شب دستشویی رفتن.

پذیرایی از مهمان دستور العمل ساده داشت. پیشت دستی و کارد اول کار. ظرف آجیل و شکلات بعد آن. ننه دده گل به همه اعتماد نداشت من معتمدش بود موقع مهمان همه مکانهای جا سازی برملا می شد. سپس ظرف میوه و دستمال کاغذی. هربار یک بفرما می گفتیم که بدانند ما هم از ادب چیزی حالیمان است. آخر هم چای و شیرینی.

قسمت تلخ عید، پیک نوروزی بود و پسین سیزده بدر. یاد تمان بدبختیها می افتادی یاد ریاضی، سوالات علوم، کلمات و ترکیبات تازه. کی از شر این مدرسه رهایی خواهم یافت.

داتیس باز از روی سینه ام خودش را بالا می کشد، گرده هایم را لگد کوب می کند موهای بدنم را می کشد و به سمت راست برمی گردد می نشیند و صاف می خواباند به صورتم و دماغم و پک پوزم. سریع دستهایش را به سمت صورتش می دزد و از من می خندد و من می خندم به این زندگی به این رویا به این سالی که این قدر زود گذشت و او با آوایی رساتر از خنداندن من می خندد.


ملاقات پلنگ و گربه
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی: داستان کوتاه

لای این لوله ها میان پیچ و مهره ها و کار توان فرسای پالایشگاه، اینجا که آدمیت به آچار دیده می شود گاهی انسانهای نغز گوی و شیرین کلام هم دیده می شود. عالی از آنهاست. راننده ی آفتاب سوخته صورت گردی که تیرگی موهایش در آسیاب روزگار به سفیدی زده و دیگر رنگ و حنای دنیا هم برای او رنگی ندارد. لاری بی پولی است که همه عمرش را در لار و کویت و بنادر جنوب فهلگی کرده. زبان شیرین و لهجه زیبایی دارد و راننده همان قسمتی است که من مشغول کارم. چندی پیش داستانی برایم حکایت کرد که حیفم آمد آن را به تحریر درنیاورم.

در مرغزار خرمی گربه و پلنگ بهم رسیدند. پلنگ نگاه تعجب آمیزی مملو از تمسخر به قواره آب رفته گربه انداخت و پرسید: اینرنگ و رو ، خال و خط و سر گوشت و سبیل میزان به من رفته ولی نمی دانم چرا دست و پایت این قدر کوتاهند. چرا پنجه درنده نداری؟ چه را می دری؟ دندان برنده ای هم که نداری. نکند علف می چری؟ شاید هنوز به اندازه کافی بزرگ نشده ای. به من بگو که هستی؟ گربه که عمری را در گنجه ی سرد و گرم روزگار گذارده بود و اکنون دوران کهنسالی را می گذراند پاسخ داد: سلام پسر عمو. در سال و سن و گردش ایام در این مرغزار از من مهتر نخواهی یافت و با همین سالخوردی در قبیله گربه ها از من رشیدتر و دلیرتر و قوی پنجه تر نخواهی یافت. و لیکن دست روزگار سرنوشت ما پسر عمو ها را این گونه رقم زده، تو در این مرغزار سبز آزاد زیست کنی و من اسیر در دست آدمی. شاید اگر تو هم جای من بودی به همین قواره هیکل بسنده می کردی.

جام می و خون دل هریک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

پلنگ که از سخنان رنج آمیز عموزاده دل از غم آکنده بود گفت دیگر این دوران بسر آمده اکنون تو در قلمرو کیای خود هستی و من برخود می دانم تا از تو نگهداشت نمایم و تا محقق حق پسر عمویم زانو به نشستن خم ننمایم. حال برویم و تا روز ننشسته نشان این آدمی را به من وابگذار تا حق بستانم.

گربه که از غرور و پشتگرمی عمو زاده دل خوش بود و از خامی وی دل نگران. گفت بسی خرسندم که بعد از سالیان دراز تو را یافته ام. و اما من به این روزگار و جور و جفا عادت نموده ودوست دارم مزید عمر را در کنار تو دمی خوش بگذارم. قصد آن ندارم که اسباب مصیبت عمو زاده گردم. من سالیان است که از حق خود گذشته ام و به تو هم توصیه می کنم که از آدمی برحذر باش.

پلنگ پاسخ داد که در این مرغزار گرگان به اذن ما زوزه می کشند و آهوان بدون پیشکشی حق پوزه بر زمین کشیدن ندارند، کفتار تا من ندرم نگاهش پر از عصمت است و روزه دار. آنگاه از من می خواهی که پسر عمویم را مورد تفقد قرار نداده و حقش را از آدمی نستانم. اگر تو چنین می خواهی زین پس چون موشها در سوراخی چشم می بندم و در شکاف زمین به انتظار سوسکهای شبانه می نشینم.

گربه که دید سخنانش در عموزاده جوان حکایت میخ اهنین دارد و سنگ گفت قصد جسارت به عظمت پسر عمو را نداشتم. من آماده ام که شما را با ادمی رو در رو کنم.

خارج از مرغزار در کنار کناری چوپانی گله را چرا گمارده بود و خود در سایه کنار لمیده. پلنگ نگاهی به گوشهای سبز و دراز خر افکند و  پاهای قوی او را ورانداز کرد و گفت آدمی همین است؟ گربه پاسخ گفت خیر پسر عمو این خری است در اسباب سواری آدمی. سپس به شاخهای زمخت و موجدرا قوچ خیره شد و گفت این یکی چطور؟ گربه گفت آن قوچ است و اسباب خوراک آدمیان. پلنگ که اندک هراسی بر دل افکنده بود پرسید پس این آدمی کدام است؟ گربه به زیر کنار اشاره نمود که آن دراز کش همان آدمی است. پلنگ از دیدن اندام ضعیف و پوست بر استخوان کشیده ادمی خنده ای بر لب نشاند و گفت: این آدمی همین است و شتافت به سوی اوی.

چوپان با دیدن پلنگ لرزان روی پاها ایستاد و سلامی کرد. پلنگ گفت من سلطان این مرغزارم و آمده ام از برای جنگ.پس اشاره ای بر دورتر کرد و ادامه داد تو بر عمو زادگان ما ستم روا داشته ای و امروز باید درسی به تو بیامورم که پند شود برای آیندگان و تلافی بر گذشتگان. کاری می کنم که استخوانهای لاغرت نصیت کفتاران شود و ته مانده پوست بر آن سهم کرکسان. خلاصه کاری می کنم که گربه ها شاهی کنند و آدمی اسباب راحتی فراهم آورند. حال خود را برای نبرد آماده نما.

چوپان که تازه متوجه دلیل حضور پلنگ شده بود گفت: سالیان زیادی است که گربه ها در کنار آدمیان زیسته اند و ما بهترین دوستان بوده ایم از برای هم. حال که تا اینجا آمده اید بنشینید تا بره ای پیشکش نمایم سلطان و عموزاده را. پلنگ گفت چطور بر گله ای که زین پس از آن تو نمی باشد بذل و بخشش می نمایی. حق عموی من تنها با جان تو برگردانده می شود. آماده باش. چوپان که گفتگو با پلنگ سرمست از هیبت خود را بی اثر می دید و همه راه ها برای گریز از این مهلکه را غیرممکن. گفت: قصد داشتم از راه مدارا درآیم کنون که خود خواسته را تدبیر نیست من آماده نبردم. و لکن تو مسلح به چنگ و دندانی و من سلاحی به همراه ندارم. فردا در همین هنگامه برای مبارزه در این مکان به استقبال تو خواهم آمد. پلنگ که از زبان بازی آدمی به ستوه آمده بود گفت من وقت آن ندارم که برای مناظره با تو تلف نمایم همین مکان می مانم برو و سلاح به همراه آور. چوپان که دید نقشه دارد به ثمر می نشیند گفت من هم اندک زمانی دارم و نمی توانم خرج سر و کله زدن با تو نمایم چه ضمانت می نمایی من برگردم و تو اینجا باشی. پلنگ گفت من همه مرغزار در اعتبار و آبروی من هم قسمند و هر آنچه گویی همان کنم. چوپان گفت برای آنکه غشی در کار نباشد شما را باید به این درخت ببندم. پلنگ قبول نمود و چوپان طناب از خورجین خر بیرون کشید و سفت پلنگ را به کنار طناب پیچ نمود به گونه ای که تنها قوه نفس کشیدن باشد. آنگاه که خیالش راحت شد چوبدستی را برداشت و تا جان در بدن داشت بر سر و لش پلنگ کوبید طوری که از تمام منفذهای او خون بیرون می جست و پلنگ را نای ناله کردن هم نبود.

چندی روز به همین منوال سپری شد و چوپان هر روز لختی بر پلنگ می کوبید تا ته مانده انتقام از اندیشه به در نماید. تا اینکه گربه روزی به دیدار پلنگ نگون بخت شتافت و بر حال نزار و هیکل نحیف و توان از کف داده عموزاده در بند گریست. پلنگ پرسید ای عمو زاده تو که روزگاری با این شقی دم خور بوده ای و حشر و نشر داده ای فکر می کنی کی دست سر من بخت برگشته بر می دارد. اگر به اندازه تو شوم مرا رها می کند. گربه گفت خدا می داند آن هم بسته به کرم و انصاف او دارد.


اول مهر
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳   کلمات کلیدی:

شبی به همراه پدرم به منزل آقای نجفی رفتیم. پسر خاله پدرم. از شیراز بار پوشاک آورده بود که فردا ببرد مغازه. شلوار، پیراهن، کیف، کفش. درمیان بسته های نایلون پیچ شلوار و پیراهن بالا پایین می پریدم، بازی می کردم. بوی نویی لباسها بینی و مغزم را پر کرده بود. آرزو داشتم کسی بگوید بیا این شلوار برای تو، یا این پیراهن برایت خوب است بپوش برای خودت. نه کسی چیزی گفت و نه من به روی خودم آوردم. بچه بودم ولی اهل گله و شکایت و گریه زاری هم نبودم این کار را عیب می دانستم.

آخر شب موقع برگشت، پدرم در میان وسایل، کیف قهوه ای رنگ چرم ای را برداشت و بدستم داد. گفت این هم برای تو. خیلی خوشحال شدم. درون یک پلاستیک بود. دو قفل فلزی فشاری داشت و یک دستگیره. درون آن هم یک بند گذاشته بودند که هیچ وقت نفهمیدم برای چه بوده. آقای نجفی گفت برای مدرسه ات خوب است. دلهره ای وجودم را فرا گرفت. آنجا بود که فهمیدم به اندازه مدرسه رفتن بزرگ شده ام.

آن روزها تابستان و بهار و پاییز و عید و زمستان برایم تفاوتی نداشت. امروز و فردا و پس فردا را از امشب بخوابم فردا بیدار شوم و باز هم بخوابم و باز بیدار شوم برای خودم حلاجی می کردم. زمان به کندی می گذشت. خلاصه آن کیف مدت زیادی مهمان روزهای من بود و هر کسی به خانه ما پای می گذاشت می دانست این کیف من است که وسط هال، توی پذیرایی، کف آشپزخانه ولو شده.

یک شب پدرم گفت اسم مهدی را مدرسه پایینی نوشته ام. شنیده بودم مدرسه باید ثبت نام کرد اسم نویسی کافی نیست. پدرم همه کارها را نیمه تمام به انجام می رساند. مادرم گفت باید ثبت نامش کنی تا مدرسه پر نشده است.

عمو ناصر پوشاکی داشت. روزی یک دست لباس برایم آورد. پوشیدم. پاچه های شلوارش را دو دور تاباندیم و سر آستینهایش را یک دور. اندازه اندازه شد. مادرم قربان صدقه ام می شد. می دانست از ماچ و بوسه متنفرم. گفت پسرم گونی هم بپوشد بتنش زار می زند. خیلی خوشحال شدم. کیفم را در دست گرفتم و موازی با خطوط کاشی های کف خانه تا خوابم برد رژه رفتم و با خودم حرف زدم و شعر های بی سر و ته خواندم.

بالاخره شبی مادرم گفت فردا اول مهر است باید به مدرسه بروی. صبح زود بیدارم کردند. لباسم را پوشیدم، کیفم را بدست گرفتم و تازه پرسیدم حالا چی باید توی کیفم بگذارم. مادرم کیف را از دستم گرفت قفلهایش را باز کرد و لقمه نان و پنیر بهم پیچیده ای را که پشتش قایم کرده بود توی کیف گذاشت. دیوانه شدم. داد و بیداد کردم. با خود فکر کردم همه کتاب دفتر دارند من نان وپنیر. لقمه را بیست متر آن طرفتر پرتاب کردم. پدرم از هیاهو بیدار شد و گفت اول مدرسه کیف نمی خواهد نان و پنیر برای چه است. بیچاره مادرم.

عمو ناصر می خواست به مغازه برود. راهش را عوض کرد و من هم با او همراه شوم. دلم پر بود از دلشوره. ثبت نام باید کنم یا نام نویسی کافی ست. نکند پر شده و جا برای من نیست. تاکید کرده بودند پرسیدند اسمت چیست با صدای بلند بگو هلاکو علمداری. نکند اشتباه کنم. کیف و کتاب هم نداشتم. در راه بچه هایی را دیدم که کیف دارند با خود گفتم خدایا اینها چه چیزی توی کیفشان دارند.

عمو ناصر از همه چیز می گفت. حرفهای خنده دار می زد. بچه هایی را مسخره می کرد که با مادرهایشان می آمدند. ولی من اصلا توجه نمی کردم. تا اینکه به در نرده ای بزرگی رسیدیم و گفت این هم مدرسه تو. دوست نداشتم از او جدا شوم. می ترسیدم ولی باز به روی خودم نیاوردم. رفتم بین بچه ها.

در مدرسه بسته بود. گله ای بچه در را هل می دادند باز شود. فکر کردم هر روز در را باید هل داد. بچه ها به عقب می رفتند هی می کشیدند و محکم خود را به در می کوبیدند. در تکانی می خورد ولی قفل روی آن باز نمی شد. کوچکتر از آنی بودم که کمک کنم. ناگهان درمیان هیاهو و قیل وقال بچه ها، مرد کلاه بسر و اخمویی با جاروی دسته بلند از پشت نرده ها حمله کرد بعد ها فهمیدم فراش مدرسه است. دسته جارو را از میان نرده ها بیرون فرستاد بچه از بیم جان عقب کشیدند. داد زد توله سگها از آن در وارد شوید. همه دویدند. من هم لای جمعیت دویدم. دویدن را خوب بلد بودم. بچه ها به کوچه پیچیدند و من هم پیچیدم. سپس خیابانی و آنگاه در نرده ای دیگری. تابلویی بالای در بود که بعدها خواندم دبستان شهید عباس نجفی. وارد شدم. مدرسه بلبشویی بود یکی می دوید یکی می پرید یک می خندید و این متفاوت بود از هر آنچه من شنیده بودم.

ناگهان صدای زنگ فضای مدرسه را پر کرد. مرد مرتب اتو کشیده گفته دانش آموزان همه به صف. آنجا بود که دانستم دیگر دانش آموزم.


درگذشت عباس کیارستمی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٧   کلمات کلیدی: عباس کیارستمی ،درگذشت

روزدوشنبه چهاردهم تیرعباس کیارستمی درگذشت.

سالهای سال نام او را به عنوان یکی از مفاخر سینمای میهنم می شنیدم. به تبعیت از آن هرگاه جایی اسمی از فیلم و سینما به میان می آمد وسط می پریدم و با نام ایشان مجلس گردانی کرده و افتخارات این درگذشته را برمی شمردم. دریغ از آنکه بنده حتی یک فیلم یا سکانس از فیلمهای این عزیز ازدست رفته را دیده باشم. حالا خوب است من آدم مهمی نبوده ام که لازم بوده باشد در جایی رسمی صحبتی کرده باشم. هر جا بوده دور و بری ها حتی نام این همه فن حریف هنر را هم نمی دانسته اند و ایشان را با جناب حاتمی کیا اشتباه میگرفتند تنها بدلیل این کلمه "کیا" که وسط کار بود. من هم که اوضاع را براین منوال می دیدم آن وسط منبر را داغ میگرداندم.

تا اینکه چند ماه پیش به نکته جالبی پی بردم. از تلویزیون نام کتابی در زمینه حافظ به قلم آقای کیارستمی شنیدم که پس از جستی در این دنیای اینترنت متوجه شدم این کارگردان بزرگوار وطن چه کتابها که در باب ادبیات و سعدی و حافظ که نوشته. دست مریزاد. به احترام آقای کیارستمی باید کلاه از سر برداشت. بیشتر به دور و بر خود نگاه کرد و بیش از گفتن ببینیم و بشنویم و بخوانیم.

یاد آقای هنرمند گرامی. نباید بر مرگ چنین هنرمندی دریغ و افسوس خورد که در گذشت انسان بزرگی نظیر ایشان هم مایه مباهات سرزمینی می باشد.


سرنوشت یک زباله
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

فرهنگ سازی شده در شهر های بزرگ زباله های تر و خشک از هم جدا شده در سطلهای سوا به دست ماموارن جمع آوری زباله سپرده شود. در کنگان به پاس وجود یک سیستم و یک محل تجمع زباله و همه در هم و سوزاندن تر و خشک، دیگر مسوولیت سنگین تفکیک زباله ای وجود ندارد. زباله از در منزل که به بیرون می پرد ابتدا به دست بینوایان خردسال خیابان گرد از هم دریده شده قسمت پلاستیکی آن در دم جدا و مابقی می ماند و ماموران خدوم شهرداری. این روزها هم به یمن قدم مبارک داتیس کوچولو چیزی جز پوشکهای پر پر و پیمان چیزی عاید بینوایان و شهرداری نمی گردد. تنها می ماند گاه گداری تفکیک قسمت پلاستیکی از پوشک داتیس که کار این بینوایان شب گرد به سختی کشیده نشود. این مقدمه را داشته باشید تا برسیم به اصل داستان.

دیروز صبح، مثل هر روز خدا آمدم خانه را ترک کنم دیدم از بسته زباله آماده حمل کنار در دریایی آب سرازیر گشته، چه مصیبتی! از آنجاییکه سرویس جلو در ساختمان به انتظار ایستاده بود تنها توانستم پاورچین دامن شلوار برچینم و راهم را به بیرون باز کنم و مدیریت فاجعه به همسر واگذارم که هنوز در خواب شیرین سحرگاهی بود.

سوار سرویس به این فکر افتادم که این همه آب و زباله ما امکان ندارد. آخر چه غذایی آبکی داشته ایم که حاصل آن این بلا بوده است. خلاصه تا سر کار تمام کالاهای ورودی خروجی منزل را ظرف یکی دو روز گذشته سپس یکی دو هفته قبل و آنگاه تا یک ماه را از نظر گذراندم و ثمری نداشت.

خلاصه لابلای کار، فکرم گریز می زد به فاجعه صبح. حوالی بیدار باش بانو تماسی گرفتم تا از چند و چون کار و روند پاکسازی مطلع شوم ولی جوابی نیامد. بعد از چندین تماس ناموفق بالاخره یکی به موفقیت انجامید. صدای پر نفس بانو حکایت از اتمام کاری سنگین در شروع یک روز خسته کننده می داد، اما جملاتش پاسخی در مقابل ذهن پویای من نبود تنها به یک جواب سطحی "زباله است آب پس داده" بسنده می کرد و طفره رفتن از تلاشی که کرده.

سرتان را درد نیاورم در طول روز چندین بار دیگر هم تماسهایم به همین نتیجه انجامید. تا اینکه عصر و بعد از کار روزانه راهی منزل شدم کلید انداختم و در آپارتمان را که باز کردم چشمتان روز بد نبیند از در تا انتهای راهرو، زندگی روی هوا بود. همه وسایل جمع کف شسته و صیقل و آیینه بود. نشان از تلاشی روز افزون. کار چند روز در یک روز به انجام رسیده بود. خدا می داند این آب مستحصل از زباله چه ها که نکرده بوده. و بانو می خندید.

با این قول که راز زباله را به کسی نگویم قرار شد تا همسر راز بگشاید. روز قبل بسته از نوراباد برایمان رسیده بود که نیاز به دمای پایین و استفاده از یخ داشت از این رو فرستنده عزیز چند قالبی یخ در بسته ها نهاده بود. دیشب من قالبهای یخ را که در طول این مسیر آخ هم نگفته بودند و نسبتا بزرگ بودند در سینک گذاشتم که تا فردا آب شوند. و بانو آخر شبی آنها را به همراه زباله های تر یکی نموده دم دست گذاشته که من سر راه با خود به بیرون منتقل نماییم.

هر چه فکر می کنم به هیچ نمی رسم. همه جای کار درست است اول یخ اضافه که استفاده ای ندارد زباله است دوم یخ جز زباله های تر به حساب می آید سوم من هم که عهد شکنی نکردم و چیزی به کسی نگفتم. فقط مانده یخ که آب می شود.


چهارشنبه سوری
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی:

بارانی کم رمق اما بجا هوای آخرین شب چهارشنبه این پایان سال نود و چهار را لطفی بهاری بخشیده است.

در سکوت این شب فرخنده ایرانی آنچه از دستم بر می آید تنها آرزویی است برای تکانیدن دلهای از غم، سوختن غصه ها در آتش و جلای روح با باران روح نواز برای همه آنهایی که دوستشان دارم.

امیدوارم با دلی سرشار از مهر و شادی، پاکی و پارسایی به پیشواز نوروز روند.

و اسفند را هیچگاه فراموش نکنند.


یک خط خوش
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥   کلمات کلیدی:


تولدت مبارک دده ی عزیزم
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩   کلمات کلیدی:

نمی دانم مادران بیشتر پسران خود را دوست دارند یا خواهران برادران خود را. چقدر داشتن یک خواهر برای هر مردی شیرین است. دوست داشتنی است. نمی دانی برایش چکاری انجام دهی فقط همین را می دانی که همیشه زنی هست که تو را می فهمد. از آن اول اول هم می فهد. مشکلات را با تو دیده با تو لمس کرده در کنارت بوده. در نقطه ای راهش عوض شده ولی همیشه دوستت دارد. یک دوست داشتن شیرین.

وقتی محبت عمه هایم ام را می بینم درک می کنم که چقدر پدرم را دوست داشته اند که فرزندش را اینگونه پرستش می کنند.

امروز تولد گوهرم است. گوهر گرانبهایم. یادم هست آن روزی را که به این دنیا آمد و همه روزهایی را که در کنار ما بزرگ شد.

خدا همیشه، همه جا همراه و محافظ خودش و فرزندش باشد.

به سلامت همه خواهران دوست داشتنی.


داستان آن جمعه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤   کلمات کلیدی:

محض خوشی گفتیم برویم دیر. از چند روز قبلتر از همین جمعه عباس آقای دی سی سی با آقا صمد لاجستیک مسابقه ای ترتیب نهادند سر حقوق سر به سر آخر ماه. من و مختار هم داور و ناظر و شریک در سود. عباس که زاده ی دیر است و به احتمالا که خیلی هم به یقین قریب است از یکی دوماهگی دریا را دیده و توی همین ماسه ها لب ساحل کودکی سپری کرده. اما آقا صمد بچه پایتخت است شنا را از استخرهای سر به آسمان فراز مرکز فرا گرفته است راه و چاه کرال پشت و جلو را می داند. قرارمان همین جمعه بود ساحل دیر راس چهار عصر.

جمعه خستگی ته هفته را در تن نگه داشته عصر نخوابیده توی این شرجی و گرمای کافرکش از کنگان راهی دیر شدیم با عباس. گرچه راهی نبود اما ماشین هم نبود. می خواستیم خدای ناکرده خلف وعده ای نکرده باشیم و عباس را رها نکنیم و من هم داوری عادل باشم در این مسابقه شنا. وعده کنگرگاه دیر بود که هم بخوبی لایه روبی شده هم بیست متری عمق دارد و هم کوسه موسه ندارد.

سر ساعت سر وعده حاضر بودیم. بالا پایینی کردیم صمد حوزه را خوب برآورد کرد محل ها را شناسایی نمود. و من هم یک چشمم به آب و از لبه چشم دیگر راه را می پاییدم که عباس و مختار از راه برسد. قطرات شرجی چسبیده به بلندای پیشانی از همه طرف آویزان می شد و لحظه بر لحظه بر تعداد می افزود. دیدم از لبه چشم پاییدن افاقه نمی کند گفتم تمام قد ببینم تنها آفتاب بود راه به راه شلاق گرما بر سر و پیشانی می کوبید و هور هور صدای کولرهای گازی گاز می دادند.

به صرافت افتادم به عباس تلفنی زده و علاوه بر تاکید تعجیل در عزیمت درخواست قدری آب نماییم. زحمت تماس را صمد کشید. تلفن بوق آزادی خورد و خبر نشد بوق دوم شروع شد و باز عباس پشت خط نیامد بوق سوم و چهارم هم نیامد که نیامد. دلمان کمی ریخت نگران عباس شدیم. نکند خدای ناکرده اتفاقی برای عباس افتاده باشد. از آنجاییکه عباس خیلی بیشتر از یک ثلث قرن اینجا بوده پس احتمالا نگرانی ما بی مورد می بود. به فکر قرارمان افتادیم. نکند عباس قهرمان، بچه آبهای خلیج فارس، ماهیگیر مطاف از ترس شکست از یک پسر تهرانی خود را نشان نداده و شاید هم شنا را نمی داند.

خلاصه داستان هرچه بود عباس نیامد. ماشین برگشت هم که نبود خورشید هم که زبان نمی فهمید. می کوبید بر سرمان. یکی دو ساعتی معطل راهی کنگان شدیم. قسم نمی خورم ولی تا به حال کسی اینگونه کلاه پیچم نکرده بود.

شنبه ی همان جمعه عباس سرو مور و گنده سر کار حاضر بود و به صمد گفت دیروز کاری داشتی چار و نیم زنگ زده بودی گفت نه فقط می خواستم ببینم بچگی ها کجا شنا می کرده ای.

حالا نمی دانم چقدر از این حکایت می تواند راست باشد.


مطاف
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤   کلمات کلیدی: مطاف

نه در آسیای صغیراست و نه در میان آبهای پر طمطراق تایلند. همین بیخ گوش ماست. کمی آنطرف تر از بالشتی که شبها سر مرا جای می دهد. ما بین آبهای خلیج فارس. جایی در کنار دیر و نزدیکتر به بردخون. موجهایش مردافکن است. با کمی باد خشم بخود می گیرد. می غرد و رحم ندارد بر قایقهای اطراف خود. دکل از آب بیرون زده کشتی یونانیها که خدا می داند کی بلعیده شده را علم خود کرده. اینجا مطاف است. گنجی در خلیج فارس. یک جزیره زیرآبی. همانگونه که من نوراباد و آبید و چشمه نی نی را مانند کف دستم می شناسم ماهیگیران ساحل خلیج فارس هم مطاف را می دانند کجا سر به آب برده. چپ و راستش عمق آب به بیست متر می رسد و خودش مانند دیواری یک کیلومتری با پهنایی ده بیست متری خلیج را قرق کرده. زمانی که آب خالی است از قول کتابها جزر است آب مطاف تا زیر زانوست. مثل باتلاق است. می کشد در خود. انگار دل دریا باد داده ورم کرده از زیر آب داده بیرون.

آنجا آب بخود می پیچد طواف می کند به این دلیل مطاف شده و شاید هم ساحل نشینان که مجبور می شوند مسافت زیادی را حول این دیوار عظیم طواف کنند تا از آنجا بگذرند آن را مطاف یعنی جای طواف نام نهاده اند. هرچه باشد بهترین زیستگاه مخلوقات دریا ست.  اگر موج دارد ماهی هم دارد. اگر آب بخود می پیچد میگو هم زیاد آنجا می خوابد. اینجا همه چی بنام مطاف است. از مغازه ماهی فروشی و تور بافی تا کبابی و خیابانهای شهر. مطاف ادامه سه جزیره کوچک این ناحیه به نامهای نخیلو، گرم و تهمادو است که دیدن آن در بهمن و اسفند حتما پر است از لطف. منظره مرغان دریایی و لانه هایشان.

هر چه نوشتم هنوز به چشم ندیده ام همه اش شنیده ام قرار است بزودی بروم و با عباس و مختار ببینم. البته اگر SPO ها بگذارند.


لطفا مقابل خاطرات من پارک نکنید
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

دو شب پیش از عروسی. نقاره از چند صد متری به گوش می رسد. حیاط عروس روشن از نورهای چراغهای رنگی و گمبول های رنگ و وارنگ. دستمال های دخترکان دستمال باز بر بوم نقاشی هفتاد رنگ حیاط می پیچد و می چرخد و نقش دل می زند. ماشینهای جلو خانه عروس سر درهم به تاریکی ایستاده گوش در گوش نقاره به گوش ایستاده اند. چشم می چرانم برای نگه داشتن ماشین. اما آن طرف تر دیواری است آشنا. بی در. از آن خانه مادربزرگ. دیواری که حالا تنها دیواری می کند برای خاطراتم. خاطرات خانه مادربزرگ. خاطراتی پر از شادی و شیون و بازی و خواب و بیداری. خانه ای در کار نیست، درختان همه خشیکیده و از جا کنده. از سیمان فرش قدیم کف خانه از تیرهای چوبی سقف از راه پله از هیچ چیز خبری نیست تنها زمینی است پر از خالی. اینجا تنها بو دارد و صدا. صداهایی که گوشم را پر کرده اند. دیگر تقاره را نمی شنوم. صدای مادربزرگ و تمام دوران کودکی من در وجب به وجب این جای خانه نیم وجبی. خدایا چقدر دلپذیر است این دفتر پر از خاطره و بو و صدا. ماشین را درست مقابل در خانه مادربزرگ جلوی همه خاطراتم پارک می کنم.

فردای همان شب. یک شب پیش از همان عروسی. نقاره بیداد می کند. نورها رنگین تر از شب قبل، دستمال بازها بیشتر. اما جلو خاطرات من این بار خالی نیست. پارک کرده اند. "آقا برو جلو پارک ممنوع است". اما ماشین جلو در آشناست. فردین امشب آمده، او هم رفته درست جلو خاطرات خودش پارک کرده. حق پارک دارد.

چه حس مشترک آشنای ناگفتنیی است این دیوار خانه مادربزرگ.


کر کری هلندی آرژانتینی
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤   کلمات کلیدی: جام جهانی ،2014 برزیل

 این میثم دوست عزیز من از بهر ماموریت چند روزی را به کنگان مشرف گشته بود. ولیکن همزمان با جام جهانی. پیش بینی هایش مو نمی زد ولی تا دقیقه نود. از آنجا که نیمی از گلها از دقیقه نود به بعد به ثمر می رسید ما همه را وارونه پیش بینی کردیم.

کر کری زیر هم ساعتی قبل از روز آخر ماموریت و بازگشت ایشان به تهران بود.

هنوز هلند و آرژانتین باز یک چهارم را انجام نداده اند که ببینیم آیا به هم می رسند یا خیر. خواندنش خالی از لطف نیست.

میثم:

بگفتم که آرژانتین شود قهرمان

بدان این را من اینجا نیستم آن زمان

من:

بسان اشتران دو کوهانه

آرژانتین در خواب بیند پنبه دانه

به نام او و یارای خداوند

شوند اول مردانی از ندرلند

میثم:

نشاید که تیمت شود قهرمان

که ضعف دارد او این را بدان

در این دور حذف گردد چنان

که یادش بماند این را بدان

من:

اگر تیم ما را ضعف باشد ای پهلوان

تیم شما که آبکش باشد از هر کران

بدان ای توانا جوان جز آن مسی

تیم شما را نباشد هیچ فسی

میثم:

بگفتم که شاید هلندت شود قهرمان

ولیکن نه اینجا که در آن جهان

که رویا زبهر جوانان عیب نیست

نگویم گزافه که حکمت همیست

من:

بنازم به انگشت دست نگارش نوازت

به ذوق و قریحه به شعر و فرازت

بدانجا که گفتی ز بهر جوان نیست عیب

که رویا کند ار بود بعد آن سر به جیب

ولیکن شنو بر من ای کار درست

همه یک سخن گر بود سر به ته نادرست

چنان گر که میدان شود پر ز لاتین همه

و قضات خود ز آرژانتین گردند رمه

فیفا کند سر به یاری

بپوشد بلاتر ردای راه راه آبیاری

مگر اینکه خوابی شیرین دیده باشد

که از لاله های نارنجی رد گشته باشد


← صفحه بعد